روشن‌فکران و ترس از تابو و توده

Share

این یادداشت نخست در وب‌سایت رادیو زمانه نشر یافت.

فاجعه‌ی هیروشیما و سپس رقابت هسته‌ای میان قدرت‌های بزرگ، روشن‌فکران غربی را به اندیشیدن و نوشتن درباره‌ی پیامدهای دنبال کردن برنامه‌ی هسته‌ای در کشورهای گوناگون جهان و نقد دولت‌ها برانگیخت، ولی در ایران هنوز برنامه‌ی هسته‌ای به «مسأله»ی روشن‌فکران بدل نشده است. در مقیاسی گسترده‌تر می‌توان گفت اساساً سیاست خارجی و روابط بین الملل، به ویژه در دو دهه‌ی اخیر، در گفتار روشن‌فکری جایگاهی چشم‌گیر نداشته است.
در روزگار برقراری اتحاد جماهیر شوروی و سازمان‌های چپ در ایران، به ویژه، حزب توده، روشن‌فکران (که اغلب گرایش و گروش چپ داشتند)، به اقتضای ایدئولوژی مارکسیسم، تحولات سیاسی بین المللی را دنبال می‌کردند و سیاستِ خارجی را «مسأله»ای مهم در درون دستگاهِ فکری خود می‌دانستند. ولی وقتی اتحاد جماهیر شوروی از پا و جریان‌های چپ کلاسیک از رونق افتادند، سیاست خارجی موضوعی مخصوص سیاست‌مداران یا کارشناسان سیاسی قلمداد شد. مسائل روشن‌فکران ،دگرگون گشت و سیاست خارجی به دشواری پیوندی با اولویت‌های فکری آنان ‌یافت. دولت بر «بحث عمومی» درباره‌ی سیاست خارجی سیطره پیدا کرد. در ایران، همانند کشورهای غیردموکراتیک دیگر، کارشناسی سیاسی پیشه‌ای دولتی است؛ اتاق تصمیم‌گیری سیاسی به روی کارشناسان مستقل بسته و دیوارهای آن در برابر تأثیر بحث عمومی عایق‌بندی شده است. احزاب مستقل یا مخالف حکومت، مجوز و مجال فعالیت ندارند و آزادی بیان، به صورت سیستماتیک، حتا با قانون هم نقض شده چه رسد به رفتارهای خلاف قانون حکومت. اثرگذارترین رسانه، یعنی رادیو و تلویزیون در انحصار حکومت قرار دارد. اینترنت نیز به طور گسترده‌ای محدود شده است. در چنین وضعیتی کارشناس سیاسی مستقل شغلی سراپا بی‌معنا و بیهوده به نظر می‌آید.
از سوی دیگر، سیاست خارجی ایران به شکل عمده‌ای خارج از نهاد دولت و در حلقه‌ی نهادهای زیر نظر رهبری تعیین و اجرا می‌شوند. یعنی در همان چارچوب جمهوری اسلامی، سیاست خارجی باز هم یک پله از نهادهای به ظاهر دموکراتیک هم دورتر است. متولیان اصلی سیاست خارجی در ایران نظامیان و رهبر جمهوری اسلامی هستند و از همین رو مسائل سیاست خارجی را چونان مسائل امنیتی و نظامی وامی‌نمایند و با وضع قوانین نوشته و نانوشته راه را برای درگیر شدن قلمرو عمومی با آن– از راه بحث و گفت‌وگوی شهروندان – می‌بندند.

