سیزده آبان و سیاست خارجی مخالفان دولت

Share

 این مقاله نخست در سایت فارسی بی بی سی چاپ شده است.

سیزده آبان فرصتی تازه در اختیار مخالفان دولت جمهوری اسلامی می‌گذارد تا اعتراض‌های خود را به نتیجه انتخابات دهم ریاست جمهوری و اعلام پیروزی محمود احمدی‌نژاد ادامه دهند. هم‌چون روز قدس که برخی از شعارها سیاست خارجی جمهوری اسلامی را آماج می‌گرفت، رهبران حکومت از جمله آیت الله خامنه‌ای نگرانی خود را نسبت به حذف «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسراییل» از شعارهای تظاهرات سیزده آبان ابراز کرده‌اند. آیا مخالفان دولت از فرصت تظاهرات سیزده آبان برای مخالفت با سیاست‌های خارجی تثبیت‌شده‌ی جمهوری اسلامی بهره خواهند گرفت؟
سیاست خارجی تابع سیاست داخلی
سیاست‌شناسان بسیاری باور دارند سیاست خارجی هر کشوری تابع موازنه‌ی قوا و منطق سیاست داخلی آن کشور است. بر این پایه، شماری از تحلیل‌گران غربی گفته‌اند تمایل کنونی دولت محمود احمدی‌نژاد به مذاکره با آمریکا و حل دیپلماتیک مناقشه‌ی هسته‌ای، تا اندازه‌ای برخاسته از فشار اعتراض‌های گسترده به نتیجه‌ی دهمین انتخابات ریاست جمهوری و برای کسب مشروعیت در سطح بین المللی است. دولت جمهوری اسلامی خود اعلام کرده که بر خلاف سال‌های پیش از زمام‌داری محمود احمدی‌نژاد، ایران اکنون در چنان موقعیت بالایی است که می‌تواند بدون هراس از دست دادن موفقیت‌های هسته‌ای خود با کشورهای گروه پنج به اضافه‌ی یک به مذاکره بپردازد و حتا امتیاز بگیرد.
پرسش اصلی اکنون این است که حرکت‌های اعتراضی در ایران که به دست میرحسین موسوی، مهدی کروبی و محمد خاتمی، صاحب‌منصبان بلندپایه‌ی پیشین جمهوری اسلامی رهبری می‌شوند، چه خواسته‌های مشخصی در زمینه‌ی سیاست خارجی دارند و برای تأمین خواسته‌های خود تا چه اندازه می‌توانند بر دولت محمود احمدی‌نژاد فشار وارد کنند.
خواسته‌های مبهم، حرکت‌های ناهمگن
رهبران سه‌گانه‌ی حرکت‌های اعتراضی، تاکنون، به ندرت در زمینه‌ی سیاست خارجی اظهار نظر مشخصی کرده‌اند. با این همه، چنین می‌نماید که در زمینه‌ی مسأله‌ی هسته‌ای، رهبران این اعتراض‌ها به طور مشخص هوادار سیاست‌های دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی هستند و تصمیمات کنونی محمود احمدی‌نژاد را در تعارض با آن سیاست‌ها و از میان برنده‌ی دستاوردهای آن می‌بینند. مذاکرات تیم هسته‌ای جمهوری اسلامی با کشورهای گروه پنج به اضافه‌ی یک و نیز مذاکرات دوجانبه‌ی ایران در یکم اکتبر در ژنو، معضلی جدی را برای رهبران مخالفان در ایران پدیدآورد.
پس از مذاکرات یکم اکتبر، میرحسین موسوی در دیدار با مهدی کروبی،مذاکرات هسته‌ای در ژنو را «موجب حیرت» خواند و گفت «قول و قرارهایی که در ژنو داده شده، اگر اجرا شود، برباد دادن همه‌ی زحمات هزاران دانشمند در کشور است و اگر اجرا نشود زمینه‌ی اجماعی را برای تحریم گسترده علیه ایران ایجاد خواهد کرد.» بر پایه‌ی این گفته‌ها به طور دقیق نمی‌توان گفت که رهبران مخالفان در ایران آیا با مذاکرات هسته‌ای و نیز مذاکره با آمریکا موافق هستند و آن را در مسیر تأمین منافع ملی ایران می‌بینند یا نه.
میرحسین موسوی در چهاردهمین بیانیه‌ی خود پس از انتخابات سیاست هسته‌ای محمود احمدی‌نژاد را به «کناره‌گیری از متانت و خردورزی» متهم کرد و دولت‌مردان کنونی را کسانی توصیف کرد که «حتا در تسلیم شدن و کرنش کردن افراط‌گرند.»
جدا از رهبران، مردم و گروه‌هایی که در این اعتراض‌ها شرکت دارند، به رغم یک‌دستی در مخالفت آشکار با نتایج اعلام‌شده‌ی انتخابات، درباره‌ی سیاست‌ خارجی دیدگاه واحدی ندارند. برخی از تظاهرات‌کنندگان مخالف دولت در روز قدس، شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» سر دادند. میرحسین موسوی و مهدی کروبی، بعدها از این‌گونه «شعارهای افراطی» انتقاد کردند. محمد خاتمی، در سخنان اخیر خود گفته است: «اگر ما که به اصل نظام اعتقاد داریم، نتوانیم حرف بزنیم، دیگران که اعتقادی ندارند دست به عمل خواهند زد و نتیجه‌ی عمل آن‌ها چیزی نیست که مطلوب ما باشد.» بخش قابل توجهی از کسانی که در جریان اعتراض‌های به انتخابات ریاست جمهوری شرکت داشته و دارند، خواسته‌هایی فراتر از اصلاحات جزیی در چارچوب قانون اساسی و ولایت فقیه دارند.
انگیزه‌های مخالفان در بیان مبهم خواسته‌ها
به نظر می‌رسد مبهم گذاشتن خواسته‌ها به ویژه در زمینه‌ی سیاست خارجی، تصمیم عامدانه و آگاهانه‌ی رهبران مخالفان است. در درجه‌ی نخست آنان به کشورهای غربی نه چشم‌داشتی دارند و نه اصولاً باور دارند که حقوق بشر و دموکراسی اولویت اصلی آن کشورها در تعامل با کشوری مانند ایران است. میرحسین موسوی در آخرین بیانیه‌ی خود گفته است دولت‌های خارجی «اگر لازم باشد با وجدانی آرام بر سر جنبش امروز ایرانیان پشت میز معامله می‌نشینند و به همان مقدار آزادی و توسعه‌ی سیاسی که در کشورهای همسایه وجود دارد برای ملت ما قناعت می‌کنند.»
از سوی دیگر، ممکن است رهبران مخالفان تصور کنند برجسته و مشخص کردن خواسته‌های آنان، حرکت‌های اعتراضی را آسیب‌پذیرتر می‌کند و دست حکومت را در سرکوب مخالفان بازتر می‌گذارد. در نتیجه طرح ابهام‌آلود خواسته‌ها ممکن است روشی برای ایجاد مصونیت بیشتر برای حرکت‌های اعتراضی به نظر برسد.
اما دلیل مهم‌تر شاید همان تنوع و ناهمگنی باشد که رهبران در طیف‌های گوناگون مخالفان می‌بینند. از کسانی که به تغییرات و اصلاحات جزیی در سیاست‌های جمهوری اسلامی خرسند خواهد بود تا کسانی که جز به تغییر قانون اساسی و الغای نهاد ولایت فقیه رضایت نمی‌دهند، در رشته اعتراض‌های پس از انتخابات شرکت کرده‌اند. طرح مشخص خواسته‌ها از جمله خواسته‌های مربوط به مناسبات ایران و آمریکا و نیز برنامه‌ی هسته‌ای می‌تواند شکاف میان طیف‌های گوناگون مخالفان را ژرف‌تر کند و در نتیجه با تهدید انسجام و همبستگی ظاهری موجود، از توانایی رهبران برای هدایت این جریان بکاهد. آن‌چه احتمالاً برای رهبران مخالفان اولویت اصلی را دارد، تداوم اعتراض‌ها و وحدت معترضان است.
غرب و چشم‌انداز به قدرت رسیدن مخالفان
تصمیم‌گیرندگان و تحلیل‌گران سیاسی کشورهای غربی نیز درباره‌ی جریان‌های اعتراضی در ایران و دیدگاه‌ها و خواسته‌های رهبران آن برداشت یک‌دستی ندارند. برخی می‌اندیشند که به قدرت رسیدن رهبران مخالفان تغییری بنیادی در سیاست خارجی جمهوری اسلامی پدیدنمی‌آورد. شماری دیگر بر این عقیده‌اند که این دیدگاه تنها در صورت پیروزی میرحسین موسوی در انتخابات ریاست جمهوری ممکن بود صادق باشد. اما پیدایش بحران داخلی، شکاف در بدنه‌ی حاکمیت و بالارفتن سطح اعتراض‌ها و خواسته‌ها، موجب شده که رهبران مخالفان اگر به قدرت برسند، ناگزیر سیاست‌های متفاوتی را از آن‌چه در سی سال گذشته اتخاذ شده، در پیش بگیرند. این دسته می‌گویند پیروزی رهبران مخالفان اکنون به معنای محدودکردن قدرت تندروها، کاهش اقتدار ولی فقیه و به پس راندن نفوذ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است.
حاصل این سردرگمی و ابهام آن است که بیشتر تصمیم‌گیرندگان سیاسی در غرب نمی‌توانند با اطمینان بگویند رسیدن به سطحی از توافق با دولت محمود احمدی‌نژاد بر سر مناقشه‌ی هسته‌ای آیا به تقویت موضع مخالفان در ایران می‌انجامد یا مخالفان را تضعیف می‌کند. برخی می‌گویند این توافق ممکن است به محمود احمدی‌نژاد که مشروعیت انتخابی و دموکراتیک موقعیت او در کشور زیر پرسش است، مشروعیت و ثباتی بین المللی ببخشد و در نتیجه به جریان‌های اعتراضی در ایران آسیب برساند. اما گروهی دیگر نیز بر این باورند که توافق‌های محتمل محمود احمدی‌نژاد با غرب می‌تواند خطر حمله‌ی نظامی به ایران را کاهش دهد و در نتیجه فرصتی طلایی به مخالفان هدیه کند که در روندی آرام و درونی به اعتراض‌های خود ادامه دهند و خواسته‌های خود را پیگیری کنند.
هم‌چنین فقدان خواسته‌های مشخص به ویژه در زمینه‌ی مذاکره با آمریکا و توافق هسته‌ای ایران و غرب، موجب شده که غربیان چشم‌انداز دستیابی مخالفان به قدرت را، دست‌کم در آینده‌ی نزدیک، چندان روشن نبینند. در نتیجه بسیاری از تصمیم‌گیرندگان غربی ترجیح می‌دهند مسأله‌ی حمایت از حقوق بشر در ایران را از پرونده‌ی هسته‌ای جمهوری اسلامی جدا کنند و در مذاکرات هسته‌ای با ایران، بر روی بحران داخلی چندان تأکید و تکیه نکنند.
به نظر می‌رسد تا زمانی که رهبران مخالفان دولت در ایران، دیدگاه‌های مشخصی را در زمینه‌ی سیاست خارجی و مواضع جمهوری اسلامی در زمینه‌ی پرونده‌ی هسته‌ای تدوین و اعلام نکنند، امکانی برای امتیازگیری از دولت محمود احمدی‌نژاد هم نخواهند داشت. گرچه ممکن است در تظاهرات روز سیزده آبان شعارهایی مانند «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسراییل» از فهرست شعارهای بخش عمده‌ای از مخالفان دولت حذف شود، اما نبود سیاست روشن اعلام‌شده از سوی رهبران مخالفان درباره‌ی رابطه با آمریکا و جلب اعتماد بین المللی در زمینه بحران هسته‌ای، از دیدگاه غربیان، وزن چندانی به شعارهای خیابانی نخواهد داد.
با این همه، گفتنی است که دولت محمود احمدی‌نژاد نیز در پیگیری سیاست تازه‌ی خود برای مذاکره با آمریکا و حل دیپلماتیک مناقشه‌ی هسته‌ای با دشواری‌های عمده‌ای روبه‌روست. این دولت نگران از دست دادن هواداران تندروی خود در پی دستیابی به توافق با کشورهای غربی است و هراس از آن دارد که متهم به سازش‌گری و تسلیم شود. ظاهراً سیاست رهبران مخالفان نیز این است که تا اندازه‌ای با تأکید بر افراط‌گری دولت محمود احمدی‌نژاد، آن را به «کرنش» در برابر غربیان متهم کنند. اگر وضعیت به همین روال پیش رود، به نظر می‌رسد کشورهای غربی به ویژه گروه پنج به اضافه‌ی یک ترجیح خواهند داد درباره‌ی حرکت‌های اعتراضی داخل کشور، هم‌چنان موضعی بی‌طرف و غیرفعالانه اتخاذ کنند و بیشتر بر سر توافق با دولت محمود احمدی‌نژاد تمرکز نمایند.

کتاب مبانی قرآن‌شناسی ارکون به فارسی

Share

محمد ارکون از قرآن‌شناسان و اسلام‌شناسان بزرگ معاصر است که رویکردی ویژه به متن مقدس مسلمانان، کلام اسلامی و نیز وضع مسلمانان در دوره‌ی مدرن دارد. در ایران، پیشتر، دو سه کس، آثار معدودی از ارکون را به فارسی برگردانده‌اند. به دلیل ناآشنایی مترجمان با مبانی اندیشه‌ی ارکون، ترجمه‌ها تقریباً نامفهوم از کار درآمده است.
جدا از ترجمه‌ی مقالات ارکون که در مجله‌ی کیان و فصل‌نامه‌ی نقد و نظر منتشر شد، دو کتاب – یکی تألیف و دیگری ترجمه – هم در ایران نشر دادم: یکی «آراء و اندیشه‌های محمد ارکون» که سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی منتشر کرد و دیگری «نقد عقل اسلامی» که نشر ایده در تهران چاپ کرد.
FL_ARKOUN.MMحالا از آن دوران بیش از ده سال می‌گذرد. اما خواندن درباره‌ی قرآن یکی از لذت‌های وسوسه‌انگیز همیشگی من مانده است. در این سال‌ها، آثار قرآن‌شناسان بسیاری را به عربی، انگلیسی و فرانسه خوانده‌ام. هم‌چنین نوشته‌های ارکون را گاه دوباره خوانده و گاهی تنها مراجعه‌ای مختصر کرده‌ام. کاستی‌ها و خطاهای ترجمه‌های پیشین خود را به اندازه‌ی بسیاری دریافته‌ام. در دوستی نزدیک با ارکون و گفت‌وگوهای گاه بلند با او، زوایا و خفایای ذهن نظریه‌پردازش را بیشتر شناخته‌ام.
حاصل این تأملات، تصمیم برای تدوین مجموعه‌ای پر و پیمان‌تر درباره‌ی ارکون است. در گام نخست، شماری از مهم‌ترین مقالات یا فصول کتاب‌های او را درباره‌ی قرآن گردآوری کرده و ترجمه‌ی آن‌ها را آغازیده‌ام. با مهر و لطف سالیانی که محمد ارکون به من دارد، خود کار گزینش این مقالات را به عهده گرفت. قرار است مقدمه‌ای طولانی برای خواننده‌ی فارسی بنویسد و نیز در روند ترجمه، مرا در گشودن گره‌های احتمالی یاری کند. گمان دارم این مجلد چیزی حدود شش‌صد – هفت‌صد صفحه‌ی وزیری شود. این مقالات را از انگلیسی و فرانسه ترجمه می‌کنم. اگر چیزی از آن‌ها را هاشم صالح به عربی برگردانده باشد، از برگردان او نیز بهره می‌‌گیرم. خود نیز پیش‌گفتاری تحلیلی و جامع بر این مجلد خواهم افزود تا خواننده‌ی فارسی با در دست داشتن این مجلد، خود را از رجوع به هر کتاب دیگر برای فهم مبانی قرآن‌شناختی محمد ارکون بی‌نیاز بیابد.
جلد دوم مقالاتی خواهد بود که بیشتر درباره‌ی کلام و تاریخ اسلامی است.

سایه‌ی انقلاب مخملی بر مذاکرات هسته‌ای

Share

نوشته‌ی زیر ترجمه انگلیسی مقاله‌ای است که پیشتر در وب‌سایت موسسه‌ی واشنگتن منتشر شده است. ترجمه‌ی فارسی را علی ب. از سر لطف انجام داده و فرستاده است.

در حالی‌که ایالات متحده بر نشست گروه ۲۰ و مذاکرات اول اکتبر با دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران متمرکز شده، تمرکز ایرانیان بر برنامه‌هایی است که برای اعتراض متفاوت در روز قدس ترتیب داده‌اند. تفاوت کلیدی این برنامه – همراه با تمرکز بیشتر ایرانیان بر بحران داخلی نسبت به مسایل بین المللی- عامل عمده ی پیچیدگی مذاکرات ایران و قدرت‌های جهانی طی هفته‌های اتی خواهد بود.

پیش زمینه
پس از انقلاب ۱۳۵۷، جمهوری اسلامی اخرین جمعه ی ماه رمضان را روز قدس نامید؛ برنامه‌ای جهت اعلام همبستگی با فلسطینیانِِ مخالف موجودیتِ اسراییل و اعتراض به امریکا و اسراییل. روز قدس نمادی شد از تلاش های جمهوری اسلامی برای معرفی خود به عنوان رهبر جهان اسلام و سردمدارمبارزه با انچه توطئه‌ی غرب و اسراییل علیه اسلام می‌خواند.

