دیکتاتور در مصاف با شهروند تنها
خواندنِ کتابِ «جریانهای اصلی مارکسیسم» نوشتهی لشک کولاکوفسکی و ترجمهی روان و دقیق عباس میلانی (نشر اختران، تهران، ۱۳۸۷) در این روزهای بحران سیاسی در ایران، نورهای تازهای بر ذهن میتابد. به ویژه جلد سوم و خاصه فصل سوم «مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی دولت شوروی» و بحث دربارهی «اهمیت ایدئولوژیک تصفیههای بزرگ». انگار نمایشنامهی واحدی در دههی سی سدهی بیستم میلادی در جایی روی پردهای سرخ و خونین رفته و اکنون در ایران با بازیگرانی تازه و زبانی دیگر، نوشده با مقتضیات زمان، دوباره به روی صحنه میرود.
از تاریخنگاران آموختهام که از مقایسههای تاریخی در هراس باشم و هر رویداد تاریخی را یگانه بینگارم و در سیاق خاص خود قرار دهم. اما این شباهتها وسوسهکننده و آموزانندهاند. در این نوشتار، گزارشی کوتاه، ساده و پراکنده – با نقل عین عبارات – به ویژه از آن فصل کتاب میآورم و تداعی معانی را به خودِ خواننده وامینهم. خواندن تمام کتاب ضرورت است؛ علی الخصوص برای کسی که خواهان آگاهی از تقلید مضحکانهی جمهوری اسلامی از تجربهی توتالیتاریسم سدهی بیستم باشد.
***
بسیاری از ناظران، از جمله نگارنده، معتقدند که نظام شوروی، آنچنان که در دوران استالین تکوین یافت، ادامهی لنینیسم بود و دولتی که بر شالودهی اصول سیاسی و ایدئولوژیک لنین بنانهاده شد، تنها میتوانست در شکل استالینیستی دوام پیدا کند.
ژوزف جوگاشویلی ]استالین[ در نهم دسامبر ۱۸۷۹ در گرجستان به دنیا آمد. پدرش کفاشی میخواره و مادرش زنی بیسواد بود. پنج سال در مدرسهی کلیسایی شهر گوری تحصیل کرد و در سال ۱۸۹۴ در مدرسهی دینی ]حوزهی علمیهی[ تفلیس پذیرفته شد. این مدرسههای دینی ارتدکس، در عین اینکه ابزار روسی کردن شاگردان بودند، مانند بسیاری از مدرسههای روسی، کانون آشوب سیاسی به شمار میرفتند. جوگاشویلی به گروهی سوسیالیستی پیوست. اگر هم از اول علاقهای به الاهیات داشت، آن را از دست داد و سرانجام در بهار ۱۸۹۹، به علت غیبت از یکی از امتحانات از مدرسه اخراج شد. رد و نشان این تجربه در مدرسههای مذهبی را میتوان در نوشتههای بعدی استالین، به ویژه، در پایانبندیهای انجیلیاش و دلبستگیاش به سبک رسالههای شرعیات مشاهده کرد که در ضمن برای هدفهای تبلیغاتی بسیار مناسب بود.
استالین نقش مهمی در جنگ داخلی بازی کرد، ولی موفقیتهای او تحت الشعاع کارهای تروتسکی بود. بیتردید، ریشهی اختلاف این دو مرد به این دوره و حسادتها و کینهتوزیهای آن برمیگردد. این حسادتها گرد مسائلی از این دست دور میزد که چه کس سهم مهمتری در تحصیل پیروزی بر تزاریسم داشت و مسئول شکست ورشو که بوده است؟
وقتی در سالهای بعد، تمام تاریخ حزب به دستور استالین و برای تجلیل از مقام خود او بازنویسی شد، چنین نمایانده شد یا خودش چنین نمایاند که او از عنفوان شباب، همواره بعد از لنین «جانشین فرمانده» بوده است، در همه عرصهها رهبر و سازمانده اصلی و منبع الهام رفقای دیگر بوده است و مطالبی از این دست. بنابر این روایت شگفتآور، استالین از لحظهی تأسیس حزب نزدیکترین یار و یاور لنین بود… مغز متفکر انقلاب بود، طراح پیروزی در جنگ داخلی و …
از اسنادی که امروز در دست است میدانیم که حتی قبل از انقلاب نیز رفقای استالین متوجه صفاتی در او شده بودند که بعدها از او خودکامهای بیمار ساخت. استالین به عنوان شخصیتی خشن، غیرقابل اطمینان، خودسر، جاهطلب و حسود شناخته میشد که در برابر مخالفان ناشکیبا و نسبت به زیردستان خودکامه بود. تا زمانی که تمام «گارد قدیمی» بلشویکها را از میان بر نداشت، هیچ کس او را به عنوان فیلسوف و نظریهپرداز جدی نمیگرفت. همه میدانستند که مقالهها و رسالهها و خطابههای استالین نکتهی بدیعی در بر ندارند و قرار هم نبود که داشته باشند: او یک «نظریهپرداز مارکسیست» نبود، بلکه در کنار صدها نفر دیگر، جزو مبلغان حزبی به شمار میرود. بعدها در اوج جنون «کیش شخصیتپرستی» هر ورقپارهای که او نوشته بود به جزئی جاودانی از گنجینهی مارکسیسم-لنینیسم بدل شد.