تبلیغات به جای اطلاعات

حکومت درباره‌ی کار و بار خود در بیرون مرزها سخاوت‌مندانه تبلیغ می‌کند، ولی در اطلاع‌رسانی درباره‌ی همان مسائل، سخت خسّت می‌ورزد. در نتیجه، برای شهروند ایرانی، منابع آگاهی از عملکرد دولت در زمینه‌ی سیاست خارجی، بیشتر به منابع غیرایرانی محدود می‌شود. در بسیاری اوقات، غیرایرانی بودن این منابع، اعتبار و اعتمادپذیری آن‌ها را از حیث بی‌طرفی مخدوش می‌کند.
ما از رسانه‌های رسمی، نه چندان چیزی از سرمایه‌گذار‌ی‌های اقتصادی کلان ایران در کشورهای گوناگون از جمله لبنان و عراق می‌شنویم نه از میزان دقیق دخالت‌های نظامی و بودجه‌‌ی صرف‌شده‌ی ایران در سوریه؛ نه پرسش عمومی در این باره آزاد است نه کنشی همگانی ممکن. همه‌ی این قید و بند‌ها به اضافه‌ی محدودیت ارتباط و رفت و آمد شهروندان به کشورهای غربی، به ویژه تبادل علمی و تعامل سیاسی مستقل از دولت با نهادها و دولت‌های خارجی، به جهل فراگیر و بی‌علاقگی مزمن شهروندان و حتا نخبگان در زمینه‌ی مسائل سیاست خارجی دامن زده است. این جهالت تحمیلی سیستماتیک، با عناصری کهنه در فرهنگ سیاسی ایران درهم می‌آمیزد؛ عناصری چون خودبرتربینی در برابر همسایگان، توطئه‌اندیشی به مثابه‌ی روشی آسان برای مفهوم کردن آشوب‌ها و بحران‌ها و روندهای پیچیده، ایده‌ی مشوش «ملیت» و فقدان مبانی استوار نظری برای تعریف منافع ملی مستقل از مصالح رژیم سیاسی. این‌ها باعث شده، اغلب تحلیل‌ها و تفسیرهای وقایع، در تار و دام تصورات خام و نسنجیده گرفتار شوند و با آن‌چه در جهان آزاد و کشورهای دموکراتیک به مثابه‌ی «تحلیل سیاسی» شناخته می‌شود، بیگانه باشند. یک نگاه به پرشمارگان‌ترین روزنامه‌‌های پایتخت ایران با روزنامه‌های مشابه در پایتخت‌های کشورهای غربی می‌تواند این فاصله را به روشنی نشان دهد.

سیاست خارجی در حاشیه

بی‌اعتنایی روشن‌فکران به مسائل سیاست خارجی ریشه‌ها و سویه‌هایی بس بیش‌تر از آن‌چه آوردیم دارد. بسیاری روشن‌فکران در عین آن‌که منتقد سیاست‌های اصلیجمهوری اسلامی در زمینه‌ی سیاست داخلی، اقتصاد و فرهنگ هستند، وقتی نوبت بهسیاست خارجی می‌رسد دچار پریشانی و سرگشتگی می‌شوند. به ویژه، مرز میان منافع ملی و مصلحت نظام در چشم آنان کم‌رنگ می‌شود. در کشورهای دموکراتیک منافع ملی اولاً مسأله‌ای است برای بحث عمومی آزاد و ثانیاً دولت مرجع انحصاری تعریف و تعیین آن نیست و نهادهای سیاسی و مدنی نیز در شناسایی و عیارسنجی آن نقش مؤثر دارند، ثالثاً مسئولیت انحصاری تأمین و پاس‌داشت آن نیز بر دوش دولت نیست، بل‌که تک تک شهروندان در تحقق و حفاظت آن، به قدر طاقت و قدرت خود، مسئول شناخته می‌شوند و رابعاً نه تنها منافع ملی را با رفتار دولت نمی‌سنجند که به عکس؛ رفتار دولت را با معیار منافع می‌سنجند و می‌توان بر مبنای منافع ملی دولت را نقد کرد، صدای اعتراض بالا برد، علیه آن راهپیمایی کرد و در روندی مسالمت‌آمیز آن را تغییر داد. اما در جمهوری اسلامی، زمین منافع ملی، ملک طلق حکومت است؛ حکومت حق و امتیاز انحصاری خود می‌داند که آن را هم تعریف کند هم به عمل درآورد؛ از شهروندان بخواهد مصحلت نظام و منفعت ملی را یکی بدانند تا مخالفان خود را مخالفان منافع ملی بنامد و بدین شیوه زیر تیغ سرکوب بگذارد. همچنین با ابلاغ بخش‌نامه‌هایی به روزنامه‌ها آن‌ها را از طرح این یا آن مسأله بازدارد. تشخیص «مصحلت نظام» حق انحصاری ولی فقیه است و مجمع تشخیص مصلحت نظام بازوی مشورتی اوست.