خامنه‌ای؛ سایه‌ی هراس از انقلاب مخملی بر مذاکرات
موضوع اصلی اختلافات هفته‌ی گذشته در محافل سیاسی ایران بحث بر سر روز قدس بوده است، نه مذاکرات هسته ای. این موضوع نه تنها نشان‌گر پیشی گرفتن امور داخلی بر مسایل خارجی است، بلکه اوضاع شکننده ی سیاسی ایران را نیز منعکس می‌کند.
آیت الهی علی خامنه‌ای رهبر ایران، طی بیست سال گذشته، در رابطه با خطری که از جانب ” تهاجم فرهنگی غرب” جمهوری اسلامی را تهدید می‌کند، هشدار داده است. او گفته است که غرب به انقلاب مخملینی مشابه آن‌چه در چکسلواکی در سال۱۹۸۹ روی داد، دامن می‌زند؛ انقلابی که شاهد فروپاشی سریع دولتی به ظاهر آهنین بود. از دیدگاه خامنه‌ای حوادث سه ماه گذشته در ایران شاهدی از غیب است برای اثبات نظرش. نخستین مراحل کارزار انتخاباتی موسوی که شخصیتی نه چندان فرهمند است موثر نبود؛ اما در مراحل پایانی کارزار و به‌وپژه پس از مناظره‌ی تلویزیونی احمدی نژاد و موسوی ، صدها هزار نفر از مردم پر حرارت و علاقه‌مند به حمایت از موسوی پرداختند. ذهن توطئه‌اندیش ممکن است شواهدی از حمایت خارجی‌ها از موسوی ببیند. اما در واقع، قدرت‌هایی بودند که از موسوی حمایت کردند؛ نه قدر ت های غربی که رییس جمهورهای پیشین ایران: خاتمی و هاشمی.
در عوض، خامنه‌ای تصمیم گرفت امید اینان به پیروزی انقلاب مخملی را بر باد دهد. او دستور دست‌کاری در نتایج انتخابات را داد تا اشکار سازد که هیچ انتخاباتی در ایران اجازه‌ی ایجاد تغییر در نظام را نمی‌یابد. او سپس گام را فرا تر نهاد واز مواضع سیاسی احمدی نژاد حمایت کرد تا بلکه بتواند بر از اهرم ارعاب بهره گیرد.علاوه بر این، بارها به طرق مختلف به سرزنش معترضانی پرداخته که در مقابل او و نظامی که او رهبری می‌کند ایستاده‌اند.
در یک کلام می‌تو‌ان گفت خامنه‌ای بس که از انقلاب مخملی می‌ترسید، خود بدان دامن زد.
احتمالا بازتاب تظاهرات مردم در ذهن خامنه‌ای تاییدی است بر گفته‌های مکررش درباره‌ی این‌که موضوع هسته‌ای تنها بهانه‌ای در دست غرب برای سرنگونی جمهوری اسلامی است. در دادگاه‌های نمایشی پس از انتخابات ۲۲ خرداد، مسئولیت‌های گسترده‌ای بر دوش دادستان برای کشف تبانی گسترده بین اصلاح طلبان ایرانی و دول غربی گذاسته شده بود. در این دادگاه‌ها حتی جامعه‌شناسان کلاسیک المانی ماکس وبر و یورگن هابر ماس و همچنین دانشمند سیاسی انگلیسی جان کین متهم به تحریک اصلاح طلبان به براندازی رژیم شدند.
سپس خامنه‌ای از این هم پا را فراتر گذاشت: وی ماه گذشته ضمن حمله به آموزش علوم انسانی اظهار داشت آموزش این رشته‌های تحصیلی در دانشگاه‌ها به ترویج شکاکیت در دین و اصول عقاید مذهبی می انجامد.
خامنه ای باور دارد علوم انسانی ابزاری استعماری در دست غربی‌ها برای فتح مغزهای مسلمانان است.
در این شرایط ظاهراً رهبر ایران نگران است اگر موضوع هسته‌ای حل شود، غرب دستاویز دیگری برای رسیدن به هدف راستین خود در تهاجم فرهنگی بیابد. برای او هرگونه سازشی در زمینه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای به منزله‌ی مشارکت در تلاش غرب در راه سر نگونی اوست. هر چقدر واشنگتن بر تمایل‌اش برای همکاری با خامنه‌ای اصرار ورزد، او احتمالاً یک کلمه‌‌ی آن را باور نخواهد کرد. رهبر ایران نشان داده که هیچ علاقه‌ای به حل اختلافات عمده‌اش با غرب ندارد.در خطبه‌ی نماز جمعه‌ی گذشته، خامنه‌ای گفت دشمنی امریکا، انگلیس و صهیونیست‌ها با ایران، مایه‌ی غرور ملی است و این نباید موجب ترس ما شود و مجبورمان کند مقابل دشمن تسلیم شویم.
با این حال در یک مورد حق با رهبر ایران است: دولت‌های غربی از کاهش قدرت تندروها در ایران و حرکت جمهوری اسلامی به سوی نظامی دمکراتیک خوشحال می شود.

 
پیامد های سیاسی
وحشت از انقلاب مخملین به همراه شکاف عمیق درون نخبگان ایرانی به شدت تلاش برای مذاکرات با ایران را دشوار کرده است . بر اساس دیدگاه خامنه‌ای درباره‌ی غرب ممکن است مزیت‌های اندکی در حل دیپلماتیک بن بست اتمی وجود داشته باشد. حتی اگر خامنه‌ای مصصم شود که به غرب تعهداتی بسپارد – هیچ شواهدی برای این امر وجود ندارد- به‌وجود اوردن اجماع بین نخبگانِ به‌شدت پراکنده و منقسم ایرانی برای چنین تغییر جهت جسورانه‌ای کار دشواری خواهد بود.
در نگاهی به اردوگاه تندروها : پس از هفته‌ها کش و قوس احمدی نژاد و مجلس بر سر گزینه‌های تصدی وزارت، گزارش‌ها نشانگر نارضایتی عمیق نیروهای امنیتی ، سپاه و وزارت اطلاعات است که توسط احمدی نژاد پاک‌سازی شده اند. در چنین فضایی از سوء ظن متقابل و دشمنی، هر گونه ابتکاری برای مصالحه با غرب احتمالاً بخاطر زیر پا گذاشتن ارزش‌های انقلابی مورد انتقاد قرار می‌گیرد.
بهر حال احمدی نژاد اشتیاق فراوانی دارد تا با مذاکرات بین المللی وجهه ی خود را بالا ببرد و خود را مطرح کند؛ همان‌طور که در نگارش نامه به رهبران کشورهای مختلف و پیشنهاد مناظره با اوباما چنین هدفی را دنبال می‌کرد. به نظر می اید هدف رییس جمهور ایران این است که با استفاده از هر فرصتی به ترویج عقاید اخرالزمانی و مخالفت غرب بپردازد. این کار در راستای عقیده‌ی او است که تبلیغات عرصه‌ی اصلی پیکار اسلام‌گرایان افراطی با غرب است. احمدی نژاد شاید باور داشته باشد که غرب ممکن است به خواست ایران برای داشتن برنامه‌ی هسته‌ای تن دردهد؛ اما خامنه‌ای چندان مطمئن نیست و بیشتر نگران جنبه‌های منفی مذاکرات بین ایران و غرب است.
علاوه بر این تندروهای ایران هویت غیر متعارفی دارند. آن‌ها ممکن است به راهبرد مذاکره به شکلی غیر معمول پاسخ دهند. این احتمال وجود دارد که آن‌ها نه از تهدیدها که از مشوق‌های غرب بهراسند؛ زیرا معتقدند این مجموعه مشوق‌ها که پیشنهاد تعاملات نزدیک را می‌دهد، ممکن است نقشه‌ای برای بر اندازی نرم توسط گروه‌هایی از جامعه‌ی ایرانی مثل زنان، جوانان، بازرگانان و روشنفکران باشد. این گروه‌ها به‌شدت مورد غضب تندروها هستند. به هر ترتیب تندروهای ایران ممکن است از دورنمای حمله و تحریم غرب استقبال کنند، به این خاطر که می پندارند این‌ها باعث اجماع مجدد عمومی مردم ایران می‌شود.
اگرچه چشم انداز کنونی برای تعامل با ایران امیدوار کننده نیست، غرب گزینه‌ای دیگر جز مذاکره با ایران ندارد. رهبران ایران ممکن است با وجود بی اعتمادی عمیق به غرب به این نتیجه برسند که نپذیرفتن پیشنهاد رییس جمهور محبوب امریکا ( اوباما) که اشکارا مشتاق گفت و گو با ایران است، قماری بزرگ خواهد بود. اضافه بر این‌ها اقتصاد ایران، از رکود اقتصاد جهانی و سیاست‌های اقتصادی و ایدئولوژیک احمدی نژاد و تحریم های غرب ضربه‌های اساسی خورده است . هم‌چنین تهدید اقدام نظامی اسراییل علیه ایران در پس زمینه هم‌چنان نمودار است. با وجود این عوامل، هیچ کس نباید توهم داشته باشد که غرب می‌تواند تزلزلی دراین عقیده‌ی محکم تندروها به‌وجود آورد که “غرب می‌خواهد جمهوری اسلامی را سرنگون کند.”

چه کسی از علوم انسانی می‌ترسد؟

Share

این مصاحبه در سی و یکم اوت ۲۰۰۹ با رادیوی فارسی آلمان انجام شده است.
مهدی خلجی، نویسنده و پژوهش‌گر در حوزه‌ی اسلام‌شناسی است. با او درباره‌ی مشکل حکومت اسلامی ایران با علوم انسانی گفت‌وگو کرده‌ایم. این مشکل همواره مطرح بوده، اما با دادگاه‌های جمعی اخیر برای محاکمه کردن منتقدان و معترضان و سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای در مذمت علوم انسانی از نو مطرح شده است.

دویچه وله: آقای خلجی رویدادهای اخیر نشان دادند که جمهوری اسلامی ایران با علوم انسانی مشکل دارد. علت این موضوع را در چه می‌بینید؟

مهدی خلجی: با این صحبت‌هایی که آقای خامنه‌ای کردند در مورد علوم انسانی، من کم و بیش با ایشان موافق هستم. به دلیل این که داشتن دانشگاه، تدریس علوم انسانی و انتشار کتاب‌های مربوط به حوزه‌های مختلف علوم انسانی وظایفی را بر نهاد روحانیت و نهاد دین تحمیل می‌کند و این نهاد باید پاسخ‌گوی مقتضیات و چالش‌های فکری جهان جدید باشد.

خواست آقای خامنه‌ای برای محدود کردن علوم انسانی در ایران گواه روشنی است بر شکست فکری روحانیت، ناکامی فکری ایدئولوژی جمهوری اسلامی و مغلوب شدن حکومت دینی در برابر تفکر جدید.
نهاد روحانیت و عقل دینی در ایران در سی سال گذشته موفق نشد که خودش را نو کند و سرگرم شد به سورچرانی اقتصادی و جولان‌دهی سیاسی و فکر کرد که در منازعات فکری بزرگ پول یا زور اسلحه می‌تواند داور نهایی باشد. عقل دینی در ایران فاقد نوآوری و پویایی است و حتا روشنفکران مذهبی هم که خواستند طرحی نو دراندازند، به اصطلاح به قهر و خشم حکومت گرفتار شدند. یکی مثل عبدالکریم سروش در خارج از کشور بسر می‌برد و یکی دیگر مثل آقای سعید حجاریان در زندان. بنابراین جمهوری اسلامی فکر کرد که این ایدئولوژی اسلامی قبایی‌است که به قامت هر جامعه‌ای درمی‌آید. حالا بعد از سی سال به فکر چاره افتاده است که چگونه می‌شود جامعه دانشگاهی یا نخبه کشور را که زیر تأثیر تفکر جدید است، علاج کرد و فرهنگ تعبد و اطاعت از خدایگان دینی را شبیه عصر صفوی و قجری دوباره در جامعه ایران جاانداخت.

روحانیون در ایران با فیزیک و شیمی و از جمله با فیزیک اتمی و این قضایا ظاهراً مشکلی ندارند. پس چگونه است که با این بخش از علم کنار می‌آیند، ولی با بخش دیگرش مشکل پیدا می‌کنند؟

از زمانی که ایرانی‌ها با تجدد آشنا شدند، روحانیت از دو جهت احساس خطر کرد. یکی از بابت نهاد جدید دادگستری در ایران، و دوم از بابت نهاد آموزش. به خاطر این که سنتاً قضاوت و تعلیم و تربیت در دست روحانیت بوده است. وقتی که انقلاب ایران هم رخ داد، خب خیلی راحت روحانیت قوه قضاییه را به انحصار خودش درآورد و در حقیقت آن را مصادره کرد. اما دانشگاه لقمه‌ی بسیار بسیار بزرگی بود، برای این که در هاضمه‌ی جمهوری اسلامی و رهبران روحانی‌اش گوارده بشود.

از زمانی که انقلاب سال ۵۷ رخ داده، جمهوری اسلامی روش‌های مختلفی را به‌کار گرفته است، برای این که دانشگاه را تحت کنترل خودش دربیاورد. از طریق «انقلاب فرهنگی» که منجر شد به تشکیل «ستاد انقلاب فرهنگی» و بعد ستاد انقلاب فرهنگی تبدیل شد به «شورای انقلاب فرهنگی»، نمایندگی امام در دانشگاه‌ها، نمایندگی آیت‌الهب منتظری که آن موقع قائم‌مقام رهبری بود و بعد نمایندگی ولی فقیه و آقای خامنه‌ای در دانشگاه‌ها، تشکیل انجمن‌های اسلامی که به شکل‌گیری «دفتر تحکیم وحدت» منجر شد، بسیج دانشجویی، جهاد دانشگاهی، نشر دانشگاهی، سازمان مطالعه و (تدوین) کتب علوم انسانی در دانشگاهها که «سمت» خوانده می‌شود، دفتر همکاری حوزه و دانشگاه و معاونت استادان معارف اسلامی در دانشگاه و نهادهای دیگر. تمام اینها هدف‌شان این بود که دانشگاه‌ها را تحت کنترل خودشان بیاورند.
بسیار راحت می‌شود در حوزه‌ی علوم طبیعی و علوم محض شما نگاهی ابزاری داشته باشید و در حقیقت از فیزیک و شیمی و پزشکی و مسایل دیگر در چارچوب ارزش‌ها و اهداف جمهوری اسلامی استفاده کنید. اما آن‌چه جمهوری اسلامی نتوانست با آن کنار بیاید و نتوانست سرانجام آن را مهار بکند و آن را به ابزاری در جهت اهداف آرمان‌های ایدئولوژی اسلامی تبدیل کند، علوم انسانی است. علوم انسانی چموش‌تر از آن هستند که به چنین چارچوب‌هایی که از سوی ایدئولوژی اسلامی وضع می‌شود تن بدهند. علوم انسانی قابلیت تبدیل شدن به ابزار را ندارند. یک نوع آگاهی، یک نوع جهان‌نگری‌هستند که فراتر از تبدیل شدن به ابزار هستند. و در نتیجه، ایدئولوژی اسلامی و رهبران روحانی جمهوری اسلامی نتوانستند این علم چموش را مهار بکنند و به همین دلیل است که بعد از سی سال چنین از آن ابراز نگرانی می‌کنند و خواستار اعمال محدودیت‌ها می‌شوند.

آقای خلجی شما در پاسخی که دادید، به «انقلاب فرهنگی» اشاره کردید. الان هم صحبت بر سر این است که گویا موج دومی از این انقلاب فرهنگی به همان شکلی که یکبار در حدود سی سال پیش تجربه کردیم قرار است آغاز بشود. آیا شما چنین احتمالی را می‌بینید؟

من معتقدم که یک کودتای نظامی در جمهوری اسلامی رخ داده و به دلیل این که این کودتا به تدریج شکل گرفته، مانند بسیاری از رویدادهای تدریجی که به آسانی دیده نمی‌شوند، خوب دیده نشده است. این کودتا در حقیقت ماهیت جمهوری اسلامی را عوض کرده است. نه تنها از این به‌بعد در جمهوری اسلامی، تکلیف فرهنگ را نظامیان و فرماندهان نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی تعیین خواهند کرد، بلکه از این پس تکلیف همه چیز در پشت درهای بسته‌ی ]محافل[ نظامی و امنیتی تعیین خواهد شد.
شما اگر نگاه بکنید به حرف‌هایی که در مجلس شورای اسلامی وزرای پیشنهادی آقای احمدی‌نژاد زدند، مخصوصاً صحبت‌های وزیر پیشنهادی اطلاعات در مجلس، خواهید دید که وزارت اطلاعات این حق را برای خودش قائل است که تکلیف فرهنگ، هنر، ورزش و تمام ابعاد زندگی اجتماعی شهروندان را تعیین بکند و مسئله حتا بسی فراتر از انقلاب فرهنگی و بسی فراتر از اعمال محدودیت بر علوم انسانی است. ما داریم می‌رویم به سمت حکومتی که یادآور دوران وحشت‌‌سالاری شوروی تحت رهبری استالین یا دوران آلمان تحت رهبری هیتلر است. یعنی حکومتی که در جزییات امور شهروندان دخالت می‌کند و در حقیقت رهبران‌اش باور دارند که خودشان مکلف‌اند و موظف‌اند که ذهن و رفتار انسان‌ها را مهندسی کنند. بنابراین تکلیف همه چیز دست سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات است.

آقای خلجی به‌عنوان آخرین پرسش. شما از ایدئولوژی اسلامی صحبت کردید. خیلی از تحلیل‌گرها براین باور هستند که در واقع این تفکر شیعی حاکم حتا از فلسفه‌ی سیاسی هم برخوردار نیست. اصولاً پایه‌های نظری چنین ایدئولوژی‌ای از نظر شما چه هست؟

ایدئولوژِی اسلامی اصلاً پایه نظری ندارد. یکی از مشخصه‌های اصلی این ایدئولوژی اسلامی این است که با عقلانیت سازگار نیست .
شما می‌دانید که آیت الله خامنه‌ای، تحصیل‌کرده‌ی حوزه‌ی علمیه‌ی مشهد است و یکی از تفاوت‌های بارز حوزه‌ی علمیه‌ی مشهد در قیاس با حوزه‌ی علمیه‌ی قم، فضای غیرعقلانی این حوزه است. یعنی یک فضای فلسفه‌ستیزی در قرن بیستم در حوزه‌ی مشهد بوجود آمد که تحت تأثیر میرزا مهدی اصفهانی بود و حتا خواندن فلسفه‌ی اسلامی کفر به‌شمار می‌آمد و چنین تصوری در آنجا وجود داشت که فلسفه یک علم وارداتی است. یعنی همان تصوری که الان آقای خامنه‌ای دارد راجع به علوم انسانی، در حوزه‌ی علمیه‌ی مشهد بود که تأکید می‌شد فلسفه‌ی اسلامی فلسفه‌ای نیست که برخاسته از تعالیم امامان شیعه باشد و بیشتر تحت تأثیر اندیشه‌ی فیلسوفان یونان بوجود آمده است. می‌دانید که شخص آقای خامنه‌ای فاقد تحصیلات ابتدایی در فلسفه‌ی اسلامی است و ایشان فلسفه‌ی اسلامی را به‌هیچ روی نمی‌شناسد. و طبیعتاً این فضای غیرعقلانی خیلی مستعد می‌کند ذهن‌ها را برای پذیرش ایدئولوژی اسلامی. ایدئولوژی اسلامی اساس‌اش بر عقلانیت‌ستیزی است و در حقیقت همان‌طور که می‌بینیم کسانی که نظریه‌پرداز ایدئولوژی اسلامی هستند، بیش از آن که نظریه‌ای بپردازند، بیشتر شعار می‌دهند و در حقیقت ایدئولوژی اسلامی معاصر فاقد نظریه به معنای دقیق کلمه است و بیشتر ترکیب شده است از مجموعه‌ای از شعارها. یکی از ویژگی‌های این ایدئولوژی آن است که حتا با عقلانیت فلسفه‌ی سنتی هم سر ستیز دارد، چه برسد به عقلانیت دنیای مدرن.

مصاحبه‌گر: جمشید فاروقی
تحریریه: رضا نیکجو

کیهان؛ دروغ‌گوی نستوه

Share

نوشتن مقاله‌ای بلند را درباره‌ی روزنامه‌ی کیهان و مدیرِ شریعت‌مدار آن را آغاز کرده‌ام و وقتی آن را همین‌جا چاپ خواهم کرد.

13422_164سخن این‌بار اما کوتاه‌تر است. بر پایه‌ی شناختی که از روزنامه‌ی کیهان، گرداننده‌ی آن و همکاران کهنه و نو آن دارم، شگفت‌زده نشدم وقتی دیدم آقای شریعت‌مداری گزارشی را از مصاحبه‌ی من با دویچه‌وله در بخش «خبرهای ویژه» نشر داده و آشکارا در جمله‌های کلیدی آن دست برده است. برای مثال من گفته‌ام: «روحانیت تا بُن دندان به حکومت وابسته است»؛ آقای شریعت‌مداری از قول من نوشته: «روحانیت تا بُن دندان به حکومت نزدیک است». یا من گفته‌ام « آقای خامنه‌ای آن‌قدر هوشمند است که از بیست سال گذشته تاکنون تدابیری را اندیشیده است که نهاد روحانیت را کاملاً وابسته به خودش کرده و حتا آقای سیستانی که ظاهراً وابسته به آقای خامنه‌ای نیست، ولی در عمل، به دلیل نهادهای مختلفی که در ایران دارد و ثروت بسیار زیادی که در ایران دارد، عمیقاً وابسته به آقای خامنه‌ای است و حیات و ممات مرجعیت آقای سیستانی در حقیقت در دست آقای خامنه‌ای است و آقای سیستانی آن‌قدر که قدرتمند به چشم می‌آید قدرتمند نیست و برای هرگونه اظهارنظر در مورد جمهوری اسلامی، ملاحظات بسیار زیادی دارد. من تصور نمی‌کنم تا زمانی که جمهوری اسلامی برقرار است، آقای سیستانی سخنی علیه او بگوید.» اما آقای حسین شریعت‌مداری از قول من نوشته است: « من تصور نمی کنم آیت الله سیستانی که عمیقاً به جمهوری اسلامی وابسته [دلبسته] است، علیه نظام سخنی بگوید». از دروغ‌های دیگر کیهان فعلاً می‌گذرم.

