مهندسی زبان در فرهنگ نویسی آشوری

 

داریوش آشوری در درامد کتاب فرهنگ علوم انسانی به درستی یاد می‌کند که ضعف قوه اندیشه علمی و تحلیلی ایرانیان، سبب مهم ناتوانی در پدیدآوردن زبان علمی فارسی معاصر و در خور خواسته‌های دانش و فرهنگ مدرن است.

فارسی در قیاس با زبان‌های فرنگی، مانند انگلیسی، فرانسه و آلمانی، در قلمرو زبان فنی و اصطلاحی درمانده است. اما این وضع امروزین نیست. با ورود اسلام به ایران زبان علم و فلسفه تقریباً در انحصار زبان عربی افتاد و فارسی‌زبانان برای انتقال مفاهیم دقیق، عربی را به کار بستند.

عربی زبان عقلانیت ایرانی

زبان فارسی، اگرچه به همت شاعران و عارفان و تا اندازه‌ای تاریخ‌نویسان، مایه ادبی خویش را نگاه داشت و پروراند، از توانایی دستگاه درونی خود برای بیان مفهوم‌ها و انگاره‌های علمی بهره نگرفت و بر این بنیاد، در قلمرو علم و فلسفه، زبانی ناکارامد، کند و کژتاب شد.

شناخت و اندیشه غیرادبی و غیرعرفانی، بیشتر، بر بستر زبان عربی شکل گرفت و زبان فارسی، زبان شور و حال ماند. در تاریخ بیش از هزار سال پیش، عقلانیت ایرانی، از این رو، بیشتر عقلانیتی عربی است تا فارسی.

در یک‌صد سال اخیر که زبان فارسی تحولی بنیادی یافته و از نو جای خود را در میان فارسی‌زبانان گشوده و شالوده آموزش و پرورش قرار گرفته، نیاز تازه‌ای به توان‌مند کردن زبان برای انتقال مفاهیم گوناگون و گسترده – به ویژه در شاخه‌های علوم انسانی و فلسفه و هنر – پدیدآمده است.

آشوری مترجم، آشوری فرهنگ نگار

داریوش آشوری از پژوهش‌گران و مترجمان نادری است که سخت دل‌مشغول پرسش زبان فارسی و مدرنیت است. وی نه تنها در آثاری که از فلسفه غرب به فارسی برگردانده، کوشیده تا برابرهای دقیق فارسی برای اصطلاحات فرنگی بیابد، که حتا چند دهه را به تأملی سراسری در مبانی نظری ترجمه اصطلاحات و نیز راه‌های عملی برابرنهادن برای اصطلاحات علوم انسانی گذرانده است.

فرهنگ علوم انسانی که امسال ویراست دوم آن با افزوده‌ها و دگرگردانی‌ها به بازار آمد، واپسین کار سترگ اوست در این میدان.

در فقدان یا ناکارامدی نهادهای دانشگاهی و علمی برای سامان‌دادن به زبان علمی فارسی و چالاک کردن آن در انتقال مفاهیم مدرن، مهم‌ترین کاری که تا کنون در این زمینه صورت گرفته، همانا تکاپوهای فردی مترجمان بوده است.

اما اثر داریوش آشوری بسی فراتر از کوشش مترجمانه است؛ فرهنگ‌نویسی است؛ یعنی پروژه‌ای که در چهان امروز کار یک تن به شمار نمی‌رود. از این رو، بردباری، سخت‌کوشی، پی‌گیری و نستوهی داریوش آشوری در پدیدآوردن این فرهنگ – با دشواری‌های مالی و تنگناهای زمانی فراوان – سپاس چند نسل فارسی‌زبان را برمی‌انگیزد.

مهندسی زبان همچون فلسفه زبان

داریوش آشوری در درامد سی و هفت صفحه‌ای کتاب کوشیده است تا درباره زبان علمی و تفاوت آن با زبان ادبی روشن‌گری‌هایی کند و بنیادهای نظری خود را در برابریابی برای مصطلحات علوم انسانی شرح دهد.