هرچند جامعه‌ی نخبگان در مسائل مربوط به سیاست داخلی از جایگاه منافع ملی نقادانه بر حکومت می‌تازد، در زمینه‌ی مسائل سیاست خارجی، در چشم بسیاری نخبگان، مرز میان منافع ملی و مصلحت نظام نامرئی است. در مسائل سیاست داخلی تمایز نهادن میان ایران و جمهوری اسلامی بسیار آسان‌تر است تا در مسائل سیاست خارجی. رفع این تمایز، یکی از مهم‌ترین سیاست‌های حکومت بوده و تا اندازه‌ی زیادی در این کار کامیاب شده است. در نتیجه، جمهوری اسلامی منتقدان سیاست خارجی خود را با اطمینان به نفس بیشتری «خائن به ایران» می‌نامد تا منتقدان سیاست داخلی‌اش را.

سیاست صدور انقلاب، اقتدارطلبی، ترویج اسلام انقلابی، تضعیف نهاد دولت در کشورهای همسایه و در عوض قدرت‌مندکردن سازمان‌های مسلح تندرو، برانگیختن تنش‌های فرقه‌ای و اسرائیل‌ستیزی مطلق جمهوری اسلامی برای بسیاری از روشن‌فکران یا مقبول است یا ایرادی مهم نیست. بسیاری از نخبگان و روشن‌فکران، بلندپروازی‌های منطقه‌ای ایران را ستایش می‌کنند و باور دارند انگیزه‌های جمهوری اسلامی در این میان اهمیتی ندارد، آن‌چه در عمل حاصل می‌شود گسترش نفوذ و اقتدار «ایران» است در برابر عرب‌ها، ترک‌ها و دیگران.

تداوم پانزده قرن سلطه با تغلب

پس از حمله‌ی اعراب به ایران تا امروز، شالوده‌ی اصلی حکومت در ایران «سلطه با تغلب» است؛ یعنی هر که شمشیری برنده‌تر و لشگری پرشمارتر و زندانی بزرگ‌تر داشته توانسته بر کرسی قدرت بنشیند. اگر چنین حکومتی تداومی طولانی و بااقتدار بیابد، دیگر صِرف وجود و بقای آن پرسش مشروعیت را نامربوط جلوه می‌دهد. امروزه با چنین وضعی روبه‌روییم. تمنای تغییر رژیم دیگر از سوی گروه‌ها یا شخصیت‌هایی بیان نمی‌شود که پایگاه اجتماعی گسترده دارند یا می‌خواهند داشته باشند. جمهوری اسلامی به نظر واقعیتی موجود و در آینده‌ای پیش‌بینی‌پذیر، مستدام و مستقر می‌آید. از همین روست که بسیاری از روشن‌فکرانی که خویشاوندی فکری با جمهوری اسلامی ندارند، منش دوری‌گزینانه و ستیزه‌جویانه‌ی خود را در قبال دولت کنار گذاشته‌اند. گروهی از آنان به امید آن‌که بتوانند در حدودی مقبول، فعالیت فکری خود را بدون گزند گزمگان ارشاد و اطلاعات پیش ببرند، از مرزهایی که حکومت برای رفتار و گفتار و حتا اندیشیدن گذاشته برنمی‌گذرند. برخی دیگر از این نیز پا را فراتر می‌گذارند و حتا می‌کوشند از امکانات دولتی برای کسب و کار فرهنگی بهره بگیرند؛ در دائره المعارفی کار کنند، مجله‌ای درآورند، همایشی سازمان دهند یا مرکزی بنیاد نهند. عبور از مرزها در شرایطی که حکومت هزینه‌های آن را هنگفت‌تر و گزاف‌تر از همیشه کرده و نیز خون آرمان‌گرایی در رگ شهروندان و نخبگان خشکیده، کاری جنون‌آمیز قلمداد می‌شود؛ مرزشکنی که روزی فضیلت به شمار می‌آمد و قربانی‌اش در قاب شهادت جلوه می‌فروخت، امروزه تهوری دلقکانه و ساده‌لوحانه انگاشته می‌شود. مرزشکن پیش از آن‌که با سیلی و سلّول حکومت مجازات ببیند، در برابر سیل و سئوال همگنان‌اش درهم‌می‌پیچد و در خود فرومی‌شکند.
همه‌ی این اسباب و علل به عوام‌زدگی سیاست خارجی انجامیده است. ما در قلمرو عمومی نه از سیاست خارجی ایران چندان می‌دانیم، نه پروا یا دلیری بازخواست حکومت را در این باره داریم نه آن‌اندازه سیاست خارجی را در سیاست داخلی به طور جدی اثرگذار می‌شماریم. در عوض، هر چه هست پژواک مکرر و ملال‌آور تبلیغاتِ حکومت از زبان مردم است. هر چه دولت بگوید «حق مسلم» ماست، مردم کف‌زنان و هلهله‌کنان بازمی‌گویند و هرچه صاحب مصلحت نظام «غرور ملی» بنامد، از غرور بدان در پوست نمی‌گنجند.