در هر صورت، بسیاری از صفات استالین برای حزب سخت سودمند بود و تنها قضا و اقبال نبود که به اوج قدرتاش رساند و جملگی رقبایش را از میان برداشت. او آدمی کارکشته و کاری و خستگیناپذیر بود. میدانست که در مسائل عملی چگونه باید ملاحظات نظری را کنار گذاشت. اهمیت نسبی مسائل را خوب میشناخت. از این توانایی نادر برخوردار بود که صحنه را چنان تدارک ببیند که امتیاز همهی موفقیتها به حساب خودش و سرزنش همهی شکستها به حساب دیگران گذاشته شود. لنین بیتردید برای قدرت سازماندهی و کارایی استالین ارزش قائل بود.
پیش از سال ۱۹۰۵ استالین چهرهی محلی گمنامی بود و در محل فعالیتاش، مبارزان سرشناستر و مهمتر از او فراوان بودند. با این حال، تا سال ۱۹۱۲ او خود را در حد یکی از شش یا هفت رهبر سرشناس بلشویکها درآورده بود و در سالهای آخر عمر لنین – گرچه از تروتسکی و کامنف شهرت کمتری داشت و بیشک هیچ کس او را جانشین «طبیعی» لنین نمیشناخت – جزو گروه کوچکی بود که بر حزب و روسیه حکومت میکرد.
پس از آنکه مقاومت همه ی طبقات اجتماعی – پرولتاریا، دهقانان و روشنفکران – با موفقیت در هم شکسته شد، وقتی که هرگونه زندگی اجتماعی خارج از کنترل دولت نابود شد و مخالفان درون حزب قلع و قمع شدند، زمان آن فرارسید که آخرین عنصری که بالقوه- بالفعل که کاری نکرده نبود – میتوانست حکومت کاملاً توتالیتر یک مستبد را به خطر اندازد، به بند کشیده شود. این عنصر خود حزب بود؛ یعنی همان ابزاری که به مدد آن همهی قدرتهای اجتماعی معارض را نابود و خفه کرده بودند. بین سالهای ۱۹۳۵ تا ۱۹۳۹ نابودی حزب به مرحلهی اجرا گذاشته شد و مقابلهی رژیم شوروی با شهروندان کشورش به اوج تازهای رسید.
در سال ۱۹۳۴، استالین در اوج قدرت بود. کنگرهی هفدهم حزب در آغاز همان سال در ثناگویی و ابراز بندگی از هیچ افراطی فروگذار نکرد. هیچ مخالفت موثری با دیکتاتور محبوب وجود نداشت. ولی در حزب افراد زیادی به ویژه در میان بلشویکهای قدیمی وجود داشتند که گرچه مقام استالین را محترم میداشتند، اما از جان و دل به او وفادار نبودند. آنها به اعتبار سوابق شخصی خودشان، و نه مراحم شخص استالین، به جایی رسیده بودند و چه بسا که در مقاطع بحرانی به منشأ خطرناکی از ناآرامی و طغیان بدل میشدند. ناچار نابودی آنها، در مقام مخالفان بالقوه، ضروری بود. پیامد قتل دبیر کمیتهی مرکزی و مسئول تشکیلات حزب در لنینگراد بیش از همه متوجه اعضای سابق گروههای اپوزیسیون درون حزب بود؛ اما دیری نپایید که خدمتگزاران صدیق دیکتاتور نیز به کام این فاجعه فروافتادند.