جان‌مایه سخن نویسنده این است که بدون پدیدآیی زبان علمی فارسی، طمع بستن در نوشدگی اندیشه‌گی و مدرنیت فکری ناکام و خام است: «زبان علمی و فنی، هم‌چون بستر رشد اندیشه و بیان علمی و فنی، پیوندی ضروری و بی‌واسطه با رشد علوم و فنون دارد. آن‌جا که زبان علمی و فنی در کار نباشد و یا … صورتی شکسته-بسته و تقلیدی و خام از آن در میان باشد و بس، در حقیقت علوم و فنون غایب‌اند و یا حضوری تقلیدی دارند».

از این روست که نویسنده فرهنگ علوم انسانی می‌اندیشد خلق زبان علمی و فنی، خود کاری علمی و فنی است و به مهندسی زبان (Language engineering) نیاز دارد؛ یعنی زبان‌دانان و زبان‌شناسانی که «مایه‌های مورد نیاز زبان علم و تکنولوژی را از سرچشمه‌ها و سرمایه‌های زبانی دیگر فراهم آورند و دامنه زبان طبیعی را با کار «مهندسانه» گسترش دهند».

داریوش آشوری خود در این کتاب به مهندسی زبان علم پرداخته و تلاش کرده با ژرف‌کاوی در مبانی زبانی اصطلاحات علوم انسانی در زبان انگلیسی و تبار و تاریخ زبان فارسی، روش‌مندانه، برای مفاهیم علوم انسانی فرهنگی انگلیسی – فارسی بنویسد.

زبان باز آشوری

داریوش آشوری نه تنها در این راه به اصل و ضرورت «باز» بودن زبان و گشودگی و رواداری آن برای وام‌گرفتن واژه‌های بیگانه باور دارد و نیز دستگاه اشتقاق فرسوده و وانهاده فارسی را فعال می‌کند (و برای نمونه بسیاری از پیشوندها و پسوندهای کهنه را زنده می‌گرداند) که بی‌پروا دست به واژه‌سازی می‌زند.

داریوش آشوری از واژه‌سازترین مترجمان معاصر است. اگر کامیابی واژه‌ساز به رواج واژه‌هایش در میان اهل زبان و پذیرش آسان آنان باشد، او کامیاب‌ترین واژه‌ساز نیز هست؛ زیرا ده‌ها واژه برساخته او (مانند همه‌پرسی یا گفتمان) اکنون نه تنها در کتاب‌های ترجمه‌شده در این سال‌ها، که حتا در زبان رسانه‌ها و سخنرانی‌ها نیز یافت می‌شود.

افزون بر این، رواج و پذیرفتاری واژه‌های برساخته آشوری در جامعه علمی، گواه نزدیکی ذوق زبانی او به روح زبان فارسی است. بسا مترجمان که واژه‌هایی را با دقت بسیار برساخته‌اند، اما جانیفتاده است؛ زیرا روح زبان آن را پس می‌زند.

راهها و گمراهه های مهندسی زبان

دیدگاه داریوش آشوری درباره ضرورت مهندسی زبان تا اندازه‌ای درست است؛ اگر مهندسی زبان به معنای ریختن شالوده‌های روش‌شناختی برای برابرگزینی مصطلحات باشد. بدون داشتن روش علمی، حاصل کار آشفتگی زبانی و سلیقه‌مداری و سردرگمی است؛ امری که امروزه در ترجمه‌های فارسی متون علوم انسانی و فلسفه به چشم می‌خورد.

اما باور داشتن به مهندسی زبان می‌تواند گمراه‌کننده نیز باشد. نظریه مهندسی زبان استوار بر دیدگاهی است که تحول زبان را از بالا می‌بیند و زبان را مقوله‌ای گسسته از اندیشه می‌انگارد.

به سخن دیگر، در نظریه مهندسی زبان داریوش آشوری، فرض بر این است که اگر زبان، مدرن شود انتقال مفاهیم به آسانی صورت خواهد گرفت و در نتیجه اندیشه نیز مدرن خواهد شد.

همان‌گونه که نویسنده خود در فرهنگ علوم انسانی کوشیده برای مفاهیم تازه، واژه‌های تازه بسازد، مهندس زبان گمان دارد با در دست داشتن واژه‌های تازه کار برگرداندن اندیشه از فرهنگی به فرهنگ دیگر آسان خواهد شد. زبان در نظریه مهندسی زبان «ابزار» انگاشته می‌شود و این ابزارانگاری به رویکردی مکانیکی در ترجمه مجال ظهور می‌دهد.