اولویت خودسنجی روشنفکران

نقد سیاست خارجی، نقد حکومت تنها نیست، نقد مردم نیز هست. قربانی نقد حکومت، حتا اگر بهای خامه‌اش خون باشد، سرفرازانه بر روی سکوی قهرمانی می‌ایستد، ولی نقد مردم در جامعه‌ای توده‌ای، منتقد را زیر آوار خشم و هیاهوی انبوهان، خوار و خرد می‌کند. روشن‌فکران امروزی اغلب، اگر هم حاضر باشند به نقد دولت خطر کنند، از گرداندن پیکان نقد به سمت رویکردهای اجتماعی به سیاست و فرهنگ سیاسی می‌پرهیزند؛ زیرا اگر خود عوام‌زده نباشند، باری از خنجر خصومتِ عوام می‌گریزند.
هرچقدر مسأله‌ای سرنوشت‌سازتر، بحث عمومی درباره‌ی آن دشوارتر، اطلاعات درباره‌ی آن کمتر، عملکرد دولت در آن باره مبهم‌تر و تارتر، اهرم‌های شهروندان برای وادار کردن حکومت به مسئولیت‌پذیری ،سست‌تر، انواع و اقسام توهم‌ها و توطئه‌اندیشی‌ها درباره‌ی آن بیشتر، تبلیغات جمهوری اسلامی در آن باره اثرگذارتر، جوشاندن دیگ احساسات و بسیجیدن عواطف اقتدارگرایانه‌ی اسلامی یا ناسیونالیستی در آن باره آسان‌تر و سرانجام یاری پنهان مردم به حکومت برای پیشبرد اهداف خود در سیاست خارجی و نیرومندتر کردن ارکان حکومت و در نتیجه نابودکردن امر سیاسی در داخل کشور پرشورتر. شهروندی که به سیاست داخلی دولتی خرده می‌گیرد و آن را آغشته‌ی فساد و ظلم می‌نگرد، ولی در سیاست خارجی همان دولت عیب عمده‌ای نمی‌بیند؛ یا در سیاست داخلی برای آن دولت نه مشروعیت قائل است نه به گفته و کرده‌اش اعتمادی دارد، ولی پیامدهای سیاست خارجی او را بی‌خطر یا حتا سودمند برای عاقبت ایران و منافع ملی می‌پندارد، بر سر شاخ نشسته، بُن می‌برد. حکومتی که با سیاست خارجی اقتدارگرایانه‌اش روز به روز بیشتر تثبیت شود، درآمد آن اقتدارگرایی موفق را هزینه‌ی اقتدارگرایی در داخل خواهد کرد. چنین وضعیتی بر مصونیت حکومت در برابر منتقدان سیاست داخلی‌اش می‌افزاید و منتقدانِ آشکارش را به همدستان پنهان، ناخودآگاه و ناخواسته‌ی خویش بدل می‌نماید.
برای دستیابی به جامعه‌ای دموکراتیک نیازمند انقلابی سراسری در فرهنگ سیاسی هستیم؛ انقلابی که روشن‌فکران در آن هیچ نقش رهبری ندارند ولی به یک معنا پیش‌گامان آن‌اند: نقد فرهنگ سیاسی باید از خود جامعه‌ی روشن‌فکری آغاز شود؛ جامعه‌ای که در آن روشن‌فکران و نخبگان روز به روز از اثرگذاری گسترده‌ی خود نومیدتر می‌شوند و اعتماد به نفس خود را از دست می‌دهند. چه بسا پیشرفت نقادی فرهنگ سیاسی بتواند به شکلی دیگر، از نو توانایی اثرگذاری اجتماعی را به جامعه‌ی نخبگان بازگرداند.