و این آغاز «تصفیهی بزرگ» بود. در اوت سال ۱۹۳۶ اولین دادگاه نمایشی شروع شد. دادگاههای نمایشی تنها بخش مشهود عملیات گستردهی آدمکشیای بود که قربانی اصلیاش حزب بود. بازجویان آزاد بودند تا از هرگونه شکنجهی روحی و جسمی استفاده کنند و از متهم اقرارهایی بگیرند که خود بازجویان از ساختگی بودن کامل آنها خبر داشتند. معدود زندانیانی که تسلیم این شکنجهها نمیشدند و اقرار نمیکردند، سرانجام هنگامی به زانو درمیآمدند که به قتل زن و فرزندانشان تهدید میشدند و این تهدید گاه نیز به مرحلهی اجرا گذاشته میشد. هیچ کس احساس امنیت نمیکرد. اطاعت از حکام مستبد، به هر اندازه که بود، مصونیتی را تضمین نمیکرد. در برخی موارد، تمام اعضای کمیتههای حزبی یک منطقه قتل عام میشدند و دیری نمیپایید که جانشینان این اعضا که دستهایشان هنوز به خون آغشته بود، به اسلاف خود میپیوستند. کم و بیش، تمامی بلشویکهای قدیمی، همهی یاران نزدیک لنین، صاحبمنصبان قدیمی دولت و دبیران حزب و اعضای دفتر سیاسی، فعالان حزبی از همهی ردهها، دانشمندان، نویسندگان، اقتصاددانان، نظامیها، وکلا، مهندسان و پزشکان جزو قربانیان این تصفیهها بودند. خود عاملان این تصفیهها نیز پس از آنکه وظیفهی خود را انجام میدادند به خیل قربانیان میپیوستند و مهم نبود که افسر ارشد پلیس مخفی بودند یا عضو پر شور و شوق حزب.
فضای سرشار از جنایت، در همه نوعی جنون تعقیب پدیدآورده بود. جهانی هولآور ولی غیرواقعی که در آن دیگر هیچ ملاک و معیاری رعایت نمیشد، حتا معیارهای رایج در استبدادهای «معمولی».
اکثر مورخان بر این عقیدهاند که هدف عمدهی تصفیههای بزرگ از میان برداشتن حزب به عنوان کانون رقیبی برای حیات سیاسی بود. حزب نیرویی بود که میتوانست در شرایط معینی، زندگی مستقلی پیدا کند و دیگر صرفاً ابزاری در دست حاکم نباشد.
با این همه، تصفیهها، به نوعی، جزیی از منطق درونی نظام حاکم بود. مسأله تنها نابودی رقبای بالقوه و بالفعل نبود؛ مسأله این بود که تنها ارگانیسمی که در آن هنوز بقایای ضعیف و سترونی از باور به هدفی جز دولت و رهبرش وجود داشت باید از میان میرفت – به ویژه میبایست بقایای هرگونه ایمانی به ایدئولوژی کمونیستی، به عنوان پدیدهای که میتوانست مستقل از رهبر و رهنمودهای جاری حزب ملاک عمل و هدفی پرستیدنی باشد، نابود میشد.
هدف یک نظام توتالیتر نابودی تمامی شکلهای حیات اجتماعی است که از سوی دولت تحمیل و کنترل نمیشود. از این طریق آدمیان از یکدیگر جدا میمانند و به ابزاری صرف در دست دولت بدل میشوند. شهروند به دولت تعلق دارد و نباید به هیچ چیز دیگری، حتا ایدئولوژی دولتی، وفادار باشد. تمامی شکلهای طغیان علیه حزب حاکم، تمام «انحرافها» و «تجدیدنظرطلبیها» همهی دار و دستهها و فراکسیونها و سرانجام همهی شورشها جملگی به همان ایدئولوژیای توسل میجستند که حزب متولیاش بود.
ناچار تجدیدنظری در این ایدئولوژی لازم بود؛ همگان میبایست بدانند که دیگر حق ندارند به میل و ارادهی خود به این ایدئولوژی متوسل شوند. حزب اساساً یک اندام ایدئولوژیک بود. به سخن دیگر، ایمان مشترک و ارزشهای مشترکی اعضای حزب را به هم پیوند میداد. ولی درست مثل همهی موارد دیگری که ایدئولوژی به یک نهاد تبدیل شده، در این موارد نیز ایمان میبایست آن قدر مبهم و نامشخص باشدکه از آن بتوان برای توجیه هر حرکت سیاسی استفاده کرد و در عین حال ادعا کرد که آن «آموزه» تغییر واقعی نکرده است. ناگزیر آنها که ایمانشان را جدی میگرفتند، میخواستند خود به تفسیر بپردازند و ببینند که آیا این یا آن اقدام سیاسی با روایت استالین از مارکسیسم – لنینیسم سازگاری دارد یا نه. ولی نفس همین کار آنان را – به رغم ابزار وفاداریشان به استالین – به منتقدانی بالقوه و شورشیانی علیه دولت بدل میکرد. چنین مردمانی ممکن بود هر لحظه استالین دیروز را در برابر استالین امروز بگذارند و گفتههای رهبر را علیه خودش به کار بندند.