 

DS45حدس می‌زنم غرض اصلی علاقه‌مندی این بارِ آقای شریعت‌مداری به دیدگاهِ من آن است که او گمان برده از نسخه‌ی تحریف‌شده‌ی مصاحبه‌ی من می‌تواند در مقام تأییدی از شاگردی سابق، علیه آیت الله منتظری بهره بگیرد. من به شاگردی آیت الله منتظری در دوره‌ای دو ساله و نیز آن‌چه از او آموخته‌ام افتخار می‌کنم؛ اما نه به دلیل عقائدش بل‌که به سبب ایستادگی اش بر حق، عدالت و جان انسان ها، او را آبروی روحانیت شیعه معاصر می‌دانم. دیروز (شنبه، سی و یکم مردادماه) در برنامه‌ی تفسیر خبر همراه با آقای احمد قابل، روحانی روشن و شجاع، بودم و گفتم در قیاس با آیت الله سیستانی به که خاطر ثروت و مرجعیت خود حاضر به انتقاد از ظلم‌های حکومت ایران نیست، من آیت الله منتظری را قهرمانی می‌دانم که در اوج تنعم، از منافع و مصالح مادی و شخصی خود چشم پوشید و بر سر جان جوانانی که از نظر ایدئولوژیک مانند خود او نمی‌اندیشیدند، با خودکامه‌ای مانند آیت الله خمینی درپیچید. پارسایی و کرامتِ اخلاقی آیت الله منتظری در جریده‌ی تاریخ ثبت خواهد شد.

 
متن مصاحبه‌ی من با رادیوی فارسی دویچه‌وله روز چهارشنبه: بیست و هشتم مردادماه

 
«نهاد روحانیت تا بن دندان به حکومت وابسته است»
 
سخنان آیت‌‌الله صانعی، بیانیه آیت‌الله بیات زنجانی، دیدار عبدالله نوری با نماینده آیت‌الله سیستانی همه و همه نشانگر تلاش برای به صحنه‌آوردن مراجع دینی است. اما مهدی خلجی، پژوهشگر دینی این تلاش را بیهوده می‌داند.

مهدی خلجی پژوهشگر علوم دینی ساکن واشنگتن معتقد است نهاد روحانیت تا بن دندان به حکومت جمهوری اسلامی وابسته است. او می‌گوید حتی مرجع بزرگی چون آیت‌الله سیستانی که در ظاهر وابستگی‌ای به آیت‌الله خامنه‌ای ندارد، برای اظهار نظر در مورد ایران همواره جانب خامنه‌ای را نگه می‌دارد. بنابراین به عقیده‌ی او انتظار مخالفت با جمهوری اسلامی از این نهاد، انتظار بیهوده‌ای است.

او می‌گوید تا زمانی که کل نهاد روحانیت و نه تنها چند مرجع خارج از این نهاد و در انزوا قرار گرفته، اقدامی علیه حکومت ایران انجام ندهند، مشروعیت دینی این نظام خدشه‌دار نخواهد شد.

دویچه‌وله: آقای خلجی، عبدالله نوری به همراه چند تن دیگر از سیاسیون سابق، این هفته دیداری داشتند با داماد آیت‌الله سیستانی و گفته شده هدف از این دیدار جلب نظر آیت‌الله سیستانی به وقایع اخیر ایران است. اصولاً جایگاه آیت‌الله سیستانی در بین شیعیان و در بین دیگر مراجع چه قدر مهم است و چه قدر نظر ایشان در بین شیعیان بُرد دارد ؟

مهدی خلجی: آقای سیستانی می‌شود گفت که بزرگترین مرجع تقلید شیعیان هستند و در ایران با اینکه آمار دقیقی در دست نیست، اما آنچنان که از شواهد و قرائن برمی‌آید، مرجعی هستند که بیشترین مقلد را نسبت به باقی مراجع دارند که شاید مقلدان خیلی کمتری داشته باشند.

اصولاً فکر می‌کنید که الان در موقعیت کنونی، چقدر مراجع می‌توانند نقش داشته باشند؟ به نظر می‌رسد که نقش‌شان لااقل مثل سال ۵۷ و سالهای قبل از آن پررنگ نیست. چون تا به حال چندین مرجع دینی در مورد وقایع اخیر بیانیه دادند و حتا فتوا صادر کردند. آیت‌الله منتظری فتوا صادر کرد، ولی گویا خیلی تأثیری نداشته است. فکر می‌کنید الان مراجع دینی چه نقشی دارند؟ آیا می‌توانند مثل زمان انقلاب عمل بکنند؟

حکومت در ایران حکومتی است که خودش را مستند به مشروعیت مذهبی می‌داند. آن کسانی که امروزه به عنوان رهبران اصلاحات در ایران شناخته می‌شوند هم کسانی هستند که عمیقاً مذهبی هستند و باورهای دینی دارند و بسیاری از آنها هنوز مشروعیت سیاسی را به معنای مشروعیت مذهبی درک می‌کنند. در نتیجه بسیار مهم است که کسی مثل آیت‌الله سیستانی یا آیت‌الله منتظری که از مراجع بزرگ شیعه هستند، حکومت را نقد بکنند و افکار آن را مخالف با اسلام توصیف کنند و خواستار تغییر سیاست‌ها یا حتا تغییر رهبران جمهوری اسلامی بشوند. این می‌تواند تا اندازه‌ی زیادی برای جمهوری اسلامی آسیب‌رسان و شکننده باشد. اما در رهبری اجتماعی البته روحانیت جایگاه خودش را نسبت به سی سال گذشته خیلی از دست داده است و در بسیج و سازماندهی کردن جامعه نمی‌تواند همان نقشی را که قبلاً بازی کرده بازی کند. با این حال باید توجه داشت که یک بخش عمده از جامعه‌ ایران پیوستگی‌شان یا ارتباطشان با دولت یک ارتباط مذهبی است و نظر مخالف این روحانیون می‌تواند تا اندازه قابل توجهی تأثیرگذار باشد.

شما به اصلاح‌طلبان اشاره کردید، ولی مخاطب‌ بیانیه‌های مراجع، اکثرا کسانی هستند که الان در قدرت هستند و آن کسانی که در قدرت هستند اصلاً این مراجع را قبول ندارند و این مراجع مغضوبین قدرت هستند. حتا ما دیدیم که مثلاً سایت‌های اصولگرا آقای صانعی را به خاطر سخنرانی اخیرشان تهدید کردند و گفتند ایشان باید محکوم به شلاق بشود. حتا تا این حد پیش رفته‌اند. بنابراین سخنان این مراجع چه تأثیری می‌تواند در حاکمیت بگذارد؟

اینها با همدیگر تفاوت می‌کنند. مثلاً آقای سیستانی با آقای صانعی متفاوت است. آقای سیستانی کسی است که هیچ بخشی از جمهوری اسلامی نمی‌تواند مرجعیت او را انکار بکند و در حقیقت مرجعیت آقای سیستانی در سطح بین‌المللی و در چشم حتا کسانی که مسلمان نیستند به‌عنوان رهبر شیعیان پذیرفته شده است. به یک نکته باید توجه کرد. آنچه شما از واکنش طرفداران آقای احمدی‌نژاد نسبت به مراجع می‌بینید، تمام واقعیت نیست. واقعیت این است که آقای سیستانی و آقای منتظری در بخشی از مؤمنان و متشرعان جامعه نفوذ دارند و این نفوذ باعث می‌شود کسانی که از اینها تقلید می‌کنند، کسانی که اینها را آدمهای خوبی می‌دانند، نظرشان نسبت به حکومت برگردد و اینها در حرکت خودشان در اعتراض به حکومت ثابت‌قدم‌تر بشوند. اما نکته‌ای که شما اشاره می‌کنید این است که تا چه حد این حرفهایی که این مراجع می‌زنند می‌تواند برای حکومت به شکل تعیین‌کننده‌ای خطرناک باشد. در مورد آقای سیستانی باید گفت که اگر آقای سیستانی علیه حکومت ایران حرفی بزند، تا اندازه‌ی زیادی مشروعیت این حکومت در داخل و در خارج از ایران از بین خواهد رفت. اما پرسش این است که آیا آقای سیستانی چنین چیزی خواهد گفت یا نه؟ من فکر می‌کنم نخواهد گفت. در حقیقت مسئله این است: آن بخش از روحانیت که به نهاد روحانیت تعلق دارند و در سازمان روحانیت صاحب نفوذ و صاحب تأثیر هستند، آنها تاکنون هیچ موضعی علیه جمهوری اسلامی نگرفته‌اند. آن بخش از روحانیت موضع گرفته است که در سازمان روحانیت نقش عمده‌ای ندارد و در حقیقت در انزوای سیاسی، اجتماعی و حتا می‌شود گفت انزوای حوزوی زندگی می‌کند و به همین دلیل است که مخالفتش چندان تأثیری ندارد. تا نهاد روحانیت به‌عنوان “نهاد روحانیت” و مراجع تقلیدی که در مدیریت این سازمان نقش اصلی را بازی می‌کنند، در برابر جمهوری اسلامی نایستند، نمی‌شود گفت که خطری از جانب روحانیت متوجه جمهوری اسلامی است. و البته آقای خامنه‌ای آنقدر هوشمند است که از بیست سال گذشته تاکنون تدابیری را اندیشیده است که نهاد روحانیت را کاملاً وابسته به خودش کرده و حتا آقای سیستانی که ظاهراً وابسته به آقای خامنه‌ای نیست، ولی در عمل به دلیل نهادهای مختلفی که در ایران دارد و ثروت بسیار زیادی که در ایران دارد، عمیقاً وابسته به آقای خامنه‌ای است و حیات و ممات مرجعیت آقای سیستانی در حقیقت در دست آقای خامنه‌ای است و آقای سیستانی آنقدر که قدرتمند به چشم می‌آید قدرتمند نیست و برای هرگونه اظهارنظر در مورد جمهوری اسلامی، ملاحظات بسیار زیادی دارد. من تصور نمی‌کنم تا زمانی که جمهوری اسلامی برقرار است، آقای سیستانی سخنی علیه او بگوید.

این صحبتی هم که در چند روز اخیر بر سر زبانها افتاده است که آیت‌الله خامنه‌ای از نظر دینی و شرعی و مذهبی الان دیگر شرایط رهبری جامعه اسلامی را ندارد و اخیرا هم یکسری از طلاب و علمای حوزه علمیه قم هم نامه‌ای در این مورد نوشتند، فکر می‌کنید این اتفاق هم ممکن نیست از سوی نهاد روحانیت بیفتد؟

مهدی خلجی نه. این نامه که به نظر من نامه‌ای است بی‌ربط. به دلیل این که هیچ امضایی ندارد و کاملاً از ادبیات نامه برمی‌آید که یک روحانی برجسته آن را ننوشته است و کسی سعی کرده است ادای لفظ آخوندی و علما را دربیاورد. ثانیاً مشروعیت جمهوری اسلامی و مشروعیت رهبرش فقه نیست و فقها نمی‌توانند که تصمیم بگیرند که این شخص برای این مقام شایسته است یا نه. مشروعیت رهبر به عنصر مصلحت نظام است و مصلحت نظام مافوق فقه و شریعت است و در حقیقت اگر مصلحت نظام اقتضا بکند، آقای خامنه‌ای می‌تواند همین فقها و همین مراجع تقلید را به خاطر حرف‌هایی که می‌زنند به زندان بیندازد یا تحت تعقیب قضایی قرار بدهد. درمیان روحانیونی که در درون سازمان روحانیت قرار دارند، بسیاری از اینها ممکن است از آنچه می‌گذرد ناراضی باشند، ولی ناراضی بودن در دل یک چیز است و آماده بودن برای عمل کردن یک چیز دیگر است. ممکن است در مجلس شورای اسلامی هم بسیاری از کسانی باشند که با آقای احمدی‌نژاد موافق نباشند یا با این حکومت موافق نباشند ولی زمانی عدم موافقت آنها ارزش و پیامد سیاسی دارد که از مرحله‌ی قلب به زبان دربیاید و خودش را نشان بدهد. من خیلی بعید می‌دانم که روحانیت در آینده‌ی نزدیک خودش را در برابر حکومت قرار بدهد، به خاطر این که تا بن استخوان به حکومت وابسته است، در اقتصادش، در شبکه‌ی اجتماعی‌اش و در همه‌چیزش. روحانیت در سی سال گذشته هیچ چیزی ندارد که آن را از حکومت به دست نیاورده باشد.

با تأثیر روی نمایندگان مجلس خبرگان چه طور؟ آیا این مراجعی که حالا تک و توک بیانیه یا فتوا داده‌اند، می‌توانند با تأثیر روی نمایندگان مجلس خبرگان لااقل آنها را وادار کنند که به وظیفه‌ی قانونی‌شان که بررسی عملکرد رهبری است عمل بکنند؟

مجلس خبرگان هیچ وقت به وظیفه‌ی قانونی خودش عمل نکرده که این بار بخواهد به وظیفه‌ی قانونی خودش عمل بکند. یک عمل در کارنامه‌ی مجلس خبرگان وجود ندارد. مجلس خبرگان، مجلس بی‌عملی است. مجلسی‌است که حتا برای تعیین آقای خامنه‌ای در بیست سال پیش، قانون را در نظر نگرفت. به دلیل این که آقای خامنه‌ای زمانی به رهبری رسید که هنوز قانون اساسی اول نافذ بود و طبق قانون اساسی اول رهبر باید مرجع می‌بود و آقای خامنه‌ای مرجع نبود و زمانی بازنگری قانون اساسی تصویب شد که دو هفته از رهبری آقای خامنه‌ای می‌گذشت. بنابراین مجلس خبرگان هیچ موقع قانونی عمل نکرده که این بار بخواهد طبق قانون عمل بکند. از آن گذشته اکثریت قریب به اتفاق اعضای مجلس خبرگان مجتهد نیستند. بسیاری از آنها فاقد سواد روحانی هستند. کسانی مثل احمد خاتمی کسانی هستند که حتا متن‌های حوزوی را هم به دشواری می‌توانند از رو بخوانند. اینها نه قدرت و اعتبار مذهبی دارند، نه قدرت و اعتبار سیاسی و نه اساساً در موقعیتی هستند که بتوانند قانون را اجرا بکنند. اساساً به این مقام رسیده‌اند به خاطر این که بله‌قربان‌گوی آقای خامنه‌ای بودند و عملاً امکانی برای حتا نظارت بر رفتار رهبر ندارند، چه برسد به آن که بخواهند او را تغییر بدهند.

آقای خلجی من از مجموع صحبت‌های شما می‌توانم این طور نتیجه بگیرم که مراجع تقلید الان نمی‌توانند در وضع کنونی و احیاناً برای تغییر وضع کنونی تأثیرگذار باشند. پس چرا مدام آقای موسوی، آقای کروبی، آقای خاتمی و حالا اخیراً آقای نوری هدفشان را به میدان کشاندن مراجع قرار داده‌اند و حتا نامه‌هایی که می‌نویسند خطاب به مراجع است و از آنها می‌خواهند که در برابر این به زعم آنها ظلمی که دارد روا می‌شود سکوت نکنند؟

ما در ایران در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که فاقد نهاد قدرتمند مدنی است. ما در جامعه‌ای هستیم که هیچ قدرت و اقتداری مستقل از دولت وجود ندارد. نه روشنفکران به نهاد قدرتمندی بدل شده‌اند و نه مطبوعات در این کشور ریشه دوانده است، به شکلی که حکومت نتواند معترض آن بشود. در نتیجه تنها نهادی که تصور می‌شود از قدرت سیاسی مستقل است و نفوذ اجتماعی دارد، همچنان روحانیت است. یعنی دیرپاترین نهاد اجتماعی در جامعه ایران از هزاران سال پیش. درنتیجه چاره‌ و گریزی نیست. در شرایطی که حکومت به راحتی می‌تواند همه را سرکوب بکند، روحانیت و مراجع تقلید تا اندازه‌ای مصونیت دارند. شما به راحتی می‌توانید تصور کنید که حکومت یک روزنامه‌نگار را بازداشت کند و حتا اعدام کند، اما به سختی می‌شود تصور کرد که حکومت به خودش اجازه بدهد یک مرجع تقلید را حتا بازداشت بکند. در چنین شرایطی انگار که تنها پناه امن و تنها جایگاه برای تظلم‌خواهی روحانیت است. تنها جایی که می‌شود رفت و با زبان خودش و درجهان خودش استدلال کرد و به او گفت که این کارهایی که دارد صورت می‌گیرد خلاف شرع است. اما به نظر من این روش به نتیجه‌ای نمی‌رسد. درست به این دلیل که نهاد روحانیت نهاد مستقلی نیست. اگر نهاد روحانیت مستقل بود، واقعاً می‌شد از این نهاد برای تظلم‌خواهی علیه حکومت استفاده کرد. ولی نهاد روحانیت سراپا غرق در تنعمی است که حکومت در اختیار او گذاشته و امکان فاصله‌گرفتن از حکومت و امکان چشم‌پوشی از بهره‌مندی‌های خودش را ندارد و در نتیجه نمی‌تواند مرجعی برای تظلم‌خواهی علیه حکومت باشد.

مصاحبه‌گر: میترا شجاعی
تحریریه: مصطفی ملکان

 

گزارش‌ تحریف‌شده‌ی روزنامه‌ی کیهان: یکم شهریورماه
روحانیت حامی جمهوری اسلامی است منزوی ها هم که به حساب نمی آیند (خبر ویژه)

1همکار مؤسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک (WINEP) تلاش جریان ضدانقلاب برای القای تقابل روحانیت با نظام و رهبری را«بیهوده» دانست.
مهدی خلجی که پس از خروج از ایران با بی بی سی، رادیو زمانه و رادیو فردا همکاری می کند، در گفت وگو با دویچه وله و درباره تاثیر مواضع اخیر کسانی چون صانعی، منتظری و بیات و دیدار عبدالله نوری با منتظری گفت: این تلاش ها بیهوده است. روحانیت تا بن دندان به جمهوری اسلامی نزدیک است. حتی مرجع بزرگی نظیر آیت الله سیستانی برای اظهارنظر در مورد ایران همواره جانب ] آیت الله [ خامنه ای را نگه می دارد.بنابراین انتظار مخالفت با جمهوری اسلامی از روحانیت انتظار بیهوده ای است.
وی با تأکید بر اینکه فقط چند نفر در انزوا قرار گرفته و خارج از نهاد روحانیت با جمهوری اسلامی مخالفت می کنند، افزود: تا زمانی که نهاد روحانیت اقدامی علیه حکومت انجام ندهند مشروعیت دینی این نظام خدشه دار نخواهد شد.
خلجی آیت الله سیستانی را متفاوت با آقای صانعی دانست و گفت: آقای سیستانی مرجع بزرگی است و علیه جمهوری اسلامی حرفی نخواهد زد. در حقیقت مسئله این است که آن بخش از روحانیت که به نهاد روحانیت تعلق دارند و در سازمان روحانیت صاحب نفوذ و تاثیر هستند، آنها هیچ موضعی علیه جمهوری اسلامی نگرفته اند و آن بخش که نقش عمده ای در سازمان روحانیت ندارد و در حقیقت در انزوای سیاسی، اجتماعی و حتی حوزوی زندگی می کند، مخالفتش تاثیری ندارد و نمی شود گفت خطری از جانب روحانیت متوجه جمهوری اسلامی است. من تصور نمی کنم آیت الله سیستانی که عمیقاً به جمهوری اسلامی وابسته]دلبسته[ است، علیه نظام سخنی بگوید.
وی همچنین درباره انتشار نامه ای جعلی تحت عنوان علمای حوزه های علمیه قم و مشهد و اصفهان علیه رهبری هم گفت: این نامه به نظر من بی ربط است چون امضایی ندارد و کاملاً از ادبیات نامه برمی آید که یک روحانی برجسته ای آن را ننوشته و کسی سعی کرده ادای لفظ آخوندی و علما را دربیاورد.
شایان ذکر است خلجی مدتی در درس منتظری شرکت می کرد و سپس سر از حلقه سروش و بابک احمدی درآورد .
وی پس از مدتی همکاری با روزنامه انتخاب، به خارج از کشور رفت و به همکاری با بی بی سی، رادیو فردا و رادیو زمانه روی آورد. خلجی به استخدام موسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک درآمد که توسط صهیونیست شناخته شده ای به نام مارتین ایندیک تاسیس شده است. ایندیک رئیس سابق بخش پژوهشی لابی اسرائیل در آمریکا (AIPAC) و سفیر اسبق آمریکا نزد رژیم صهیونیستی است.