سیاست خارجی جمهوری اسلامی و نیز سیاست هسته‌ای‌اش، سودمند یا زیان‌بار، مسئول دارد؛ مسئول آن تنها حکومت، تصمیم‌گیران سیاسی یا مردم نیستند؛ روشن‌فکران نیز در آن‌چه هستیم و به سویی که رهسپاریم مسئول‌اند. نقادی از خود نشانه‌ی مسئولیت‌پذیری است و تنها نخبگانی می‌توانند با دلیری و دانایی کارنامه‌ی دولت و راه و رسم مردم را نقد کنند که نخست با خودسنجی ذهن و زبان‌شان، از عهده‌ی مسئولیت خود در تکوین و تداوم وضع موجود برآمده باشند.

جدال زندانی با زمان و وجدان

Share

یادداشت زیر بررسی کتاب «زمان چیزی نخواهد گفت» نوشته‌ی رامین جهانبگلوست که نخست در سایت فارسی بی بی سی نشر یافت.
مارسل پروست می‌نویسد: «بیهوده است اگر بکوشیم [گذشته] را به یاد بیاوریم، همه کوشش ما عبث است. گذشته در جایی در بیرون از قلمرو دسترسِ هوش، در چیزی مادی (در حسی که ممکن است این چیز مادی به ما القا کند) که از آن خبر نداریم، نهفته است. بسته به تصادف است که پیش از مردن به این چیز بخوریم یا نه.»۱ اگر برای راوی رمان پروست، تکه شیرینی پتیت مادلن در فنجان چای، آن «چیز مادی» بود که باعث یادآوری خاطره‌های گذشته شد ، برای رامین جهانبگلو این «چیز مادی» زندان بود. وقتی در فلزی و سنگین سلول انفرادی را پشت سر او بستند، انگار در کف سلول حفره‌ای تاریک به اعماق گذشته گشوده شد. جهانبلگو در کتاب «زمان چیزی نخواهد گفت» می‌نویسد «زندگی را با شمار احساس‌هایی که داریم، اندازه نمی‌گیرند، بل‌که با لحظه‌هایی اندازه می‌گیرند که آن احساس‌ها را برانگیخته است.»
راوی «در جست و جوی زمان از دست رفته» ولی «جست‌وجو» را کافی نمی‌داند. «نه فقط: آفریدن. ذهن در برابر چیزی است که هنوز نیست و تنها او می‌تواند به وجودش آورد و سپس آن را درون روشنایی خود جا دهد.»۲