هدف تصفیهها نابودی پیوندهای ایدئولوژیکی بود که هنوز در حزب باقی مانده بود. هدف این بود که اعضای حزب را متقاعد کنند که جز آخرین دستورهایی که از بالا صادر میشود، هیچ ایدئولوژی یا تعلق خاطری ندارند و آنان را مانند بقیهی جامعه، به تودهی ازهم گسیخته و ناتوان بدل کنند. این کار ادامهی همان منطقی بود که با نابودی احزاب لیبرال و سوسیالیست، مطبوعات و نهادهای فرهنگی مستقل، مذهب و فلسفه و هنر و سرانجام فراکسیونهای درون حزب آغاز شده بود.
چه شد که جامعهی شوروی از هرگونه مقاومتی عاجز ماند؟ حزب، سوای رهبران ارشد، دیگر توان سازماندهی مستقل از دستگاه حاکم را نداشت. حزب نیز مانند مردم کشور، به مجموعهای از افراد منزوی بدل شده بود. در عرصهی اختناق نیز مانند دیگر عرصههای زندگی، دولت قدر قدرت به مصاف شهروندی تنها میرفت. فلج فرد، کامل بود.
پلیس تأکید داشت که مردم اقرارهایشان را خودشان امضا کنند و تا آنجا که میدانیم جعل امضا هم نمیکرد. نتیجه این بود که قربانیان شریک جرم جنایاتی میشدند که علیه خودشان رخ میداد؛ و نیز در جنبش فراگیر جعل و دروغ نقشی به عهده میگرفتند. تقریباً هر کس را با شکنجه میتوان وادار به اقرار هر چیزی کرد، ولی دستکم در قرن بیستم، شکنجه معمولاً برای گرفتن اطلاعات واقعی به کار میرود. در نظام استالینیستی، شکنجهگر و شکنجه شونده هر دو خوب میدانستند که اطلاعات و اقرارها همه دروغیناند، ولی آنها بر این دروغها پافشاری میکردند؛ زیرا با این کار همگی به ساختن یک جهان «ایدئولوژیک» غیرواقعی کمک میکردند؛ جهانی که در آن دروغی همهگیر در جامهی حقیقت ظاهر میشد.
این گونه تظاهر دروغین سازمانیافته در بسیاری از عرصههای دیگر، و از جمله «انتخابات عمومی» نیز تکرار میشد. میتوان چنین تصور کرد که دولت به راحتی میتوانست خود را از زحمت و مخارج این نمایشها که پوچی آن بر همه روشن بود، خلاص کند؛ ولی این نمایشها هم مهم بودند، زیرا همهی شهروندان را به شریک و مولف دروغی واحد بدل میکرد که همان «واقعیت» رسمی بود و به لحاظ نقش مشارکت مردم در ترویجاش، دیگر جعل صرف هم نبود.
نظامی از نوع شوروی از این امتیاز برخوردار است که نیازی به توجیه اقدامات خود برای مردم ندارد. دولت بنابر تعریف، نمایندهی منافع و خواستهای مردم است و هیچ چیز قادر نیست این واقعیت ایدئولوژیک را تغییر دهد. در عین حال، این نظام با خطری روبهروست که ساختارهای دموکراتیک از آن مصوناند. این خطر همان حساسیت شدید در برابر انتقادهای ایدئولوژیک است.
یکی از ابزارهای اساسی نابودی پیوندهای اجتماعی، نظام همهگیر جاسوسی علیه همسایگان بود. یک یک شهروندان تعهد قانونی و اخلاقی داشتند که جاسوسی کنند و خبرچینی شیوه ی اصلی پیشرفت در زندگی بود. کشتار دائمی جا را برای کسانی باز میکرد که مشتاق پیوستن به طبقهی حاکم ممتاز بودند و لیاقت خود را با نابودکردن دیگران نشان میدادند. بدین سان، بسیاری از مردم صرفاً برای پیشرفت شخص خود، شریک جرم جنایت شدند.