چند روز بعد، کیهان  دورغ خود را بازگو می‌کند:
«چند روز پیش مهدی خلجی از عناصر ضدانقلاب فراری هم در گفت وگو با دویچه وله تاکید کرده بود: روحانیت تا بن دندان حامی جمهوری اسلامی است و افراد منزوی نظیر منتظری و صانعی و بیات هم تلاششان بیهوده است. »

از نو ایرانی شدن

Share

این مقاله در وبسایت زمانه

آقای گنجی عزیز و هم‌وطنان گردآمده در نیویورک

شما و دیگر ایرانیانی که تا شامِ جمعه در برابر سازمان ملل متحد در نیویورک اعتصاب غذا می‌کنید، بختِ ساختن لحظاتی نادر را در تاریخ ایران دارید. مردمانی با دیدگاه‌های سیاسی و اجتماعی و دینی گوناگون در عملی مشترک خواستار آزادی زندانیان سیاسی و فراتر از آن برقراری آزادی‌های مدنی و شهروندی در ایران شده‌اند. فارغ از آن‌که زندانیان سیاسی به زودی آزاد شوند یا آن‌که رؤیای آزادی تعبیری نزدیک شود، خود این رویداد، جایگاهِ بلندی در تاریخ معاصر ایران خواهد یافت. در این اجتماع ارجمند، هیچ کس برای حقیقتِ خود، به دیگری نگاهی فروتر نمی‌کند یا جان و آبروی او را قربانی نمی‌خواهد. شیدایی سوزان برای حقیقت جای خود را به تمنایی خردمندانه برای استقرار آزادی داده است.
همبستگی اجتماعی برای تحقق آزادی جز با گذشتن از خواست تحمیل حقیقت به دیگران به دست نمی‌آید. حالا دیگر مهم نیست که حقیقت از نظر این و آن درباره‌ی دین و جامعه و سیاست چیست؛ اکنون بسیاری از ما دریافته‌ایم که بدون آزادی هیچ کدام از «حقیقت»‌های ما بهروزی و خوش‌بختی نمی‌آورند و تنها به چرخه‌ی ملعون خشونت در دیار ما می‌انجامند.
لحظاتی از همبستگی اجتماعی این روزها آفریده می‌شود؛ آن‌ چیزی که بدون آن جامعه‌ی ایران فاقد نیروی پیشرفت فرهنگی و سیاسی است. همبستگی اجتماعی برای جامعه مثل هوا برای بقای آدمی ضروری است. ایدئولوژی‌ها تاریخ ما را تکه و پاره کردند و به تنش‌های درونی، فرقه‌ای، قومیتی و اجتماعی جامعه دامن زدند. به سختی می‌‌توان خاطره‌ای از تاریخ را به یاد آورد که همگان درباره‌ی نیکی یا بدی آن اتفاق نظر داشته باشند یا نام کسی را بر زبان نشاند که همگی بر خیانت یا خدمت وی وفاق کنند. حقیقت‌های ما ایرانیان بسیار، اما ارزش‌های مشترک‌مان اندک‌اند.
همبستگی اجتماعی نه اتفاق نظر بر سر حقیقت، که وحدت نظر بر سر آزادی است و چنان که فیلسوفِ آمریکایی، ریچارد رورتی، گفت پروای آزادی را داشته باش، حقیقت خود پروای خویش را خواهد داشت. اگر ما ایرانی‌ها بتوانیم برای دستیابی به همبستگی اجتماعی اختلاف نظر درباره‌ی آزادی را بکاهیم، بی‌گمان با اختلاف‌نظرهایمان درباره‌ی حقیقت آسان‌تر کنار خواهیم آمد.
ما که زیر سایه‌ی ایدئولوژی‌ها و در منطقه‌ی خاورمیانه به کاربرد خشونت برای حقیقت خو کرده‌ایم، اکنون ایرانی بودن خود را از نو تعریف می‌کنیم. تعریف تازه‌ای که از درون این همبستگی اجتماعی سربرمی‌کشد، از هویت‌های مذهبی، سیاسی، قومی و اجتماعی فاصله می‌گیرد. سبزی این جنبش، رنگی در برابر رنگ‌های دیگر نیست. از هر خاستگاه و با هر دیدگاهی، هر ایرانی که خواستار زیستن در فضایی آزاد و زیر حکومت قانونِ دموکراتیک است، بخشی از این جنبش سبز است. سبز بودن در این‌جا شاید نشانه‌ی رویش و زایش خودآگاهی تازه‌ی ایرانی است؛ آن خودآگاهی که ما را به سمت همبستگی اجتماعی بیشتر برای برپا کردن آزادی می‌کشاند. آن خودآگاهی که به ما می‌آموزد آزادی یعنی مقاومت مستمر، اندیشمندانه، صبورانه و ریشه‌ای در برابر هر نیرویی که، در دولت و جامعه، کرامت و حقوق اساسی شهروند را نقض می‌کنند.
آفرین و درود ایرانیان آزادی‌خواه در سراسر جهان نثار شما باد.
مهدی خلجی

نقد درونی روحانیت: رساله‌ای در سکولاریسم

Share

این مقاله نخست در فصل‌نامه‌ی ایران‌نامه، چاپ واشنگتن، در سال ۲۰۰۵ میلادی به چاپ رسیده است.

روحانیت در مقام کهن ترین نهاد۱ مقتدر اجتماعی ایران، تنها پس از ورود تجدد، به مساله ای برای اندیشیدن بدل شد. گرچه شماری از روحانیان، خود، در سنگر مشروطه خواهان، علیه ساختار سیاسی خودکامه مبارزه می کردند، در قیاس با بدنه ی اصلی روحانیت که سنتی و هوادار نظم قدیم سلطنت بود، در حاشیه قرار داشتند. بیشتر روحانیان این دوران نماینده متصلبِ سنت و مانع درشتِ راه یابی تجدد به ایران شناخته می شدند. براین روی، نظام فکری و اقتدار اجتماعی روحانیت، در کانون دغدغه های اصلی مشروطه گران قرار گرفت.

دوران جنبش مشروطیت را عصر «بیداری ایرانیان»۲ نام نهاده اند، اما برخی از پژوهشگران نسل جدید، درباره ی سرشت و دامنه ی این بیداری، خوش بینی های گذشتگان را ندارند.۳ سخن بنیادی آنها، درکِ تقلیل گرانه ی مفهوم های سیاسی عرفی برآمده از تجدد دراین عصراست. به نظراین پژوهشگران، نظریه پردازان مشروطیت یا ازسرناآگاهی یا به انگیزه ی کاهش مانع های پیشرفتِ این جنبش، تفسیری کمابیش دینی از مقوله های عرفی، مانند قانون، آزادی و ملت به دست داده اند.

پاره ای از نوشته هایِ دوران مشروطیت، از سر ناگزیری شرایط تاریخی، می کوشند تا از این نهاد سخن بگویند و پنهان و تاریکِ آن را بکاوند. در شماری از نوشته های این دوران، بارقه هائی از جسارتِ پرسش و تلاش برای تردید در اصول سنت قدیم دیده می شود که ستودنی است و حتا پس از یک سده، تازگی و طراوت خود را نگاه داشته است. این سنخ از نوشته ها، به سبب دنباله دار نبودن، نشان دهندهی توقفِ جامعه ی ایرانی از کنجکاوی در پاره ای از وجوه و اضلاع مهم سنت است. با گذشت یک سده از رویدادِ مشروطیت، روحانیت هنوز موضوع پژوهش های تاریخی گسترده قرار نگرفته است. یکی از مشکل های جدی در این راه، کمبود یا نشناخته بودن منابع تاریخی در این زمینه است. بدین رو، بابازنگری در آثار و مکتوبات دوران مشروطیت، از این چشم انداز، شاید اسناد مهمی برای پژوهش تاریخی در باره ی تبارنامه و کارنامه ی روحانیت فراهم آید.

یکی از این نوشته ها، کتاب خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی۴(۱۳۱۳-۱۲۳۴) است که اطلاعاتِ گران بها و نادری را از درون حوزه های علمیه آن دوران به دست می دهد. شیخ ابراهیم زنجانی، در روزگار خود مجتهدی برجسته بود که در جنبش مشروطیت نیز نقش بازی کرد و آوازه یافت. در دوره ی اول تا چهارم مشروطه، از زنجان و تبریز به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب شد. کنار کسانی چون سید حسن تقی زاده، در شمار نمایندگان لیبرال و رادیکال و روشنفکران و آزادی خواهان آن عصر قلمداد می شد و از حزب دموکرات بود که در برنامه اش جدایی دین از دولت را می طلبید. برخی شیخ ابراهیم زنجانی را فراماسون می دانستند، اما در مقام یک روحانی سرشناس، حتا در میان توده ی مردم به ویژه در منطقه ی زنجان، اعتبار و احتشام داشت. البته، امروزه، آوازه ی او بیشتر از این است که مدعی العموم دادگاه نظامی ای بود که حکم اعدام شیخ فضل الله نوری، قطب مخالفان مشروطیت، را صادر کرد.۵ جدا از کتاب یاد شده و نیز نامه های شیخ ابراهیم زنجانی به سید حسن تقی زاده که به همت ایرج افشار منتشر شده،۶ من از انتشار اثر دیگری از این مجتهد مشروطه خواهِ زنجانی خبرندارم. انتشار کتابِ خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی، به ویژه در دوران حکومتِ روحانیان در ایران، دلیرانه است و شاید غلامحسین میرزا صالح، ویراستار این کتاب، به همین سبب نوشتن پیش گفتاری را در شرح زندگی و شخصیت زنجانی و اهمیت خاطراتش وانهاده و از خیرمخاطره آمیز آن گذشته است.

زندگی نامه خودنوشتِ شیخ ابراهیم زنجانی۷

همچنان که ایرانیان چندان به نوشتن زندگی نامه ی خود رغبتی نشان نداده اند،۸ روحانیان نیز در فاش کردن زندگی خصوصی و واگویه ی محیط پیرامون خود سخاوتِ چندانی نداشته اند.۹ از این چشم انداز زندگی نامه ی خود نوشتِ شیخ ابراهیم زنجانی، یکی از نوشته های کمیاب و پراهمیت است. در هنگامه ی مشروطیت، آن دسته از روحانیانی که با اندیشه های تازه و دستاوردهای فکری تجدد آشنا می شدند، به ویژه اگر جوان بودند، لباس روحانیت را از تن به در می کردند و «مکلا» می شدند. شیخ ابراهیم زنجانی، برخلافِ دوستِ جوان خود، سید حسن تقی زاده، این راه را نرفت و در لباس روحانیت باقی ماند. از سوی دیگر، اندک شماری از روحانیان نیز که در باره ی زندگی خود کتاب نوشته اند،۱۰ به دلیل آن که نگاهِ انتقادی و با فاصله به نهاد روحانیت نداشته اند، ثبتِ بسیاری از جزئیات یا توصیف برخی پدیده ها برای آنها اهمیتی نداشته یا در قلمرو حریم صنفی – که باید پنهان داشته شود- جای می گرفته است.

خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی ساختاری منسجم، یک دست و سراسر روایت گونه ندارد. با توجه به این که در جایی نویسنده سال عمر خود را هفتاد و دو، و دو جای دیگر، هفتاد و چهار یاد می کند (صص ۱۳،۱۱۱ و ۲۰۳)، به نظر می رسد کتاب، یک باره نوشته نشده است. فصل پنجم کتاب به «مختصری از اساس تاریخ جهان» می پردازد که دانسته های نویسنده است از تاریخ طبیعی و اطلاعاتِ ابتدای ی کیهان شناختی. فصل ششم و پایانی نیز «اندکی از تاریخ ایران» را باز می گوید که تحتِ تأثیر تاریخ نویسی های آن دوران، برگرایش ناسیونالیستی و تا اندازه ای عرب ستیزانه استوار است. همچنین، در چهار فصل نخست، روایت زندگی شخصی با بیان شرایط اجتماعی و سیاسی دوران و نیز تبیین اصول اعتقاداتِ اسلامی نویسنده در آمیخته است. بدین ترتیب، شاید بتوان گفت کمتر از نیم کتاب، زندگی خصوصی نویسنده را روایت می کند که البته در بستر آگاهی از باورهای سیاسی، اجتماعی و دینی او بهتر معنا می دهد. می توان حدس زد که بسیاری از آن چه در زندگی این روحانی سرنوشت ساز بوده، در این کتاب از قلم افتاده است. جدا از آن که از حوادث پس از مشروطه و به ویژه دادگاه شیخ فضل الله نوری که وی درآن مدعی العموم بوده، در این کتاب نشانی نیست، در باره ی زندگی خصوصی پر تب و تاب اش نیز نوشتنی ها، به قاعده، باید بیش از آن باشد که نوشته شده است. با این همه، آن چه آمده نه اندک است و نه اهمیتی اندک دارد و در قیاس با نبود یا کم بودِ این گونه نوشته ها در تاریخ معاصر ایران، از نظر هنر زندگی نامه نویسی نیز از ارج و اعتبار به سزایی برخوردار است. شاید اگر این مجتهد هوشیار، اهل رُمان خواندن نبود، نمی توانست سرگذشت زندگی خود را به این روانی و شیرینی روایت کند.

با آن که نوشتن در بارهی “حرم” و “همسر” در میان علما به هیچ روی رواج ندارد، در این کتاب شیخ ابراهیم از عشق خود نیز می نویسد: «در همان سن اول جوانی، هنوز شاید بالغ نشده، یک عشق به یک دختر عموی بی اندازه خوشگل» پیدا می کند، اما چون آن دختر بزرگتر از اوست و او خود نیز نوجوان است، مجال پیشنهاد ازدواج نمی یابد. در زمان نوشتن این کتاب آن دختر، هفتاد و هشت، نه سال دارد و فرزندان بسیار. شیخ ابراهیم نیز از پی درگذشت زن اول، زن دوم اختیار کرده و در هفتاد و چهار سالگی چند دختر و پسر دارد، اما «هنوز آن عشق در دل من و او هست و نمی دانم این چه عالمی است.» (ص ۱۴) رفتارش با زن اول که از روستاست و «پیشانی مرمر و زلفی مانند مشک و عنبر و چشم هایی مانند آهو داشت، هرچند دماغ و لب ها متناسب آن ها نبود و درشت بود،» (ص ۱۵۳) عاشقانه، محترمانه و مهربانانه است. در مرگ او، کودک وار می گرید. بار دوم، با زنی شهری ازدواج می کند که با آن زن اول تفاوت های آشکار دارد: «این زن، بسیار عاقله و خانه دار و کاردان و تربیت دان و شهری و متمدنه است. آن زن مرحومه، با اخلاق خوب دهاتی بود. این خانه داری و اداره کردن و ترتیبات را نمی دانست، اما مطیعه بود. اما این زن بسیار کاردان است و عفیفه و مردی است بلند مقام.» (ص ۱۵۴)

شیخ ابراهیم زنجانی، روایتِ زندگی خود را از سال ۱۲۹۷ هجری قمری آغاز می کند و به دوازدهم ذی حجه ی ۱۳۲۸ قمری- روز گذشتن اعتبارنامه اش در مجلس شورای ملی- پایان می دهد. به سخن دیگر، وی تنها زندگی اش را از بیست و پنج سالگی تا پنجاه و هشت سالگی باز می گوید و در باره ی دو دهه ی پایانی حیات خود و رویدادهای سیاسی و اجتماعی آن خاموش می ماند. آین سکوت معنادار است: «بعد، اغتشاشات و وقایع عجیب در ایران و تهران وزنجان و همه ی ولایات رخ داد که در چند قرن نظیر آنها دیده نشده و شرح و تفصیل وقایع هر شهر، محتاج کتاب مفصلی است.» (ص ۲۱۲) پایان دادن روایتِ زندگی با این عبارت، نشان نگاهِ بدبینانه ی او به این دوره و بی میلی اش به بیان آن است. او از سرنوشتِ جنبش مشروطیت، بی گمان تلخ کام بوده است: «عقلای فرنگ همه گفته بودند چون نه شاه، نه مقربان درگاه و نه ملت ایران، از روی دانایی و بصیرت می دانند مشروطیت و آزادی و حق و عدالت چیست و برای تحصیل آن در ممالک متمدنه چه خون ها ریخته شده و چه آشوب ها برپا گردیده، بلکه فقط شنیده اند مشروطیت یک چیز خوبی است و بر نفع ملت و کمی [کاهش] اقتدار از سلطنت است و رفع ظلم و سبب امنیت است، مانند یک هوسی، ملتیان خواسته، شاه و درباریان داده اند؛ نه درباریان می توانند این امر مهم را اداره کنند و نه ملت می توانند این حق را فهمیده، نگاه دارند. فقط آن چه خواهد شد یک انقلاب و هرج و مرج و نا امنی و خونریزی و گسیختن رشته ی کارها و رفتن قدرت دولت و کثرت غارت و رفع امنیت خواهد شد وبالاخره از ناقابلی ملت و درباریان، شاید همین عنوان، سبب انقراض ایران شود.» (ص ۲۰۷) و جایی دیگر که از شدتِ آشوبِ اجتماعی و فساد سیاسی دوران پیش از مشروطه می نویسد، ناگهان نهیب می زند: «گمان نکنید که الان اسم مشروطه به میان آمده، چنین نیست. اکنون به رنگ های دیگر، بسیار بسیار بدتر است.» (ص۱۶۴)

سکوت درباره ی رویدادهای پس از مشروطیت در حالی است که زنجانی برای ثبت ماجراهای تاریخی معاصر در زندگی نامه ی خود، شور و شوق نشان می دهد و حتا یک جا در باره ی سکون تاریخی ایران زبانی کنایه آمیز به کار می برد: «سال ۱۳۰۹[قمری] هم بدون تغییر مهمی در زندگی ما به پایان رسید. اصلاً درایران، وقایع تاریخی مهم مدتی است وجود ندارد.» (ص ۱۲۳)

با این همه، زنجانی، نه تنها پست و بلند چند دهه از زندگی خود را با زبانی روان حکایت می کند، بلکه تلاش او در روشنی انداختن به سویه هایی از حیاتِ حوزه های علمیه، ساز و کار دستیابی روحانیان به اقتدار اجتماعی و اقتصادی و روابط آنان با مردمان عادی و حاکمان اگر بی نظیر نباشد کم مانند است. از آن جا که وی با تجدد آشناست و در سِلکِ مشروطه خواهان در آمده، نگاهی سخت انتقادی به کار و بار روحانیت دارد و می کوشد مبانی و مبادی دینی و اجتماعی شکل گیری روحانیت را تبیین، تحلیل و نقد کند.