زبان – حتا زبان علم – ابزار اندیشه نیست؛ هم‌تافته اندیشه و بل خود آن است. زبانی که بدان نیندیشیده باشیم زبان نیست و فاقد هرگونه دلالت است. از این روست که دشواری زبان فارسی را با مدرنیت نباید در سطح زبانی نگریست؛ این دشواری در جای دیگری ریشه دارد؛ در اندیشه.

تا نیندیشیم و اندیشه فلسفی یا علمی پدیدنیاوریم، زبان علم و فلسفه هم نخواهیم داشت و هیچ فرهنگ لغتی – به تنهایی – گره‌گشای ما نخواهد بود.

نوآوری زبانی کار نوآوران علمی است

اگر اندیشیدن و زبان‌آوری همتافته‌ای به‌هم‌پیوسته هستند، باید پذیرفت که تنها اندیشه‌وران هر شاخه علمی و فلسفی می‌توانند زبان ویژه آن علم و فلسفه را خلق کنند.

نهضت‌های ترجمه در هر دوره تاریخی بر پایه رویکردهای فکری پدیدآمده‌اند و مترجمان و ناقلان فرهنگ بیگانه با برگردان متن‌ها، فهم خود را از آن متون بازمی‌نمودند.

اگر آثار فلسفه یونان امروز به فارسی درآید، بی‌گمان، سرشتی سخت متفاوت با ترجمه این آثار در دوره نخستین اسلامی خواهد داشت، زیرا فهم امروزی ما از این فلسفه، سراسر با فهم نیاکان و پیشینیان‌مان فرق می‌کند.

ترجمه برگردانی زبانی نیست؛ تفسیر است. زبان در این تفسیرها ساخته می‌شود. در زبان علوم دقیقه و کاربردی یا تکنولوژی، ساحت زبانی تک‌معنایی است و یافتن برابرهای یگانه دشوار نیست، اما در قلمرو علوم انسانی و فلسفه که با لایه‌های برهم‌انباشته معنا سر و کار داریم، طبیعی است که اختلاف روی کند. این همه آشفتگی، بی‌سببی نیست. همه از تفاوت فهم‌ها و تفسیرها مایه می‌گیرد.

اندیشه-بنیادی واژه سازی را مرزبندی می کند

از سوی دیگر، بنیادانگاشتن اندیشه برای تحول زبانی تا اندازه‌ای دست ما را برای واژه ساختن می‌بندد.

در ضرورت واژه‌سازی سخنی نیست. زبان فارسی آن اندازه تهی از معرکه اندیشیدن بوده که سخت بی‌جان و رمق است و واژه‌های تازه بدان چستی و چابکی خواهند بخشید و گریزی از آن‌ها نیست. اما از نظر دور نباید داشت که مصطلحات، همواره کلماتی تازه نیستند.

بسیاری از واژه‌های اصطلاحی در فلسفه قدیم ما و فلسفه مدرن، همین واژه‌های افتاده بر سر زبان کوچه و بازار است. نمونه‌ای ساده‌تر از «وجود» وجود ندارد. کلمه «وجود» را فیلسوفان نساخته‌اند؛ کار فیلسوفان ساختن نظریه برای آن بوده است. آن‌چه این کلمه را اصطلاح می‌کند و از کاربرد عمومی آن جدا می‌گرداند، نظریه‌هایی است که ورای آن پدیدآمده یا می‌آید.

هگل که از پیچیده‌نویسان تاریخ فلسفه است، بسیاری از اصطلاحات خاص خود را از زبان عمومی وام کرده، معنای عام آن را تهی ساخته و معنای تازه‌ای بدان بخشیده است.

از این رو، محل نزاع، آن نظریه‌هایی است که در زبان فارسی شناخته نیست یا ساخته نشده و در نتیجه بی‌زبان یا زبان‌بسته مانده است؛ نه خود زبان. در فقدان اندیشه و نظریه، زبان مجرد و برهنه درمان دردی نیست؛ بل دردزاست.