زندانی، ۱۲۵ روز در سلول انفرادی با زمان کلنجار می‌رود و در این ستیز و آویز مدام به راهروهای نمور و کم‌نور خاطره‌های گذشته قدم می‌گذارد، ولی تنها سال‌ها بعد روایتی از آن زندان و زمان و خاطره‌ها را «می‌آفرید.» اگر این روایت در همان زندان نوشته شده بود یا سال‌هایی پیشتر یا پس‌تر، ما چه بسا با کتابی یک‌سر متفاوت روبه‌رو می‌بودیم.
رامین جهانبلگو، از استادان سرشناس فلسفه و از مدافعان نظری مبارزات بدون خشونت، از تجربه‌ گرفتار آمدن در زندان اوین در سال ۱۳۸۵، بهره گرفته تا روایتی از زندگی خود به دست دهد. کتاب «زمان چیزی نخواهد گفت» با توصیف بازداشت او در فرودگاه مهرآباد می‌آغازد و در میان روایت زندان، پاره‌هایی از داستان زندگی او در ایران و کشورهای دیگر گفته می‌شود و سرانجام با شرحی از برداشت‌های شخصی او از جامعه‌ کانادا و اقامت در این کشور پایان می‌گیرد.

10299947_470059193125999_8705517756342379219_n
رامین جهانبلگو، ایرانی است، ولی سرگذشت تربیتی و علمی او، در میان ایرانیان، کمابیش استثنایی است. مادرش، خجسته کیا، نمایشنامه‌نویس و فرهنگ‌شناس و پدرش امیرحسین جهانبلگو، اقتصاددان و شیفته فلسفه است. رامین را که از نوادگان شیخ فضل الله نوری است، در شش سالگی برای تحصیل به لوزان سوئیس می‌فرستند و سپس به انگلستان. او در هجده سالگی به قصد خواندن رشته پزشکی راهی پاریس می‌شود. به جای پزشکی، فلسفه می‌خواند و بیست سال در پاریس می‌ماند. سپس به ایران بازمی‌گردد و بعد از آن‌که سال‌ها حسرت تدریس در دانشگاه را در دل حمل می‌کند، هنگامی که راهی هند برای شرکت در کنفرانسی است، به اتهام اقدام علیه امنیت ملی و ارتباط با بیگانگان بازداشت می‌شود.
زندان اوین، مثل دیگر زندان‌های ایران، جایی است که به قول جهانبگلو اساساً برای نفی فردیت و ارعاب طراحی شده است، جایی در یک قدمی دوزخ. رامین خود را بیگناهی می‌یابد که حتا از اتهام خود خبر ندارد. مثل جوزف ک. در رمان «محاکمه‌» کافکا. «هول‌ناک‌ترین چیز درباره‌ سرنوشت ک. آن است که همه چیز با کارایی خون‌سردانه و تقریباً با انسجام منطقی پیش می‌رود. او میان خوف و رجا دست و پا می‌زند، همان‌گونه که جهان پیرامون او میان نظم و پریشانی تلو تلو می‌خورد… آن‌چه کافکا به ما می‌آموزد آن است که مفهوم بی‌گناهی در جهانی که آماج آن بیگانه کردن فرد از دیگر افراد جامعه است، اهمیتی ندارد. همان‌طور که نماینده دادگاه در داستان می‌گوید: «لزومی ندارد آدم هر چیزی را به مثابه حقیقت قبول کند، آدم باید فقط باید چیزی را قبول کند که لازم است.» رامین جهانبلگو در جهان کافکایی اوین به این توصیه گوش می‌سپارد: علیه خود اعتراف دروغین می‌کند، چون در اوین، حقیقت رستگاری نمی‌آورد. آن‌جا، بازجو مشتری حقیقت نیست، بل‌که تنها خواهان