نهاد روحانیت در اسلام

مجتهدی معمم مانند شیخ ابراهیم زنجانی، به هیچ روی، برای نهاد روحانیت در اسلام مشروعیتی نمی شناسد.۱۱ روحانیت، در مقام طبقه یا صنفی که امتیاز ویژه دارد، هنگامی مشروعیت می یابد که در اسلام، واسطه ی میان خلق و خالق معنا داشته باشد. از نظر وی در آن چه مربوط به امور و تکلیف های دینی می شود، در اسلام واسطه ای میان خدا و انسان نیست. جدا از آن که وی کردار عموم روحانیان را برخلاف اصول و آموزه های اسلام «واقعی» می داند، باور دارد «بی هیچ شک و تردید اسلام از امت و بشر، یک صنف روحانی مقرر نکرده. اسلام قطعاً روحانی ندارد.» (ص ۳۹). زنجانی حتی پا را فراتر می گذارد و نقش پیامبر را نیز به یک پیام گزار فرو می کاهد و میانجی گری او را در مقام تشریع و تکوین نفی می کند: «صریح قرآن، پیغمبران را مانند دیگران بشر خوانده و مکرر فرموده مانند شما؛ و فقط [به پیامبر] وحی می شود و[او] پیغام می رساند. ابداً قادر بر تصرف در کاینات و تغییر مقدرات نیست.» (ص ۳۲) بر این بنیاد، ارتزاق از راه دین و کسب امتیاز به عنوان روحانی، در اسلام جایگاهی ندارد و روحانیان نیز مانند دیگر مردمان باید کار کنند و درآمد به دست آورند. (همانجا) وی پس از بیان استدلال های کلامی نتیجه می گیرد «با این همه اساس روشن و آفتابی و غیرقابل انکار و موافق عقل و طبیعت و سنت، هرکس نگاه کند می بیند رنود و قلندران و به عبارت دیگر شیاطین و حیله گران و آدم فریبان، تمام اساس بدیهی اسلام را از میان برده و ترتیباتی به میان آورده اند که صریحاً بر نقیض اسلام و ضد احکام اوست و آن را اسلام نامیده اند.» (ص ۵۳) وی سبب شکل گیری نهاد روحانیت را دو امر می داند: ازسویی ساده دلی مردم و نیاز آنها به پرستش امور محسوس که خاستگاه بت پرستی است و از سوی دیگر تلاش جمعی «زیرک تر»، «پرفن تر» و «آدم فریب» برای «تسخیرروح و مغز و افکار و دل آن جماعت عوام زحمت کش» به هدفِ کسبِ تفوق و مرجعیت. (صص ۵۳-۵۴) نویسنده می اندیشد اگر روحانیان اسلام «واقعی» را به مردم باز می نمودند «به این درجهی تفوق و راحت و نعمت و ریاست، بی زحمت، نمی رسیدند.» (ص ۶۳) شیخ ابراهیم زنجانی، باهوشمندی در می یابد که بحث در باره ی جایگاه روحانیت در الاهیاتِ شیعه، بدون بحث در مبانی کلامی امامت و مساله ی تکلیف مؤمنان در روزگار غیبت امام دوازدهم و در پی آن جستار حکومت و نظام سیاسی ازنظر شیعه ناقص و ناکاماست. از این روی می کوشد بحث «حکومت اسلامیه» را به میان آورد و مبنای اسلامی دعوی مدافعان امروزی «ولایت فقیه» را نقد کند.

نقد حکومت اسلامیه و ولایت فقیه

شیخ ابراهیم زنجانی از این شگفت زده است که فقیهان چگونه در فروع بی حاصل فقهی مانند «توریثِ اجداد ثمانیه یا انسان دو سر یا خنثا» (ص ۳۶) غرق شده اند و ازکاوش و روشنگری در مسأله ی مهمی مانند حکومت در زمان غیبتِ امام معصوم بازمانده اند و، «درچنین مسأله ی مهمی گفت و گو نکرده و طریقی معین ننموده اند؛ با این که در فروض غیر متفقه مبحث ها قرار داده اند.» (ص ۴۲) او نخست دو مبنای شیعه و سنی را در باره ی خلافت پس از پیامبر توضیح می دهد. از نظر زنجانی «حکومت اسلامیه» از آغاز موضوع اختلاف میان مسلمانان بوده است. او مذهب عامه و اهل سنت را «حکومت اسلامیه به طرز جمهوریت» می داند: «باید عموم اسلامیانی که می توانند مداخله در امور داشته باشند، یعنی می فهمند که باید مرجعی صالح برای اداره ی امور عامه باشد و می توانند اظهار عقیده کرده و اشخاص را تمیز داده و صالح و طالح را شناخته و اصلح را انتخاب و اختیار کنند؛ به عبارت دیگر شرایط انتخاب رئیس جمهور مسلمین را دارا باشند. . . و شکی نیست در این که اگر واقعاً میان اهل حل و عقد و انتخاب کنندگان اختلاف شد، مدار بر اکثریت خواهد بود.» وی مبنای شیعه، یعنی نصب از سوی خداوند و پیامبر را «سلطنت شخصی و تعیین سابق مرلاحق را» می خواند. (ص ۳۳) زنجانی اگرچه آشکارا با نظریه ی شیعه درباره ی امامتِ امامان و حکومت در غیابِ آنان در نمی پیچد و تلاش می کند نظر خود را در این باره از زبان یک سنی- در گفت و گویی که به نظر خیالی می آید- بیان کند، به صراحت می نویسد: «پس جمهوریت، در چنین اعصار، ناچار به مذهب اسلام باید در میان باشد.» (ص ۴۰)

شیخ ابراهیم زنجانی، به تفصیل مشکلات باور داشتن به نظریه ی شیعه در باره ی امامت را تبیین می کند. اگر قرار باشد مشروعیت امام منوط به نصب الاهی و امام پیشتر باشد، پس لازم است تا پایان جهان، سلسله امامت گسترده شود یا جهان به اندازه ی سال عمر امامان کوتاه گردد. اما غیبت امام دوازدهم، نشان می دهد که شیعیان باید برای تدبیر امور این جهان، خود بیندیشند. زنجانی می نویسد: «ائمه فرموده اند در مدت غیبت امام، کسی که عالم به احکام و عارف به حلال و حرام باشد و امین و عادل باشد، جانشین امام است.» (ص ۳۴) ولی اگر صدها و هزارها نفر عالم پیدا شد چه باید کرد؟ اگر تشخیص عالم یا اعلم به خبره (کارشناس) واگذار شود، گرهی گشوده نخواهد شد، زیرا اگر کارشناسان و خبرگان بسیار شدند و اختلاف کردند، چاره چیست؟ آیا هر شهر و دهی جانشین امام خود را خواهد داشت یا همه ی بلاد باید به یک نفر گردن بگذارند؟ «همه ی بلاد در یک جا گرد آمده، برای همه یکی را معین کنند؟ اگر اختلاف در تعیین مکان شد چه باید کرد؟ و چگونه این امر ممکن است؟ و این مردم را که باید جمع کند؟ اگر حاضر نشوند، که اجبار کند؟» (ص ۳۵) ده ها پرسش از این دست، راه را بر نظریه ی ولایت فقیه می بندد. سرانجام زنجانی در باره ی وجوب گردن نهادن به فقیه، در مقام جانشین امام معصوم، می نویسد: «از قرآن و سنت متواتره از حضرت پیغمبر، چنین فرضی و بیان حکم و طریق تعیینی چیزی نیست.» (ص .۳۷) آن گاه شماری از روایت ها در این باره را، از جمله «مقبوله ی عمر بن حنظله» به میان می آورد و بر ناتوانی آنها در اثباتِ ولایت فقیه استدلال می کند.(همان جا)

چنین است که زنجانی بحث حکومت را نه مساله ای نقلی، که سراسر عقلی می انگارد: «کسی که با من طرف مکالمه است از تبیین یک یا چندین رئیس کل و پادشاه با قرآن و احادیث در زمان غیبت امام، نمی تواند از عهده برآید. ناچار رجوع خواهد کرد به حکم عقل و عقلا.» (ص ۳۸) و باور می یابد که «جانشینی امام. . . به حکم عقل قطعی باید انتخابی باشد و امکان ندارد هر مدعی صفات و هر مدعی مخصوصه، رئیس کل مسلمین باشد و هرگز علمای شیعه متوجه نشده اند [یعنی این کار را نکرده اند] که طریق تعیین رئیس کل و جانشین امام را درزمان غیبت معین نمایند.» (ص ۴۱)

نگارنده کتاب در گفت و گوئی با مردی سنی، از بی حاصلی مباحث کلامی در باره ی خلافت و امامت و اختلاف شیعه و سنی می نویسد و آن را علت عقب ماندگی مسلمانان می داند و مبانی شیعیان را در باب امامت به سختی نقد می کند. همچنین، حکومت خلفای اسلامی را به «تغلب» و زور می داند و مشروع نمی شناسد. بر این روی، زنجانی با نفی مشروعیتِ الاهیاتی روحانیت و هرگونه امتیاز دینی برای روحانیان، تصدی گری آن ها را در امور دینی و دنیوی ناموجه می انگارد و از راه بازگویی سرگذشتِ شخصی خود، نظام روحانیت را درچنبره ی نقد خود می گیرد.
حوزه های علمیه، سرچشمه ی بدبختی های ایران

در روزگار شیخ ابراهیم زنجانی، ایران حوزه ی علمیه ی متمرکز و بزرگی ندارد. شهرهای بزرگ هریک حوزه های کوچکی دارند و طلبه های اندکی گرد چند استاد، به تحصیل و پیش بردن حرفه ی روحانیت اشتغال دارند. رسم براین است که هرکس خواهان تحصیل در مراتب عالی است، بار سفر ببندد و راهی عتبات عالیات، به ویژه نجف، شود. مرکز اقتدار علمی و دینی شیعه در عتبات است و مراجع بزرگ تقلید در آنجا حضور دارند. زندگی نامه ی خود نوشتِ شیخ ابراهیم زنجانی، با شرح داستان سفر او به نجف آغاز می شود. او به تفصیل می نویسد که پیش از رفتن به نجف، از عتبات عالیات و مراجع تقلید و طلبه ها و ساکنان آن، تصوری مانند عوام مردم داشته است: «پس از این که دو سه سال در عتبات ماندم و اوضاع آنجا را از علمای معروفین و طلاب و مجاورین دیدم، آن اعتقاد ساده ی عوامی را که داشتم و علما و طلاّب، بلکه سکنه ی عتبات مقدسه را مانند فرشته، پاک و زاهد و مُعرض از دنیا و ریاست و جاه می پنداشتم، به کلی زایل شد. بلکه به عکس، دیدم که حریص ترین مردم به مال و جاه و عیش و فریب عوام، درآن جا تمرکز یافته و اساس کارها بر طلب دنیا و متابعت هوا و فریب عوام است؛ بلکه هرقدر تدقیق در اساس اسلام و حقایق احکام نمودم، بر من روشن تر شد که از دین تنها نامی باقی مانده که آن را مایه ی زندگانی آسوده و جمع مال و خوش گذرانی و تحمیل بر عوام بدبخت ساخته اند. اوضاعی که از ایرانیان بدبخت در راه و عتبات دیدم، به اندازه ای دلم به حال این مملکت سوخت که به شرح نیاید. دیدم وسایل تمام بدبختی ایران در آن جاها تهیه می شود.» (صص ۵۰-۵۱)

بدینسان او جابه جا زبان به طعن علما و مراجع تقلید و طلبه ها می گشاید. نه تنها زندگی روزمره ی آنها را از فساد مالی آکنده می بیند بلکه باور دارد به دلیل آن که علما خود را واسطه ی میان خدا و انسان کرده اند، از توحید خارج شده و به شرک گرویده اند: «در نجف اشرف. . . توحید تام کامل، که توحید در ذات و صفات و افعال حضرت باری است، برای عوام، بلکه اکثر متلبسین به علم از بین رفته.» (ص ۵۷) او تصریح می کند که رفتار علما درواسطه گری میان خلق وخالق «قطعاً مستلزم تغییر بسیاری از احکام اسلام خواهد بود.» (ص ۵۸)

زنجانی از پیامدهای انتقاد ریشه ای از روحانیت آگاه است: «می دانم ذکر این امور خطرناک است و می دانم که نمی توانم آن چه فهمیده ام، چنان که شاید و باید به رشته ی بیان بکشم و می دانم خواننده ی نادان چنان گمان خواهد کرد که مرا سستی عقیده و ایمان فراگرفته. با این همه، از ذکر شمه ای از حقایق نمی توانم خودداری کنم.» (ص ۲۹) و «کسانی که این نوشته های مرا می خوانند، خواهند گفت تو به کلی بی اعتقاد به این اوضاع هستی، یا از اسلام مُعرض هستی یا چرا افترا می گویی. اما این که بگویند که از اسلام مُعرض هستی، خدا می داند این دلسوزی ها و حقیقت گویی ها از شدت غیرت به اسلام و شدت اعتقاد به اسلام حقیقی است. . . اما این که بگویند افترا می گویی، خدا می داند امکان ندارد هزار یک این مفاسد بیان نماییم.» (ص ۹۴) او حتا از این که بتواند اصلاح پدید آورد نومید است: «آیا می توانم کاری بکنم؟ آیا قابلیت این را دارم که همت به احیای اسلام گمارم؟ دیدم خیر؛ محال است. نه معاضد و همراه و هم عقیده دارم، نه مردم بدبخت به حالی افتاده اند که بتوان با قول و نصیحت و دعوت، هدایت کرد. هرکس یک کلمه بگوید شمشیر تکفیر که تیز شده برای آن که هرکس اندکی برخلاف ریاست و ثروت و قدرت و عیاشی و عشرت و تزویر و اظهار حقانیت این مردم (روحانیت) کلمه ای بگوید، بی سؤال و جواب، بی تحقیق و حساب به گردن جوینده و گوینده ی حق افتاده، نفس اش را قطع کنند و ریشه اش را بکنند.» (ص ۱۰۰) زنجانی، با ذکر مواد بیست و شش گانه ای برای اسلام- که همه بر پایه ی فقه شیعه است- هرگونه امتیاز اقتصادی را برای روحانیان انکار می کند و در نتیجه وضعیت جاری را یکسره برخلاف اصول اسلام می بیند: «چیزی که فعلاً خصوصاً در ایران، اسلام می نامند، تماماً بر ضد اساس اسلام است.» (ص ۷۶) از این روست که شرح درازی می دهد از ساز و کار درآمد اقتصادی روحانیان از راهِ منصب و موقعیت مذهبی که در نظرش هیچ پیوندی با اسلام ندارد.

منابع در آمد روحانیت

آن چه شیخ ابراهیم زنجانی در باره ی منابع درآمد اقتصادی روحانیت می نویسد، از این رو اهمیتِ بیشتر می یابد که کمابیش امروزه نیز روحانیت از این منابع ارتزاق می کند. اگر بالا رفتن سطح درآمد عمومی مردم و افزایش جمعیت و عوامل دیگر را در نظر بگیریم، گسترش شگفت انگیز درآمد روحانیت را می توانیم حدس بزنیم. شیخ ابراهیم زنجانی، درآمد روحانیت را آن قدر هنگفت و ساز و کار کسب آن را آن اندازه پیچیده توصیف می کند که تنها با یک دولت قابل مقایسه است: «[عتبات] درواقع یک دولت و مرکز روحانیت و سلطنتی فوق سلطنت هاست.» (ص ۷۲) او روحانیت را صنفی «اختراعی» می نامد که «باید کارهایی به خود اختصاص دهند.» وی حیرت می کند از این که روحانیان با ابداع شیوه های گوناگون پول گرفتن از مردم «غیر این گونه اختراعات و تصرفات و افکار که همه به نفع خودشان است، کاری ندارند.» (ص ۵۹) وی برخی راه های درآمد روحانیت را نیز برمی شمرد:

زکات و خمس

زنجانی، با برشمردن مواردی که موضوع زکات و خمس قرار می گیرد، انحصار اخذ زکات و خمس به روحانیت را نفی می کند. از نظر او هر مسلمانی وظیفه دارد خمس و زکات را در مجاری دینی، خود، هزینه کند یا مسئولیت هزینه ی آن را به دولت بسپارد و دلیلی وجود ندارد این میزان هنگفتِ مال از ایران، خارج و به عتبات و به دست مراجع تقلید رسانده شود: «حالا با ترغیباتی که اتباع آقایان (مراجع تقلید) وطلاب که خود استفاده می کنند، معمول شده، هرکس هرقدر از زکات و خمس و مال امام و رد مظالم می خواهد بدهد، حمل می کند به عتبات و آقایان (مراجع تقلید) خودشان هم تأکید و ترغیب می کنند. روز به روز، مداخلات و اختراعات در این کار زیاد شده تا کار به جایی رسیده، که صریحاً امر می کنند تمام وجوهِ میراث از خمس و زکات و مال امام و رد مظالم و مال وصایا و عایدات اوقاف، برای خیرات از تمام بلاد شیعه باید حمل به عتبات شود. . . احسانات به دست علما باشد افضل است. . . پس بالاخره. . . تمام عناوین که در اسلام وجوباً یا استحباباً برای دادن وجه مجانی به دیگری است، برمی گردد به کسی که در نجف اشرف یا کربلا ثابت شود اعلم و اتقی است.» (ص ۷۱) این در حالی است که از نظر زنجانی مردم ایران در آتش فقر می سوزند و خود از هرکس دیگر به مال ایرانی شایسته ترند.