کلمات یا مفاهیم؟

انبوه کلمات تازه‌ای که قرار است به مفاهیم تازه‌ای اشارت برند، به سبب نبود درکی از آن مفاهیم، می‌توانند ما را به توهم درک و فهم یا گمان مدرنیت بیندازند. سرگذشت واژه برساخته آشوری «گفتمان» برای واژه انگلیسی Discourse و برای دلالت بر مراد میشل فوکو تأمل‌برانگیز است.

کاربرد این کلمه در زبان سیاسی و بر زبان سیاست‌مداران و روزنامه‌نگاران و حتا به جای «گفت‌وگو»، نشان می‌دهد که کار انتقال منظومه فکری مدرن به زبان فارسی با برابریابی یا واژه‌سازی تمام نمی‌شود و کمال نمی‌گیرد. زبان علمی و فلسفی فارسی زمانی رونق و شکوفایی می‌گیرد که سرزند‌گی و جنبشی در فرایند فکر فلسفی و علمی پدیدآید.

روشن است که گیرایی بازار ترجمه کتاب به مشتی مترجم بی‌هنر نیز مجال ترکتازی داده است. نقادی ترجمه که نقادی درک ما از مدرنیت خواهد بود، از راه‌های ناگزیر و کارامد برای پالایش و افزایش توانایی زبان فارسی است.

مساله جامعیت و مانعیت

داریوش آشوری در درامد فرهنگ علوم انسانی تأکید کرده که این کتاب همه اصطلاحات را در همه شاخه‌های علوم انسانی دربرنمی‌گیرد؛ با آن‌که درایندهای این فرهنگ – در ویراست دوم – به بیست و پنج هزار افزایش یافته است.

به گفته نویسنده «بر روی هم، زمینه‌های فلسفه، جامعه‌شناسی و علوم سیاسی (و در نشر دوم، زبان‌شناسی) در آن فراگیرتر است. از سوی دیگر، نویسنده یاد کرده که تمامی واژه‌های آمده در این کتاب، واژه‌های فنی نیست؛ بل‌که بخشی از آن‌ها واژه‌هایی است که به هر حال در این گونه متن‌ها به کار می‌رود و از آن‌جا که فرهنگ‌های دوزبانه انگلیسی-فارسی هنوز پاسخ‌گوی آن‌ها – چنان‌که باید – نیستند، برای آن‌ها نیز در بسیاری موارد برابریابی و واژه‌سازی کرده یا برابرهای تازه پیشنهاد کرده است.

جامع نبودن این فرهنگ تا اندازه‌ای پذیرفتنی است؛ زیرا گردآوری همه اصطلاحات در همه شاخه‌های علوم انسانی و فلسفه از طاقت و توان یک تن بیش است. چون کتاب، اصطلاحات هیچ شاخه علمی را به تمامی در بر ندارد، پس عجب نیست اگر نشان بسیاری از اصطلاحات علوم انسانی و فلسفه را در آن نیابیم؛ مانند Duodecimal Shiite در حالی که Twelver Shia در کتاب آمده است؛ یا اصطلاحاتی از این دست:

Annales School, Queer theory, Bad faith, Imitation bid, Portent, Crucifixion, Broadcasting

اما مانع نبودن آن و ورود بسیاری از واژه‌هایی که اصطلاح نیستند – اگر برابر تازه‌ای برای آن‌ها یافت نشده باشد – چندان موجه نیست و بیهوده به فربهی کتاب می‌انجامد.

برای نمونه بسیاری واژه‌های غیر اصطلاحی در کتاب هستند که برابر آشوری برای آن‌ها تازه نیست مانند Appointment (گمارش). این برابر در فرهنگ انگلیسی-فارسی باطنی آمده است. از این گذشته، این واژه معناهای دیگر هم دارد (مانند قرار ملاقات) که در فرهنگ آشوری نیامده است. نمونه دیگر واژه Anguish (عذاب، رنج، درد) است که درست مانند واژه قبلی، برابرهای تازه‌های برای آن نیامده و هم‌چنین معناهای دیگر آن (مانند دلشوره، اضطراب) نیز از قلم افتاده است. این نمونه‌ها اندک نیستند.