سلب کرامت و عزت نفس زندانی است. از این رو، هدف بازجویی، ورای ارضای امیال سادیستی بازجویان و قاضیان، شکستن شخصیت و خوارداشتن فرد زندانی است؛ دزدیدن وجدان او. «سلول انفرادی باعث شد، ایمان‌ام به ایمان را از دست بدهم و در عوض به من آموخت که وجدان را باور کنم…زندان اوین نه تنها به معنای شکست سه هزار سال تمدن ایرانی است که به معنای ناکامی عقل سلیم هم هست.» جهانبلگو سعی می‌کند در زندان از عقل و وجدان خود پاسداری کند. چهل سال آموزش فلسفی را به یاری می‌گیرد چون باور دارد «ذهن تنها سلاح در برابر خودکامگی است.» آذین، همسر فرهیخته او که شخصیتی بسیار قوی دارد، برای رامین سه کتاب به زندان می‌آورد: کتاب گاندی، خاطرات جواهر لعل نهرو و پدیدارشناسی روح هگل. روی زمین سرد سلول می‌نشیند و با صدای بلند و شمرده شمرده کتاب می‌خواند تا بل‌که صدای انسانی را در گوش خود بشنود حتا اگر آن صدا، صدای خودش باشد. کتاب‌ها به او کمک می‌کنند که «امید به زنده بودن بدل به زنده بودن امید شود.»
جورجیو آگامبن در کتاب «بقایای آشوویتس» می‌نویسد: «خبر وحشتناکی که بازماندگان از اردوگاه به سرزمین انسان‌ها می‌آورند درست همین است که ممکن است آدمی کرامت و متانت خود را به شکلی که ورای تخیل است از دست بدهد، این‌که هنوز در نازل‌ترین درجه خفت و خواری زندگی جریان دارد. این آگاهی تازه، اکنون معیاری شده است که با آن می‌شود سراسر اخلاق و کرامت را سنجید و داوری کرد.» آگامبن از یکی از زندانیان به نام موزلمان (Muselmann) نام می‌برد که از نظر او نمونه‌ رادیکال این موقعیت است. او را به حدی شکنجه کرده بودند که دیگر به اطراف خود هیچ واکنشی نمی‌داد. اگر زندان‌بان به او لگد می‌زد یا برایش غذا می‌آورد، دیگر فرقی نمی‌کرد. او را از کرامت و انسانیت‌اش برهنه کرده بودند، ولی او هم‌چنان زنده بود. آگامبن می‌نویسد «موزلمان بیان نهایی این موقعیت است که در آستانه اخلاق جدیدی ایستاده است؛ اخلاقی که شکلی از زندگی است که جایی آغاز می‌شود که کرامت پایان یافته است.»۳
زندانی در زندان، وجدان خود را به محک می‌گذارد یا شاید به شکل بی‌سابقه‌ای با آن روبه‌رو می‌شود، آن را برهنه می‌بیند. در «آستانه اخلاقی جدید» می‌ایستد. رامین جهانبلگو در روایت رویارویی‌اش با وجدان نخواسته از خود قهرمان بسازد. می‌نویسد ترجیح می‌دهد که به جای مردن برای دیگران با آن‌ها زندگی کند و بر خلاف سقراط که توبه نپذیرفت و جام زهر را نوشید، او «چیزهای بسیاری» در زندگی دارد که نمی‌تواند از آن‌ها بگذرد؛ دختری یک‌ساله، مادری پیر و همسری که همه توش و توان خود را برای آزادی او به کار گرفته است. دشوارترین جایی که می‌شود درباره‌ اخلاق داوری کرد درست همین‌جاست؛ جایی که آدمی زنده است اما زیر بار تحقیر و ترس خورد شده.