وصیت

اختصاص وصایت به روحانیت در سده های اخیر و تا پیش از استقرار نظام حقوقی جدید در ایران، امری رایج بوده است. توده ی مردم گمان داشته اند تنها نزد یک روحانی می توان وصیت کرد و روحانی، نقش یک وکیل در دنیای امروز را بازی می کرده است. زنجانی این شغل روحانیت را «انفع از هر تجارت و مالکیت و حکومت» می داند. (ص ۶۲) که از نظر شرعی ساختگی است. با توجه به اقتدار اجتماعی روحانیت و باز بودن دست آن ها در تصرف مال مردم «هرکس هم فهمید که شرعاً از غیر اینان وصی می توان قرار داد- و بسیاری ناچار بودند از غیر ایشان وصی کنند- همه ی مال ایشان به غارت می رود» (همان). نویسنده از شگردهای گوناگون جعل سند یاد می کند که روحانیان به یاری آن، اختیار وصیت مردگان را به دست می گرفتند و بر اموال آنها چیره می شدند و در بسیاری مواقع، ورثه را از مال بی بهره می گذاشتند. روحانیان، خود منصب قضاوت را هم به عهده گرفته بودند و در نتیجه راهی برای دادخواهی نبود. زنجانی، علت عدم انباشت سرمایه۱۲ را که به «بدبختی سکنه ی ایران» انجامیده، همین بیدادگری اقتصادی روحانیان می داند: «سبب بدبختی سکنه ی ایران چیست که برخلاف ممالک دیگر، ثروت در هیچ خانواده تا دو پشت و سه پشت پاینده نمی شود و مردم دیگر هرگز به یکدیگر و به هیچ معامله و شرکت و تجارت و بنای کارخانه و سایر آبادی رغبت و اعتبار نمی کنند؟» (ص ۱۱۸) این بیدادگری از نظر نویسنده، یکی از اسباب مهم مهاجرت ایرانیان به عراق، قفقاز، هندوستان، ترکستان و حتا اروپاست: «سبب جلای وطن بسیاری از ایرانیان و پناه بردن به ممالک خارجه و به کار حمالی و عملگی پرداختن و با هر زحمت سوخته و ساختن، از زحمت و تعدی مأمورین دیوان و از آفات قاضیان و تجاوزات روحانیان و متلبسان به هیأت علما و دینیان است.» (همان جا)

رد مظالم

رد مظالم اصطلاحی است که در سده های اخیر رواج یافته است. بنابراین نظریه ی فقهی، هرکس مال دیگری را از میان برده یا خورده و نمی تواند آن مال را به صاحب اش برگرداند، مبلغی را به عنوان «رد مظالم» به فقیران می دهد تا گناه وی بخشوده شود. رسم این چنین بوده و هنوز هم تا اندازه ای هست که توده ی مردم نزد روحانی یا مرجع تقلید می روند و به گناه خود در تباه کردن مال دیگران یا ستم کردن به آنان اعتراف می کنند و بنا بر نظر آن روحانی یا مرجع تقلید مبلغی را به عنوان رد مظالم به وی می پردازند. زنجانی، این را یکی از منابع اصلی درآمد روحانیان می داند و آن را به «پول گرفتن کشیشان و آمرزیدن گناهان عموم مسیحیان» مانند می کند. وی نه تنها رد مظالم را امری از نظر شرعی نامشروع می داند، که اختصاص دریافت آن به روحانیت را نامشروع تر می انگارد و حتا فراتر از آن، رد مظالم را پرده ای برای پوشاندن ظلم های مالی به مردم و گسترش فساد در جامعه قلمداد می کند. (ص ۷۰)

تصرف در اوقاف
از نظر زنجانی، روحانیت به عوام مردم وانموده که تولیت اوقاف شغل انحصاری آنان است و به صورت ارثی در فرزندان آن ها ادامه خواهد داشت، بدون آن که تضمینی برای صلاحیت و عدالت آنان باشد. (ص ۶۱)

امامت مسجد

مسجد در اصل، محلی برای عبادت است. این مکان، به تدریج به مرکز اقتدار روحانی در محله، روستا یا شهر خود بدل شده است. با تبدیل مسجد به مرکز قدرت، رقابت برای به دست گرفتن مسجدها میان روحانیان شدت می گیرد. نوع و موقعیت جغرافیایی هر مسجد معرف میزان اعتبار آن روحانی است که در آن امامت جماعت می کند. مسجد، مکان شکل گیری هواداران و مریدان روحانی امام جماعت است که «یک مرید خر بهتر از یک ده شش دانگ است.» (ص ۱۱۶) مسجد، جای گردآوری وجوه مالی شرعی و بدین رو، کانون اقتدار اجتماعی و اقتصادی روحانیت است. زنجانی امامت جماعت را منصبی می داند که روحانیت برای خود اختراع کرده تا به پول دست یابد. در اسلام، هر مؤمن عادل می تواند امام جماعت شود. اما «هرگز عوام باور نمی کنند که می شود به غیر کسانی که لباس روحانی پوشیده، اقتدا کرد و بلکه کم کم ترقی کرده[باور می کنند] غیر کسی که چند صباحی در عتبات مانده و خرما جویده و ریش اش قد کشیده، نمی تواند امامت بکند.» (ص ۶۰)

منبر و خطابه
زنجانی، منبر را یکی از ابزارهای اصلی روحانیت برای جلب عوام به عقایدِ خرافی و در نتیجه واداشتن آن ها به پرداخت پول به روحانیان به دلایل گوناگون می داند. از نظر او اهل منبر، از روحانیان بسیار کم سواد هستند که «درحقیقت، به کلی، زمام فکر مردم را به دست گرفتند. چون خودشان بسیار کوچک و پست و آمالشان بسیار حقیر و ادراکشان بسیار کم است و از انسانیت و عالم هستی و زندگانی جز این که مردم را فریب داده، وضع زندگانی خود را رنگین سازند و افکار عوام را متوجه نزدیک ترین و کوچک ترین امور حسّیه کرده، در تحت اداره و اراده ی خود نگاه دارند، مقصدی ندارند.» (ص ۶۴)

زیارت وزیارتگاه ها
شیخ ابراهیم زنجانی به رابطه ی زیارت با نهاد روحانیت و نقش اقتصادی و معنوی آن در بسط اقتدار روحانیان پی برده، دراین باره به تفصیل سخن می گوید.۱۳ وی نخست از تصور عامه در باره ی مقدس بودن عتبات عالیات و پاک نهاد انگاشتن همه ی ساکنان آن می گوید و از رنج و دشواری سفر و هزینه های آن که همه به جیبِ «اعراب که ایرانیان را استهزا کرده، خوار می شمارند و با انواع بدی ها می آزارند» (ص ۸۸) می رود، به این گمان که با این سفر گناهان بخشیده می شوند و فرشتگان بال های خود را زیر پای زائران می گسترند. آن ها یاد می گیرند که «هیچ عملی در جهان به گریه وزیارت قبور ائمه نمی رسد.» (ص ۳) و این رسم گریه که روحانیان در برانگیختن آن چیره دست اند «فعلاً اعلی ترین هنر انسان است در ایران.» (ص ۴) نویسنده تصویری تکان دهنده از کاروان های زیارتی به دست می دهد؛ فقر، نبودِ بهداشت، دزدی زائران از یکدیگر و فحشای زنان: «اغلب زنانی که فاحشه هستند یا از کار افتاده اند و نا مرغوبِ خاطر عشاق شده اند، با کمال اطمینان از آمرزیده شدن گناهان خود از همان پول ها که به آن راه جمع کرده اند، برداشته، راه عتبات راگرفته، خود را برای پاکی آخر عمر به آن جاها می رسانند. لکن بدبختانه، بسیاری در آن جاها هم، هرقدر ممکن است، از کار خود نمانده یا فاحشه اند یا واسطه ی فحش و مدیره ی چندین از جنس خودشان.» (ص ۶۹) همچنین وی شرحی می دهد از چگونگی ارتباط برقرار کردن ساکنان عتبات عالیات با زنان ایرانی زائر و بردن آن ها به بزم شبانه ی عرب های «عشوه باز.» (ص ۱۷۷)

ازسوی دیگر، طی راه و درمیان کاروان های زیارت «زنان که دربه در افتاده اند، در دست چارپاداران و گردن کلفتان شهوت پرست، در راه ها و منازل، چه بدنامی ها به سرشان می آید. خاتون ها در عتبات و شهرها به دست گردن کلفتان خدام و غیر ایشان چگونه ناموس خود را برباد می دهند و بعضی مانده، ناموس فروشی می کنند.» (ص ۱۷۹) او حرم امام رضا در مشهد را نیز «مانند حرم های عتبات، مجمع زنان بدکار و مردمان فجار» می خواند،(ص ۱۸۰) عقاید عوام را به معجزه های برخاسته از این حرم ها، جا به جا، نقادی می کند و به سخره می گیرد. (از جمله ص ۱۸۱)

زنجانی رسم قبرسازی و قبرپرستی ایرانیان را به شدت نقد می کند. او از امام زاده ها با تعبیر اعرابِ موهوم یاد می کند: «گویا ایرانی خلق شده، خانه ی خود را ویران کرده و برای اعراب، آن هم نه حقیقی، بلکه یک عرب موهوم قبر آباد نماید. (ص ۱۷۳) دریغ می خورد از این همه طلا و جواهرات نفیس که باید درموزه ها و کاخ ها باشد، اما زیور دیوار و در مقبره هاست: «واقعاً باید ما اقرار کنیم ملت ایران مرده است» (همان جا) و «ما با این حال، می خواهیم ایرانی چگونه ترقی کند؟» (ص ۱۷۲)

نکاح و طلاق
در اسلام، ازدواج و طلاق با خواندن یک عبارت (صیغه) عربی- و بنا بر پاره ای نظریه های فقهی حتا فارسی- ازسوی مرد و زن انجام می گیرد. در ازدواج وجود شاهد، مستحب و در طلاق، واجب است. مرد و زن می توانند برای خواندن این عبارت[جاری کردن صیغه]، وکیل بگیرند. اما درعمل و سنتِ متشرعان ومؤمنان، امر نکاح و طلاق که بسیار ساده و شخصی و مانند معامله کردن است، به یکی از حرفه های اصلی روحانیان و راهی برای کسب درآمد بدل شده. از نظر زنجانی، روحانیان برای این امر آدابی «اختراع» کرده اند: «مکرر درمکرر با عبارات عربی مقدم و مؤخر و چه و چه. بدبختانه، کاش همین بود. وسیله ای برای اشرار متلبسین [روحانیان] شده . . . نکاح های محرمانه و طلاق های جعلی و دروغ و عقدنامه های جعلی به دست مردم دادن، سبب چه فسادها و منازعات و دعاوی و هتک ناموس ها و خون ریزی ها می شود.» (ص ۷۴)

خرید و فروش عبادت
بنا بر فقه اسلامی، اگر مکلفی نماز و روزه وحج را در وقتِ معین خود به جا نیاورد، وظیفه دارد قضای آن را بگذارد. اگر این مکلف بمیرد و نماز و روزه و حج بر ذمه ی خود داشته باشد، آیا ورثه موظف اند آن را به جا آورند یا نه؟ بسیاری از نظریه های فقهی باور دارند ورثه باید خود قضای آن عبادت ها را بگزارند یا از مال میت، کسی را اجیر کنند که این اعمال را به جا آورد. به این ترتیب، تجارتی برای خرید و فروش عبادت ها پدید آمده که اکنون هم میان مؤمنان رواج دارد. کسانی که شخص خاصی را نمی شناسند که در برابر پول، نماز بخواند و روزه بگیرد و حج برود، مبلغی را بر اساس تعرفه های مشخص نماز و روزه و حج به مراجع تقلید و روحانیان می دهند تا برای آنان شخصی را اجیر کنند «به نام این که او بهتر می شناسد نمازخوان درست امین کیست. . . اغلب اجیران، پول را گرفته، عمل نمی کنند. اگر کردند تماشا دارد؛ چه نمازی! مانند برق در یک ساعت، عمل چندین روز را برای مرده کرده، او را از جهنم می رهانند. والله این ها مبالغه نیست. یک حجت الاسلام، بلکه آیت الله مشهور مقلدِ اغلب ایرانیان که در نجف بود و پس از وفاتش از وجوهات و رد مظالم و مال امام وغیرها چند میلیون لیره به دست ورثه آمد و املاک خریدند و عیاشی ها کردند، فقط در دفتر او قریب پنجاه هزار تومان وجه نماز و روزه خریدن ثبت شده بود که از ایرانیان بدبخت برای خرید نماز و روزه مردگان خود به او داده بودند و [او] نخریده، مرد.» (ص ۷۵) برای فهمیدن ارزش تومان در این دوره که عهد ناصرالدین شاه است، می توان از همین نوشته ی زنجانی دریافت که هزینه ی سالانه ی یک خانواده درایران، به طور متوسط، حدود سی چهل تومان بوده است.

دعا فروشی برای برآورده کردن نیاز

از نگاه زنجانی «دیگر از اختصاصیات (شغل نامشروع روحانیت)، معالجه ی مریضان، بلکه قضای حوائج مردمان ضعیف النفس و نسوان به خواندن و پف کردن دعاها و افسون ها. . . یانوشتن و آویختن به جاهای زیاد وطلسم ها وجن گیری ها و عنوان تسخیر است و به تدریج پول گرفتن برای استخاره برای اختیار کار و هدیه ها از هرچیز نوبر و بهترازمیوه ها وشیروغله و هرچیز به نام این که اول و ابتدا آقا بخورد و ببرد برکت وکثرت و منفعت پیدا می شود. . .» (ص ۷۶)

نجف، کانون فساد
مالی شیخ ابراهیم زنجانی، پس از بیست سال اقامت در نجف، به زنجان باز می گردد زیرا ماندن در نجف را با خطر گرفتار آمدن در فساد اخلاقی همراه می بیند: «نعمت ها و وسایل خوش گذرانی و مستی و غفلت و شهوت که درآن جاها تهیه می شود، بیچاره مردمان ایران و قفقاز و هندوستان که بار خزاین را به دوش کشیده، به آن جاها حمل می کنند، امثال آن ها را در خواب ندیده اند.» (ص ۵۶) در سراسر کتاب، تصویرهایی دقیق و جزیی از گستره ی دنیا پرستی علما، به ویژه مراجع تقلید نجف داده می شود. وی طی سفر به مشهد، از «دکانی» که هر آخوند در هر شهر برپا کرده می نویسد و به تندی زبان ملامت می گشاید: «آخوندهایی که بوی ریاست به دماغ ایشان خورده، دشمن یکدیگر، از خونی بدتر، و از هم دور زندگی می کنند. آخوندهای از نجف برگشته و عمامه درشت ساخته و بسیار بسیار بی فهم و سواد، خود را به میان انداخته و مدعی ریاست هستند، در هر ولایت بی شمارند.» (ص ۱۲۰)

روحانیت و لومپنیسم
زنجانی، با توضیحی جامعه شناختی از چالش قدرت میان طبقه های مختلف جامعه، منافع روحانیت را در پیوند با منافع اشرار تفسیر می کند. از نظر او راه دستیبابی به مرجعیت «چندی در نجف ماندن و ریشی بلند کردن و جامه ی عربی پوشیدن و مخارج عین صاد و ضاد را درست عربی ساختن، بعد بی حیایی و دسته بندی و اطرافیان جمع کردن است. (ص ۹۳) تنها بازگویی داستان ملاقربان علی در این کتاب- که گویا عالم بزرگ منطقه ی زنجان بوده- و شبکه ی گسترده ی او برای اخاذی از مردم به همراه اشرار، به روشنی پرده از این ارتباط برمی دارد. خلاصه «طلبه و چماق بازی از حد گذشته.» (ص ۱۶۶)

از نظر زنجانی، روحانیان مانعی عمده در شکل گیری اقتدار دولت در ایران هستند «ملا هر مقصر را پناه می دهد و جا می دهد. حتا دزد و آدمکش و مال مردم خور و مفلس دروغی و جانی را حمایت می کند، به دست حکام و مأمورین نمی دهد. از خود و اتباع و اولاد حتا زن ها استفاده می کند.» (ص ۱۱۷) چنین است که «عنوان اجتهاد و ریاست و قضاوت، محل غبطه ی ملاهاست که هزار وسیله برای تحصیل آن می چینند، (همان جا) زیرا مردم روحانیان را تنها پناهِ خود در برابر دولت می یابند: «حقیقت واقع این است که در ایران، در مقابل دولتیان و حکام و مأمورین، جز روحانیان[کسان دیگر] نفوذ و اقتداری ندارند و قدرت ایشان نیز تحریک و به جنبش درآوردن مردم است برای هر مقصودی که دارند به اسم دین و شریعت. مردم هم ملجا و پناهی جز آستانه ی ایشان ندارند. (ص ۱۹۸) در این زمینه، وی به تشریح شیوه های گوناگون روحانیان برای اعمال نفوذ در میان حاکمان و نیز دربار سلطنت نیز می پردازد. (صص ۱۹۹ به بعد)

نقد علوم حوزوی و آشنایی با تجدد
وازدگی از محیط پرفسادِ طلبگی و غرقه گی روحانیان در لذت پرستی دنیوی و ریاکاری در برابر دیگران، دیدن وضعیت اسفناکِ اقتصادی ایران و عقب ماندگی فرهنگی مردم، به همراهِ استبداد سیاسی، دروازه های ذهن چالاک شیخ ابراهیم زنجانی را به سوی نگاه انتقادی به علوم سنتی حوزه ها و پذیرش آموزه های تجدد گشود: «من در سال ۱۳۱۳ (قمری) داخل چهل و یکم عمر شده ام. . . در این دوره ی هشت ساله، یک وضع دیگری در ادراک و احساسات و عالم زندگانی من پیدا شده. آن غفلت و حبس فکر و تقلید مطلق و خوف تفکر در فهم حقیقت، و عالم را عبارت دانستن ازفضای خیلی خیلی کوچک عالم آخوندی و عبارت دانستن علوم از ابواب و فصول و سطور معدودی که آخوندها علوم را به آن منحصر دانسته یا کرده اند و قدم فراز گذاشتن را کفر و ضلال و شیطنت نامیده و علوم را درمیان دفتین تعلیمات خود مقید نموده و سراپای آن را مهر زده و در میان چهار دیوار افکار محدود حبس کرده اند؛ و من هم در همان عالم محبوس مانده و دیگران راهم محبوس می خواستم وگمان نمی کردم درجهان بالاتراز نوشته های اصول و فقه من -که صدها دفاتر ازتقریرات درفرضیات در عتبات نوشته ام وملخصآن همان رساله هاست-علمی وفضایی باشد.» (ص ۱۴۶) او مباحثه های علما را در برابر چشمان مردم به قصد نشان دادن خود و اثبات برتری می داند و حاصلی دینی و علمی برای آن ها نمی شناسد: «بدبختی ما از بی علمی است. ملاهای ما دشمن علم هستند و علم را منحصر کرده اند تنها به دو کلمه ی مسایل دینی که نمی خواهند آن را هم به آسانی به عموم ملت یاد بدهند؛ و الا اگر مُلخص احکام فقه را به زبان فارسی ساده ی آسان، آن قدر که برای مسلمانان لازم است، یک کتاب بکنند، کودک پس از تحصیل سوادِ خواندن، در یک سال به تمام احکام لازمه آگاه می شود. آن وقت، برای آقایان، این اهمیت که درانداختن محصلین به عربی و اصول و مسائل غیر لازمه ی فقه دارند باقی نمی ماند. ایشان مردم را عوام و محتاج مراجعه به خودشان می خواهند که استفاده کنند.» (ص ۱۸۵)

نویسنده ی کتاب، نظام روحانیت را که در واقع، فاقدِ نظم و ساختار اداری است، نکوهش می کند، از جمله پوشیدن لباس روحانی را. به اعتقاد او: «هرکس که متلبس به این جامه گردیده، خود را روحانی نامیده، بی آن که مرکزی باشد که در آن جا لیاقت علمی و عملی و اهلیتِ قضا و افتاء معلوم و معین شود. لیاقت را فقط شرط به داشتن این جامه و گردآوردن چند نفر چماق زن کلفت گردن بی کار بی شرم قرار داده، در یک شهر و ولایت، در هرگوشه، هزار مسند قضاوت و مرجعیت اسناد و معاملات [راه] انداخته و هر نالایق را دخیل کار مردم ساخته.» (صص ۶۰-۶۱) وی شرحی شگفت آور از چگونگی ورود به حوزه ها و ثبت نام در دفترهای مراجع تقلید و خلاصه دست یابی به عنوان های «ثقهالاسلام»، «حجهالاسلام»، و «آیت الله» می دهد و نیز چگونگی پیوستن به جرگه ی این یا آن مرجع تقلید و برای او تبلیغ کردن و مرید جمع کردن: «اسم طلبه و محصل هم مستلزم دسته بندی و قلچماقی شده.» (ص ۱۶۱) «مدارس خالی و خراب و اگر چند نفر به اسم طلبه هستند، ابداً در خیال تحصیل نبوده و نیستند، بلکه چند ماه آن جا مانده، فقط عنوان طلبگی و روحانیت را حفظ کرده، باقی سال دنبال اخذ مال می روند. . . کسی در قصد تحصیل طلاب نیست. همان رؤسا که اغلب بی سوادند و خود مدرسه ساخته اند، قابلیت تدریس ندارند و از طلاب تحصیل نمی خواهند، بلکه می خواهند به نام شاگرد، قلچماق و مروج او بوده، اندک چیزی از او دریافت کرده، سبب قوت و اقتدار و ریاست او شوند و. . . تنها لباس است که اکتفا می کنند.» (ص ۹۶)