برابرسازی و برابرگذاری

می‌ماند بحث بر سر بسیاری از برابرهایی که آشوری یافته یا ساخته و می‌تواند موضوع مناقشه قرار گیرد. نویسنده در درامد اشاره کرده که برابرگذاری و برابرسازی او به معنای چیرگی او بر همه رشته‌های علوم انسانی نیست.

همین سخن راست می‌تواند پاره‌ای از بی‌دقتی‌ها در ساختن و یافتن برابرها را توجیه کند. برای نمونه بسیاری از اصطلاحات مربوط به الاهیات یا فلسفه در فلسفه و کلام قدیم ما معادل دارند و به کار نگرفتن آن‌ها نه تنها بخشی از سنت فکری را وانهاده و بی‌کار رها می‌کند که به مدرن شدن ما هم یاری نمی‌رساند.

ترک مصطلحات
برای نمونه Positive theology به معنای الاهیات تشبیهی است؛ تشبیه اصطلاحی جاافتاده و دارای تیره و تباری روشن و پرمعنا در کلام اسلامی است و بنابراین برابر آشوری (یزدان‌شناسی یافتی) تقریباً بی‌معناست.

یا agnosticism به معنای قول به تعطیل است؛ تعطیل و استحاله شناخت خداوند، و «ناشناس‌انگار»، برنهاده آشوری، تقریباً تاریک است.

یا Abnegation همان کفِ نفس (اصطلاح علم اخلاق) است، نه «ترک نفس» که تقریباً محال است یا «چشم‌پوشی» که نارساست.

یا Alteration که باید معنای کلامی و الاهیاتی آن «تحریف» هم یاد شود. از همین دست، Arcane به «باطنی، ویژه اهل راز» ترجمه شده که در واقع معنای فنی و الاهیاتی آن «تقیه» است.

ناروشنی معادلها
برخی برابرها نارسایند: بی‌هنگامی و نابجایی برای Anachronism روشن و گویا نیست. این اصطلاح به ویژه در روش‌شناسی تاریخ‌نگاری به کار می‌رود و مراد از آن درهم آمیختن منطق تاریخی دو دوران است؛ مثلا جست‌وجوی پرسش‌های معاصر از تاریخ گذشته.

بنابراین، برابر برخی مترجمان، «زمان‌پریشی»، برای این واژه رساتر است.

هم‌چنین فراخویشی برای Dasein ، اصطلاح مهم فلسفه هایدگر (آشوری کلمه دازاین را هم به فارسی نگاه داشته و پذیرفته است). یا دوپاره، دوگانه، دو شاخه، دو نیمه – همه – برای Dichotomy که تا اندازه‌ای گمراه‌کننده است؛ زیرا این واژه، افزون بر دوگانگی، به تقابل آن دوگانه نیز دلالت دارد (مثل خیر و شر، زشت و زیبا، حلال و حرام).

واژگان بسیاری را نیز در فرهنگ علوم انسانی می‌توان یافت که برخی معناهای آن ثبت شده و بی دلیلی آشکار، معناهای دیگر از قلم افتاده است.

مولف کامیاب

با این همه، داریوش آشوری، در درامد کتاب، آشکارا به کاستی‌ها و ناراستی‌های ممکن اعتراف کرده و از اهل فن خواسته است کار او را با نقادی همه‌سویه بهبود بخشند.

اگر آماج بنیادی نویسنده، زمینه‌سازی برای پیدایش دیدگاهی نظری و روشی پیش‌اندیشیده و سنجیده برای برابرگذاری، کندوکاوی برای یافتن و بازنمودن برخی از امکانات نیازموده زبان فارسی، فراهم آوردن زبانی سنجیده‌تر و یک‌دست‌تر و کاستن از آشوب و پریشانی کنونی زبان فنی و سرانجام پیش نهادن درامدی به واژه‌شناسی نظام‌مند علوم انسانی در زبان فارسی باشد – چنان‌که خویش گفته است – اهل اندیشه و زبان، کتاب فرهنگ علوم انسانی را بسی مغتنم، ارج‌مند و کامیاب خواهند یافت.

کتابشناخت:
آشوری، داریوش، فرهنگ علوم انسانی انگلیسی-فارسی، ویراست دوم، نشر مرکز، تهران ۱۳۸۴