downloadکتاب، گرچه به زبان انگلیسی و برای مخاطب غیرایرانی نوشته شده، سرشار از داستان‌هایی است که برای خواننده ایرانی گیراست. محفل ماهانه روشنفکران و هنرمندان در خانه پدری‌اش تصویری می‌دهد از دهه‌ استثنایی چهل خورشیدی. او از توصیف جزییات دریغ نمی‌کند؛ چه این جزییات مربوط به دمپایی بازجویی باشد که از زیر چشم‌بند سعی می‌کند ببیند و از روی آن شخصیت و طبقه اجتماعی بازجو را حدس بزند چه مربوط به خلقیات و رفتارهای نیک و بد روشنفکرانی که در خانه پدری گرد می‌آمدند. یک جا از طبع آرام سهراب سپهری می‌نویسد که وقتی مست می‌شد به خشونت می‌گرایید و یک جا شبی را تصویر می‌کند که چند مرد مهمان برای تحقیر فروغ فرخزاد او را ناگهان و بی‌هوا به استخر می‌اندازند و فروغ با کمک امیرحسین جهانبلگو بیرون می‌آید. می‌نویسد این نه فقط تحقیر یک شاعر زن که میل به تحقیر زن و زنانگی بود که هنوز هم بر روح و رفتار اغلب مردان ایرانی چیره است.
رامین جهانبلگو، شاید به دلیل همان تربیت فرنگی خود در حرف زدن از خودش راحت است. پرده‌پوشی نمی‌کند و خاطرات‌نویسی را دستمایه آفریدن تصویری ایده‌آل از خودش یا توجیه ناکامی‌هایش نمی‌سازد. از آغاز بیداری جنسی‌اش می‌نویسد، از تجربه برهنه‌گرایی در یونان یا مواد روان‌گردان. چیزهایی که معمولاً روشنفکران ایرانی از بیان عمومی آن پرهیز و پروا دارند. با این همه، چیزی که در سراسر کتاب موج می‌زند، عشق نویسنده به فلسفه است. حتا بخشی از دلخوری او از فضای دانشگاهی کانادا آن است که نتوانسته در رشته فلسفه تدریس کند.
شاید برخی خوانندگان گسست روایت داستانی کتاب را با تحلیل‌های طولانی سیاسی و شرح ایده‌های خشونت‌پرهیزی نپسندند. بسیاری از آن‌چه جهانبگلو در میان روایت داستانی آورده، پرسش‌هایی را برمی‌انگیزند که ذهن را از دنبال کردن باقی روایت بازمی‌دارند. مثلاً او از لزوم بخشش می‌گوید و خود می‌نویسد که زندان‌بان‌هایش را بخشیده است. ولی پرسش آن است که بخشش کسی که طلب بخشش نکرده چه معنا دارد؟ بخشیدن کسی که دوباره بی‌هیچ شرم و آزرمی همان کار را تکرار می‌کند آیا اخلاقاً رواست؟ و چرا گیرافتادن در دوگانه بخشش و انتقام؟ چرا بحث عدالت آن هم بر پایه‌ معیارهای حقوق بشری (از جمله نفی اعدام) در میان آورده نشود؟ طبعاً جای این پرس‌وجوها در میانه‌ داستان زندگی نویسنده نیست.
هم‌چنین، چه بسا داوری‌های نویسنده در بخش پایانی کتاب درباره کانادا یک‌سویه و ناهماهنگ با ساختار کتاب به نظر بیاید. با این همه، «زمان چیزی نخواهد گفت» کتابی بسیار خواندنی است؛ سندی است از تاریخ روشن‌فکری چند دهه گذشته ایران و نیز سیاست فرهنگی و فرهنگ سیاسی در جمهوری اسلامی.
———————————————-
۱٫ مارسل پروست، در جست‌وجوی زمان از دست رفته، جلد اول، طرف خانه سوان، ترجمه مهدی سحابی، تهران، نشر مرکز، چاپ ششم ۱۳۷۸، صفحه ۱۱۱
۲٫ همان. صفحه ۱۱۲
۳٫ Giorgio Agamben, Remnants of Auschwitz, The Witness and the Archive, trans. Daniel Heller-Roazen, Boston, Zone, 2000, p. 72 Quoted from Michael S. Roth, Memory, Trauma and History, Essays on Living with the Past, New York, Columbia University Press, 2012, p. XX

عبارات در گیومه از کتاب «زمان چیزی نخواهد گفت» است:
Ramin Jahanbegloo, Time Will Say Nothing, A Philosopher Survives an Iranian Prison, Saskatchewan, University of Regina Press, 2014