شیخ ابراهیم زنجانی که خود در مقام مجتهد از نجف برگشته، خارج فقه و اصول تدریس می کند، درخود «خیلی رغبت به علوم غربیه» می بیند. (ص ۱۲۳) با میرزا علی اصغرخان و حاجی مشیرالممالکِ وزیر رفت و آمد می کند و آن ها برای او از «علوم و ترقیاتِ خارجه» می گویند: «یک روزنامه که از مصر می آمد و اول ثریا بود و بعد پرورش، هفتگی، محرمانه به من می داد و در خلوت می خواندم. حبل المتین کلکته هم برای او و برای میرزا هاشم خان می آمد و محرمانه به من می دادند و می خواندم. در نهایت پرهیز می کردم از این که طلاب و ملاها بدانند من روزنامه می خوانم؛ زیرا تکفیر در نزد این بیچارگان نادان مثل آب خوردن است. معلوم است اطلاع و آگاهی از دنیا، خصوصاً از وضع فرنگستان، کفر است؛ زیرا هم شاه و اعیان و هم آخوندها و آدم فریبان نمی خواهند مردم چیزی بدانند.» (ص ۱۲۴) مشیرالممالک سیاحت نامه ابراهیم بیگ را به او می دهد و می گوید: «احدی مطلع نشود. این را یک نفر از حجاج در میان اشیاء سفر در وسط لحاف از مصر آورده و محرمانه به من هدیه کرده. این کتاب قاچاق و ممنوع است» (ص ۱۲۸) در همین حال و هواست که روزی میرزا هاشم به دیدار او می آید و می گوید: « آخر شماها چرا باید تنها آخوند باشید. مگر دیانت از آگاهی و بصیرت مانع است؟ خوب است لامحاله رُمان بخوانید. پرسیدم رُمان چیست؟ گفت کتاب حکایت را گویند که در فرنگستان رسم است. خیلی می نویسند و می خواند. مانند حکایات قدیم ما از نوش آفرین و شیرویه و الف لیله و لیله. گفتم من که زبان فرنگی نمی دانم. گفت چند کتاب ترجمه شده. آشکار هم هست. من می دهم بخوانید. پس کتاب سه تفنگدار را . . . محرمانه خواندم و وضع غریبی در ادای مطلب و طرز نوشتن دیدم. بعد کتاب کنتِ مونت کریستو را دادند خواندم و رمان های کوچک دیگر را.» (صص ۱۴۸-۱۴۹) زنجانی از تأثیر کتاب ها بر اندیشه اش می نویسد: «بعضی رمان ها بسیار به بیداری من و جلب به علوم و ترقی تأثیر کرد.» (ص ۱۵۶) و در جای دیگر می فزاید: «یک کتاب حاجی بابا هم محرمانه دادند، خواندم. از رمان های جدید از طهران خواستم. به تدریج برای بیدار کردن مردم بر ضد استبداد و ستم و برای تنبیه بر ضد خرافات و آدم فریبی عالم نمایان و محو اسلام که کرده اند و بدعت ها در دین گذاشته اند، اقدام می کنم.» (ص ۱۹۵) خواندن این آثار وی را به نوشتن رمانی با عنوان رؤیای صادقه در باره سرگذشت یک زن خیرخواه برمی نگیزد. (ص ۱۵۶)

شیخ ابراهیم زنجانی، با علوم غربی به اندازهای که ترجمه های فارسی و عربی در دسترس اش مجال می داده، آشنا می شود و در پی آن رساله هایی در فیزیک، شیمی و علم هیات ترجمه و تألیف می کند و نه تنها بر سر منبر از دانش های جدید غربی و از تجدد سخن می گوید، بلکه با همکاری حاجی میرزا ابوالمعالی، نخستین مدرسه ی جدید را در زنجان تأسیس می کند: «آخوندهای خر، مرا فرنگی مآب نامیده و نزدیک شده تکفیر کنند.» (ص ۱۸۶) وی بر سر منبر نیز از دانش های جدید غربی و از “تجدد” سخن می گوید و با خرافه ها مبارزه می کند. (ص ۱۹۵) به این ترتیب، شیخ ابراهیم، با آن که ایمان دینی ژرف و به «اصول مسلم اسلام» باوری سخت دارد، به آموزه های تجدد دل می بندد و همراه جنبش مشروطیت می شود.

سرانجام
اگر سکولاریسم را باور به جدایی نهاد دین از نهاد دولت و نفی هرگونه امتیاز دینی در دستیابی به مناصب اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بدانیم، زندگینامه ی خود نوشتِ شیخ ابراهیم زنجانی، یکی از مهم ترین رساله ها در باره ی سکولاریسم به شمار خواهد آمد که در دوران مشروطیت، سپیده دم آشنایی ایرانیان با تجدد، نوشته شده است. نویسنده ی این کتاب، از پایگاه اعتقاد دینی و اجتهاد سنتی، دولت دینی و قدرت روحانیان را نامشروع می داند و رابطه ی آن را با استبداد سیاسی در تاریخ ایران می کاود. نقد او از این مقوله ها و نیز از نظام روحانیت، یکسره، درونی است؛ یعنی نه بر مبنای دستگاهِ مفهومی تجدد که بر پایه ی مبانی سنت است؛ امری که در تاریخ معاصر ایران شاید نمونه های نادری برای آن بتوان یافت. با این همه، این نقد، بدون تلاش نویسنده ی آن برای فاصله گرفتن از منظومه ی فکری و نظام روحانیت و نیز کوشش برای فهم تجدد، هرگز نمی توانست صورت بندد. راز اندک ماندن این سنخ نقادی ها را شاید باید در سرنوشتِ خودِ ایده های مشروطیت و آرمان های آن جست و جو کرد.

اگر اندکی گزافه گویی را روا بداریم، شاید این کتاب را بتوان در اهمیت، و نه در نظم و انسجام و صورت بندی دقیق مسائل، هم تراز کتاب علی عبدالرازق، «اسلام و مبانی حکومت»۱۴در جهان عرب، دانست که اگر در روزگار خود ارج نهاده و مقام آن شناخته می شد همانند آن سرچشمه الهام بخش اندیشه وران بعدی می شد. این سنخ سکولاریسم، یعنی تأسیس مبانی جدایی دین از قدرتِ دنیوی بر پایه ی اصول سنتِ دینی، چیزی است که نه حوزه های علمیه در پی آن رفتند و نه روشن فکران در باره ی آن تصوری بی ابهام داشتند. انتشار این کتاب، پس از حدود هشتاد سال، بی گمان یک رویداد است و یک نشانه؛ نشانه ای بر میزان اعتنای جامعه ی ایرانی به سندهای ملی و نیز عیاری برای آزمودن تحمل و دلیری عالمان دینی برای شنیدن این نقدها و درنتیجه خودپالایی و پویایی. افسوس، که کتاب پس از انتشار بازهم ممنوع شده است. شاید اگر مجال انتشار دوباره ی آن گشوده شود، تصحیحی انتقادی ازکتاب ضرورتی ناگزیر باشد.
—————————————————————————————–

پانوشت ها:

۱٫ اصطلاح نهاد، به معنای سنتی آن در علم جامعه شناسی، مجموعه ای از اشکال و ساختارهایی است که استوار بر منظومه ای از قوانین هستند. به این مفهوم، شاید روحانیت اسلامی را نتوان نهاد دانست. روحانیت در اسلام پدیده ای است که در بسط تاریخی دین زاده شده و رشد و تحول یافته است و نمی توان پیوند آن را با آموزه ها و تاریخ اسلام یکسره انکار کرد، ولی باید در نظر داشت که روحانیت نه نظم و نظامی معین دارد و نه در علم کلام اسلامی جایگاه روشن و سرراستی برای آن می توان یافت. با توجه به این که تاکنون نه تاریخ روحانیت نوشته شده و نه جامعه شناسی آن، شاید بتوان گفت تبیین این پدیده با مقوله های سنتی تاریخ نگاری و جامعه شناسی اروپایی ممکن نیست. برهمین روی، شاید تنها با مقولاتِ بسیار متاخر جامعه شناسی و تاریخ نگاری، از جمله با مقوله های برساخته ی جامعه شناس فقید فرانسوی، پیر بوردیو، توضیح ساز وکار و دامنه ی عمل پدیداری چون روحانیت مجال امکان بیابد. مفاهیمی چون «فضای اجتماعی»، «میدان قدرت»، «سرمایه ی نمادین» و «فضای نمادین» می توانند هم چون ابزارهایی کارآمد برای تحلیل روحانیت به کار گرفته و آزموده شوند. دراین باره ن. ک. به:
Pierre Bourdieu, Raisons Pratiques, Paris, Editions du Seuil, 1994.
در پیوستِ فصل پنجم همین کتاب با عنوان «اقتصادِ کالاهای نمادین»، «ملاحظاتی در بارهی اقتصاد کلیسا» آمده که برای پژوهش گر تاریخ روحانیت در اسلام افق هایی تازه می گشاید.

۲٫ کرمانی، ناظم الاسلام، تاریخ بیداری ایرانیان، تصحیح علی اکبر سعیدی سیرجانی، تهران، انتشارات نگاه، ۱۳۶۲٫

۳٫ در این باره اثر زیر یادکردنی است: آجودانی، ماشاءالله، مشروطه ایرانی. پیش زمینه های نظریه ی «ولایت فقیه»، لندن، انتشارات فصل کتاب، چاپ اول، ۱۳۷۶٫ این کتاب که به تازگی در ایران نیز به چاپ رسیده، در پی نشان دادن کژفهمی های کارگزاران نظری و عملی مشروطیت از مقوله ها و مفهوم های بنیادی مانند آزادی، قانون و ملیت است. نویسنده می کوشد بخشی از ناکامی جنبش مشروطیت در ایران را برخاسته از این کژفهمی ها بداند.

۴٫ زنجانی، شیخ ابراهیم، خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی، به اهتمام غلامحسین میرزا صالح، تهران، انتشاراتِ کویر،۱۳۷۹٫ مصحح کتاب هیچ توضیحی در باره ی نسخه ی اصلی کتاب نداده است، اما بر پایه ی شنیده ها، نسخه ی خطی کتاب در کتابخانه ی مجلس است و پس از استقرار جمهوری اسلامی در ایران، سال ها دستیابی به آن برای محققان ممنوع بوده است. این کتاب، پس از انتشار نیز، با آن که از اقبال عمومی گسترده ای برخوردار شده به زودی از کتابفروشی ها جمع شد.

۵٫ آفاری در باره محکمه شیخ فضل الله نوری چنین می نویسد: «در ۲۶ ژوییه ۱۹۰۹ هشت مشروطه خواه، از جمله بعضی از کسانی که در فتح انقلابی تهران شرکت کرده بودند، محکم های نظامی تشکیل دادند که به جرایم مخالفان عمده ی مشروطه رسیدگی کرد. اعضای هیئت منصفه عبارت بودند از: علی محمد تربیت، وحید الملک شیبانی که در لندن نزد براون تحصیل کرده بود و برای تایمز مطالبی می نوشت، جعفر قلی سردار بهادر (پسر سردار اسعد)، محمد نجات (منشی فرقه اجتماعیون عامیون در تهران و عضو جمعیت فراماسون ها و بعداً نماینده ی مجلس) و محمد امام زاده که پدر و برادرش قبلاً امام جمعه ی تهران بودند. شیخ ابراهیم زنجانی که دوست صمیمی بهبهانی بود، مسئولیت مدعی العموم را به عهده گرفت… مهم ترین فردی که در این دادگاه محاکمه شد، شیخ فضل الله نوری بود. نوری عالی ترین روحانی تهران در آن زمان به شمار می آمد و با سوادتر و سخنورتر از طباطبایی و بهبهانی محسوب می شد. اتهام او مشارکت در قتل چهار مشروطه خواه بود که در اسفند ماه سال هزار و دویست و هشتاد و شش خورشیدی در حرم حضرت عبدالعظیم متحصن شده بودند. زنجانی پیوندهای گوناگون نوری را با نیروهای ضد مشروطه بر شمرد و هیات منصفه از نوری به طور جدی استنطاق کرد. نوری از اقدام های خود دفاع کرد و گفت به دلیل موقعیت دینی ممتاز خود حق داشته از اصول اسلامی به هر نحوی که صلاح بداند، محافظت کند. نوری مجرم شناخته و به مرگ محکوم شد. عجیب تر آن که اعدام نوری در نهم مردادماه هزارو دویست و هشتاد و هشت، با تایید تقریباً همه ی مردم به اجرا درآمد. علمای مشروطه خواه عتبات فتوا دادند و اتهام های وارد شده بر نوری را تأیید کردند و بر محکومیت اش صحه گذاشتند. خطوط تلگراف بین تهران و نجف یک روز باز و مجانی بود تا هرکس بتواند برای تأیید حکم نوری با مراجع برجسته مشورت کند. گفته شد یکی از پسران نوری به نام مهدی، که از مشروطه خواهان ثابت بود، نیز از حکم اعدام حمایت کرد.» ن. ک. به: ژانت آفاری، انقلاب مشروطهی ایران ۱۹۰۶-۱۹۱۱ (۱۲۸۵-۱۲۹۰)، ترجمه ی رضا رضایی، تهران، نشر بیستون، ۱۳۷۹، صص ۳۳۴-۳۳۵ همچنین ن. ک. به: صص ۹۸ و ۳۴۲

۶٫ افشار، ایرج، اوراق تازه یاب مشروطیت و نقش تقی زاده، تهران، انتشارات جاویدان، ۱۳۸۵٫

۷٫ «خاطرات»، نامی است که ویراستار کتاب بر نوشته ی شیخ ابراهیم زنجانی نهاده و در هیچ جای کتاب نویسنده، خود به چنین نامی اشاره نکرده است. من ترجیح می دهم این کتاب را، به سبب درون مایه و سبک روایتِ آن، بیشتر زندگی نامه ی خود نوشتِ زنجانی بدانم. آن گونه که شماری از پژوهشگران به درستی اشاره کرده اند میان خاطره نویسی و زندگی نامه ی خود نوشت (autobiography) تفاوتی بنیادین وجود دارد. «موضوع خاطره نویسی بیشتر جهان، تاریخ و دیگران است و در نتیجه رویدادها به نحو عینی (objective) بازگو می شوند، در حالی که موضوع زندگی نامه ی خود نوشت، خویشتن است و احساس ها و یادهایش، تا جایی که همه چیز به گونه ای ریشه ای، ذهنی (subjective) دیده می شود. بنابراین تفاوت میان خاطره نویسی و زندگی نامه ی خود نوشت هم در درون مایه است و هم در چگونگی رویارویی با امور و در عین حال در آوا و لحن روایت». در این باره ن. ک. به:
Jacques Lacan & Eliane Lacan-Tahone, L’aurobiographie, Paris, Armand Colin, 1999, p 47.

۸٫ در این باره، مقالات دو شماره ی مجله ی ایران نامه، سال چهاردهم، شمارهی ۴، پائیز ۱۳۷۵ و سال پانزدهم، شماره ۱، زمستان ۱۳۷۵ که ویژه خاطره نگاری در ایران است، سودمند به نظر می رسد.

۹٫ دراین باره ن. ک. به: محمد مهدی خلجی، «اتوبیوگرافی و حوزه های علمیه»، ایران نامه، سال بیستم، شماره ی ۱، زمستان ۱۳۸۰، صص ۷۱-۸۹٫

۱۰٫ از این دست ن. ک. به: زندگی نامه ی خود نوشت آقانجفی قوچانی که خود هم روزگار شیخ ابراهیم زنجانی بوده و درست همان محیط طلبگی را در ایران و نجف تجربه کرده است و تنها تفاوت او این است که به قلمرو سیاست گام نگذاشته است.

۱۱٫ ظاهراً در ایران نخستین بار این ایده را میرزا فتحعلی آخوند زاده (۱۱۹۱-۱۲۵۷)، در چارچوب بحث پروتستانتسیم اسلامی، پیش کشیده است. پس از وی، در دهه ی چهل اندیشه ی اسلام منهای روحانیت با علی شریعتی، نویسنده ی اسلامی، گره خورده و آوازه یافته است. در دهه ی اخیر نیز برخی «روشنفکران دینی» در این باره سخن گفته اند.

۱۲٫ انباشت سرمایه، چنان که شماری از پژوهشگران فرنگی و ایرانی نشان داده اند، یکی از ستون های اصلی جامعه ی دموکراتیک است. برهمین قرار. عدم انباشت تاریخی سرمایه در هر جامعه ای، به هرج و مرج یا استبداد می انجامد. از این میان، محمدعلی همایون کاتوزیان در آثار خود انباشته نشدن سرمایه در ایران را بررسی کرده و پیوند آن را با کوتاه مدت بودن ساختار جامعه ایرانی و دچار بودنش در چرخه ی استبداد-هرج و مرج باز نموده است. ن. ک. به: محمدعلی همایون کاتوزیان، تضاد دولت و ملت، نظریه ی تاریخ و سیاست در ایران، ترجمه علیرضا طیب، تهران، نشر نی، ۱۳۸۰، به ویژه فصل «به سوی نظریه ی عمومی انقلاب های ایرانی.» اشاره ی شیخ ابراهیم زنجانی به مساله ی عدم انباشت سرمایه در ایران، بیش از آن که برآمده از دانش اقتصادی و سیاسی او باشد، فرآورده ی تاملاتِ دوستان مشروطه خواه و نیز تفطن و شهود (intuition) خود او در باره جامعه ی ایران است و از قضا همین امر براهمیتِ نوشته ی او می افزاید.

۱۳٫ بررسی پدیده ی زیارت آن هم در شکل تازه اش که بیشتر ساخته و پرورده ی صفویان است، در تحلیل تبار شناختی نهاد مرجعیت و روحانیت اهمیت بسیاری دارد. در این باره، از جمله ن. ک. به: احمد کاظمی موسوی، «رویکرد علمای شیعه به شعایر و آداب عامه پسند،» ایران شناسی، سال چهاردهم، شماره ی ۱، بهار ۱۳۸۱٫

۱۴٫ علی عبدالرازق، الاسلام و اصول الحکم، بیروت، دار مکتبه الحیاه، ۱۹۷۸٫ این کتاب که در دهه ی سوم سده ی بیستم، گرماگرم فروپاشی خلافت عثمانی و بحران رهبری سیاسی در جهان اسلام، نوشته شده، بر پایه ی مبانی اسلامی، بر ضرورت جدایی دین از دولت استدلال می کند. «اسلام و مبانی حکومت» از زمان انتشار تا امروز، واکنش های بسیاری را در جهان عرب برانگیخته و امروزه اثری کلاسیک در نوع خود به شمار می رود

کودتای آیت الله خامنه‌ای

Share

متن مصاحبه با وب‌سایت فارسی دویچه وله

در ایران چه رخ داده است؟ یکی از همان درگیری‌های همیشگی جناحی؟ جریان‌سازیِ اختلاف نظری
همیشگی بر سر سهم قدرت در مجموعه‌ی حاکم؟ مهدی خلجی در مقاله‌ای چاپ‌شده در “واشنگتن پست” از «کودتا» سخن می‌گوید. مصاحبه‌ای با وی.

روزنامه‌ی “واشنگتن پست” ( شماره‌ی دوشنبه‌‌، ۱۵ ژوئن) حاوی مقاله‌ای است از مهدی خلجی، اسلام‌شناس و تحلیل‌گر سیاسی، محقق در “مؤسسه‌ی امور سیاسی خاورمیانه در واشنگتن” (Washington Institute for Near East Policy).

مقاله در توضیح رخدادهایی است که در ایران می‌گذرد، رخدادهایی که با میارزات انتخاباتی ریاست‌جمهوری و برآیند انتخابات بروز کردند. تز مقاله‌ در عنوان آن بیان شده است: «کودتای خامنه‌ای». در باره‌ی این تز، با مهدی خلجی گفت‌وگو کرده‌ایم.

دویچه‌وله: آقای خلجی، شما در مقاله‌ای در روزنامه‌ی “واشنگتن پست” آن چه را میرحسین موسوی “شعبده‌بازی انتخاباتی” نام نهاد، “کودتای خامنه‌ای” دانسته‌اید. در محافل سیاسی این فرض هم وجود دارد که پیش‌برنده‌ی اصلی ماجرا بخشی از فرماندهان نظامی‌اند و خود ولی فقیه هم به نوعی اسیر دست آنان است. شما این فرضیه را با چه استدلالی باطل می‌دانید؟

مهدی خلجی: آیت الله خامنه‌ای در مقام ولی مطلق فقیه، تنها یک شخص نیست؛ بلکه رکن بنیادیِ “مجموعه‌ای نظام‌مند” است. شبکه‌ی نظامی-امنیتی، نهادهای مذهبی و به ویژه سازمان روحانیت، بنگاه‌های اقتصادی بزرگ و بیرون از نظارت دولت، دستگاهِ قضا، مراقبت و مجازات در این “مجموعه‌ی نظام‌مند” به هم پیوسته و درهم تنیده‌اند. آیت الله خامنه‌ای در مقام تجسد ایدئولوژی “ولایت مطلقه‌ی فقیه”، رشته‌ی یگانه‌ای است که به این پاره‌های پراکنده، وحدت و انسجام می‌بخشد. او سنگِ پایه و نیز نماد و نمودِ اصلی و کانونی این “مجموعه” است. فرماندهان نظامی، بدون او فاقد ایدئولوژی، رهبری و ناتوان از برقراری ارتباط با دیگر اجزای این مجموعه هستند. بدون او ، رابطه‌ی نهادهای نظامی و امنیتی با لایه‌های زیرین اجتماعی و نیز مناسبات پیچیده‌ی اقتصادی جاری گسسته می‌شود. آیت‌الله خامنه‌ای همان اندازه “اسیر” دست فرماندهان نظامی است که آنان در بند و باره‌ی او هستند. او بدون آن فرماندهان هیچ است و فرماندهان بدون او و دیگر پاره‌های این مجموعه هیچ‌اند. کانون این مجموعه را به استعاره همان “بیت رهبری” می‌توان خواند؛ بیتی که فراتر از خانه‌ای فیزیکی است و دیوارهای نامرئی آن از کوچه‌های پرطلبه‌ی قم تا سطرهای سیاه روزنامه‌ی کیهان، از زندان اوین تا دفترهای نمایندگی رهبری در دانشگاه‌ها برکشیده و بالارفته است. گسلی در این دیوارهای متصل، سقف و ایوان “بیت رهبری” را فرومی ریزد.

وقتی سخن از “کودتای خامنه‌ای” می‌رود، مراد چیرگی قهرآمیز این مجموعه بر دیگر ارکان لرزان و سست “دموکراتیک” در جمهوری اسلامی مانند نهاد ریاست جمهوری و مجلس شورای اسلامی است. در ۲۲ خردادماه، کودتایی در قالب انتخابات صورت گرفت تا چالش فرساینده‌ی سه دهه‌ی این “مجموعه‌ی نظام مند” با آن سویه‌های سست “دموکراتیک” جمهوری اسلامی را به نقطه‌ای تعیین‌کننده برساند.

>آیا این به معنای غلبه‌ی کامل عنصر “سلطان” بر مجموعه‌ی نظام است؟< /p>

نه ولی فقیه سلطان است و نه جمهوری اسلامی نظام سلطانی. گرچه نظام سلطانی حکومتی فرمان‌بری‌خواه است، نباید همه‌ی اشکال حکومت فرمان‌بری‌خواه را بدان فروکاست. جمهوری اسلامی نظامی تمام‌خواه و توتالیتر است. نظامِ تمام‌خواه، بسی پیجیده‌تر و لایه‌مندتر از نظام سلطانی است. هم برقراری آن دشوارتر است هم براندازی آن.

اگر جمهوری اسلامی نظامی سلطانی بود، استوار بر ایدئولوژی و مولد روشنفکری هواخواهِ خود نبود. جمهوری اسلامی هم مرجع تقلید خود را دارد هم فیلم‌ساز خود را، هم استاد دانشگاهِ خود را دارد و هم وب‌لاگ‌نویس خود را، هم نوازنده‌ی موسیقی خود را دارد و هم روزنامه‌نگار خود را. روشن‌فکریِ هواخواه جمهوری اسلامی به ایدئولوژی آن مشروعیت می‌دهد.

مشخصات رژیمی که شما آن را با صفت توتالیتر تبیین می کنید، چیست؟

در نظامی توتالیتر مانند جمهوری اسلامی، مرز میان نقش خصوصی و نقش عمومی حاکمان درهم آمیخته است. به ظاهر هیچ قصد شخصی برای دستیابی به قدرت و ثروت در میان نیست و خواست قدرت در زرورق “تکلیف شرعی” پیجیده و پوشیده می‌شود. حاکمان بر اساس احساس “تکلیف شرعی” برای چنگ یازیدن به قدرت با یکدیگر رقابت می‌کنند. از این رو، “زهدنمایی”، تظاهر به “ساده‌زیستی” و پرهیز از بهره‌گیری قدرت برای مقاصد شخصی، ضرورت منطق قدرت است.

هم‌چنین در جمهوری اسلامی، به عکسِ نظام سطانی، بسیج عمومی و مدام مردم ناگزیر است. بدون “حضور مستمر مردم در صحنه” و نمایش پشتببانی توده از قدرت حاکم، در قالب نهادهای به ظاهر مدنی مانند “انجمن‌های اسلامی” در اداره‌ها و دانشگاه‌ها و کارخانه‌ها یا انتخابات، مشروعیت حکومت رنگ می‌بازد. “مشارکت عمومی” در چارچوب آرمان‌های حکومت، یک‌سره ترویج و تبلیغ می‌شود. جمهوری اسلامی به سان نظامی توتالیتر، بر خلاف نظام سلطانی، نهادساز و سازمان‌پرور است. چنین نظامی از آن رو که تا اندازه‌ای چندگانگی سیاسی محدود و نیز از آن مهم‌تر تکثر اجتماعی را تاب می‌آورد، تواناست ساختارهای گوناگونی بیافریند. این ساختارها هر کدام به شکلی نظام سیاسی را قوام و دوام می‌بخشند و بدان اجازه می‌دهند تا از آن نهادها و سازمان‌ها نخبگان خود را برگزیند، نخبگان پیشین و از کارافتاده را به حاشیه براند و همواره نیرویی تازه‌نفس در مقام نخبه‌ی روشن‌فکری و سیاسی را به خدمت بگیرد. در نهایت، بر خلاف نظام‌های سلطانی سنتی، نظام جمهوری اسلامی دست‌کم در ظاهر مدعی حکومت قانون است و مدام راست یا ناراست به قانون اساسی خود ارجاع می‌دهد و از آن طلب مشروعیت می‌کند. نظام سلطانی نه تنها در چارچوب مابعدطبیعت سنتی که در چارچوب شریعت پذیرای تبیین مفهومی است، اما نظام تمام‌خواه، مقوله‌ای مدرن است که تنها با دستگاه مفهومی علوم اجتماعی و سیاسی جدید تبیین‌می‌پذیرد. نظام سلطانی تداوم سنت است و نظام تمام‌خواه گسست از آن.

آیت الله خامنه‌ای بدین معنا فراتر از شخص است که بتوان آن را اسیر چند شخص دیگر دانست. او خداوند “خانه”ای است که هسته‌ی کانونی نظام توتالیتر در ایران است.

شما در مقاله‌ی خود در “واشنگتن پست” از “جنبش ضد احمدی‌نژاد” سخن گفته‌اید. جنس اجتماعی این جنبش چیست؟ پیشتر اما توضیح دهید که خود “جنبش احمد‌ی‌نژاد” چه کیفیتی داشته است؟

آن مقاله در حجمی کوتاه و برای مخاطب عام نوشته شده بود. اصطلاح “جنبش” در آن نیز به معنای دقیق جامعه‌شناختی به کار نرفته است. به واقع، اطمینان ندارم تا چه اندازه می‌توان توده‌ی مردمی را که در حمایت از آرای خود این روزها به خیابان ریخته‌اند، زیر عنوان “جنبش” به معنای اصطلاحی آن برد. این توده، خواست مشخص دارد و فاقد چارچوبی عام و نظری برای کنش اجتماعی خود است. رشته‌ای از ناخرسندی‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مردم را به خیابان کشانده است، اما هنوز گنگی‌ها و تیرگی‌های مفهومی فراوانی درباره‌ی رهبری، سازمان‌دهی و ایدئولوژی این حرکت گسترده وجود دارد.

شاید داوری در این باره زودرس باشد و باید منتظر ماند تا دستاوردها و جلوه‌های این حرکت را بیشتر دید و سنجید. آن‌چه را امروزه می‌بینیم شاید بتوان با واژه‌ی ساده‌تر و غیرفنی‌تر “حرکت توده‌ای” توصیف کرد. با این همه، اگر بتوان در این هنگام سخنی گفت، می‌توان احمدی‌نژاد را نمادی بارز و شاخص از همان چیزی گرفت که آیت الله خامنه‌ای مَثَلِ اعلا و نمود برین آن است؛ همان مجموعه‌ای که زور برهنه، زندان، نقض حریم خصوصی، خرافه‌ی مذهبی، “مصلحت نظام”، سودباوری اقتصادی و سرمایه‌داری دینی از وجوهِ نمایان و ستون‌های برپادارنده‌ی آن هستند. اما هنوز معلوم نیست این حرکت تا چه اندازه قلب نظام توتالیتر را آماج گرفته و برای برگرداندن ریشه‌ای موقعیت، آمادگی ذهنی، زبانی و عملی دارد.

آیا “کودتایی که می‌گویید موفق خواهد شد؟ یعنی آن “جنبش ضد احمدی‌نژاد” ممکن است کاملاً مهار شود؟

 

پیش‌بینی در کار تحلیل سیاست ایران دشوار و مخاطره‌آمیز است. ولی با توجه به سابقه‌ی منش و روش رهبر جمهوری اسلامی، گمان دارم آیت الله خامنه‌ای دیر یا زود جامعه‌ی ایران را به سمت برگزیدن یکی از دو امر رادیکال سوق خواهد داد: یا با سرکوب این حرکت، حکومت نظامی‌شده استقرار می‌یابد و تثبیت می‌شود و ایران به سوی دورانی شبیه عراقِ صدام حسین پیش خواهد رفت یا این حرکت تداوم می‌یابد و در پی قربانی و هزینه دادن بیشتر، خواست‌های خود را ریشه‌ای تر و فراگیرتر می‌کند. در این صورت، امکان سازش آن با حکومت کاهش می‌یابد و راهی جز نفی یک‌پارچه‌ی نظام سیاسی موجود پیش پای مردم نمی‌ماند.

هر دو فرض، زیر و زبر شدنی بنیادی است که اهمیت آن کمتر از برانداختن نظام شاهنشاهی در سی سال پیش نیست. انقلاب پنجاه و هفت، سلطانی را از سریر فروکشید. این بار کار دشوارتر – و اگر کامیاب شود – ژرف‌تر و نهان‌جویانه‌تر است؛ چون مردم در برابر سلطان یا نظامی سلطانی نیستند. قدرت حاکم، نظام- مجموعه‌ای توتالیتر است متبلور در ولایت مطلقه‌ی فقیه.

مصاحبه‌گر: رضا نیکجو

تحریریه: فرید وحیدی

بیت رهبری؛ پس پرده‌ی سیاست

Share

 آن‌چه می‌خوانید برای وب‌سایت فارسی بی‌بی‌سی نوشته شده است.

“بیت رهبری” در ایران، اصطلاحی است برای اشاره به دفتر آیت الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی.
کلمه “بیت” پیش از این، به معنای دفتر مراجع تقلید برای دریافت وجوهات و رسیدگی به امور شرعی مقلدان به کار برده می‌شد و از آن رو که آیت الله روح الله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی خود مرجع تقلید بود، به دفتر وی “بیت امام” گفته می‌شد. اکنون نیز به دفتر مراجع تقلید “بیوت مراجع” گفته می‌شود. به واقع، آیت الله خامنه‌ای شاید نخستین کسی باشد که پیش از دستیابی به موقعیت مرجعیت، دفتر سیاسی وی، “بیت” خوانده شده است.
بیت رهبری، مهم‌ترین نماد و نماینده نظام سیاسی در ایران به شمار می‌آید. در این بیت همه عناصر نگهدارنده و اداره کننده نظام جمهوری اسلامی جمع هستند، از دستگاه‌های امنیتی گرفته تا دانشگاه‌ها؛ چرا که رهبر جمهوری اسلامی، تقریبا بر همه نهادهای جمهوری اسلامی نظارت مستقیم یا غیرمستقیم و در همه اداره‌های دولتی و حتی دانشگاه‌ها دفتر نمایندگی دارد. دفترهای نمایندگی آیت الله خامنه‌ای در ایران و خارج از ایران، در نهادهای گوناگون، شبکه نظارت و مهار رهبر جمهوری اسلامی را شکل می‌دهند.
کانون این شبکه، بیت رهبری در تهران است؛ جایی که نیروها و سازمان و نهادهای مختلف تلاش می‌کنند سهمی از قدرت تأثیرگذاری در آن بیابند تا بتوانند هر چند اندک در شکل دادن به تصمیم‌های سرنوشت‌ساز نظام جمهوری اسلامی نقش داشته باشند.

معنای نمادین بیت
در سنت اسلامی، خانه و به ویژه کلمه عربی “بیت”، نماد پراهمیتی است. کلمه بیت در قرآن پانزده بار و از جمله برای اشاره به کعبه، در مقام “نخستین خانه”، “خانه خدا”، “خانه حرام” و “خانه مقدس” به کار رفته است. اصطلاح “اهل بیت” پیامبر، به نزدیک‌ترین کسان او و، در فرهنگ شیعی دوازده امامی، به چهارده معصوم اشاره دارد. کاربرد “بیت” برای دفتر مراجع تقلید الهام‌ گرفته از همین سویه نمادین کلمه بیت است.
معمولاً محل زندگی یا خانه مراجع تقلید با دفتر آنان یکی است و دفتر، بیرونی و خانه، اندرونی قلمداد می‌شود. براین روی، در دوران جدید، بیت، تنها زیستگاه یک مقام معنوی نیست، بلکه کانون اقتدار اجتماعی- اقتصادی وی نیز هست؛ جایی است که وی شبکه هواداران خود را مدیریت می‌کند و مالیات‌های اقتصادی آنان را دریافت می‌دارد و نیز بر موسسه‌ها، مدرسه‌ها و کتابخانه‌های ساخته‌ شده با هزینه او نظارت می‌کند. اما با یکی شدن قدرت سیاسی و اقتدار مذهبی، اصطلاح “بیت” به مفهومی سکولارتر و عرفی‌تر بدل شده است.

بوروکراسی بیت

“بیت” ساختار بروکراتیک (دیوان‌سالارانه) سنتی دارد. گرچه ستون اصلی بیت، مرجع تقلید است، اما وی نه مستقیما با مقلدان خود ارتباط دارد، نه شخصا مالیات دریافت می‌کند و نه خود ناظر فعالیت‌های مذهبی و اقتصادی بیت خود است.
کمتر مرجعی می‌توان سراغ کرد که آگاهی دقیقی از میزان دارایی، درآمد و هزینه خود داشته باشد. در نظام سنتی، فرزندان مرجع یا دامادهای او یا روحانیان سالخورده نزدیک به او، بیت را اداره می‌کنند.
وکیل‌های شرعی مرجع که در شهرها و کشورهای مختلف رابط اقتصادی و شرعی مقلدان با مراجع خود هستند، در اصل با مدیران یادشده بیت پیوند و داد و ستد دارند. بوروکراسی سنتی بیت بر مناسبات، اعتماد و تعامل‌های سنتی میان افراد و نهادها استوار است. گزارش‌ها معمولا شفاهی است و به ویژه بخش اقتصادی فعالیت‌ها محرمانه و ناشفاف است.

بیت آیت الله خمینی در مقام مرجع تقلید، اعضایی داشت که در تهران و قم به پرسش‌های شرعی مقلدان وی پاسخ می‌دادند و وجوهات شرعی را دریافت می‌کردند و گرد می‌آوردند؛ اما این اشخاص بیشتر از سابقه‌ای حوزوی بهره‌مند بودند و نفوذ سیاسی آشکار و مستقیمی بر آیت الله خمینی نداشتند.
دستیار یا منشی سیاسی آیت الله خمینی، فرزندش احمد خمینی بود که رابط رهبر جمهوری اسلامی و مقامات دیگر کشور بود و گفته می شود قدرت اثرگذاری بی‌بدیلی بر پدر خود داشت. بوروکراسی سنتی “بیت” از آنجا که تن به شفافیت اداری نظام‌های بروکراتیک مدرن نمی‌دهد، فضایی پر از رمز و راز دارد و آگاهی از آنچه در آن می‌گذرد – به دلیل فقد اسناد و مدارک لازم و کافی – بسیار دشوار است.
بیت رهبری، پشت پرده سیاست

بیت آیت الله خامنه‌ای، به دلیل آنکه بیشتر سیاسی و کمتر مذهبی است، در نوع خود در تاریخ معاصر تشیع یگانه است. آیت الله خامنه‌ای به محض انتخاب به مقام رهبری، دو تن از معاونان وزارت اطلاعات در دوران ریاست جمهوری خود را برای اداره بیت‌ خویش برگزید: غلامحسین محمدی گلپایگانی، معاون پارلمانی و اصغر میرحجازی، معاون خارجی.
شاید پرسش‌ها و تردیدهای فراوان حوزه علمیه در باره مقامات علمی و اجتهاد رهبر جمهوری اسلامی، او را واداشت که به جای چهره‌های معتبر حوزوی، حلقه دستیاران نزدیک خود را از میان کسانی برگزیند که سابقه کار در وزارت اطلاعات یا سپاه پاسداران و ارتش جمهوری اسلامی دارند.
از سوی دیگر، بیست سال پیش، فرزندان آیت الله خامنه ای به دلیل پایین بودن سن خود شاید از منظر عام برای اداره بیت پدر خود مناسب به نظر نمی‌رسیدند، اما در سال‌های اخیر نام پسر ارشد وی، مجتبی، بسیار بر زبان‌ها می‌رود و حتی در جریان انتخابات ریاست جمهوری گذشته، مهدی کروبی از نامزدهای انتخابات، در نامه‌ای به رهبر، از دخالت‌ها و حمایت‌های مجتبی به سود محمود احمدی‌نژاد شکوه کرد.

بیت رهبری که چند هزار کارمند در دفتر تهران، دفتر قم و دفتر مشهد و نیز دفاتر دیگر در خارج از کشور از جمله، بیروت، صور و صیدا، دمشق، کویت، دوبی، لندن و کابل دارد، با سازوکاری بس پیچیده مدیریت می‌شود. پیچیدگی این سازوکار، به موقعیت ویژه رهبر جمهوری اسلامی، نهادهای گوناگون تحت نظارت وی و میزان وابستگی جناح‌های سیاسی در ایران و نیاز آنها به تایید و حمایت وی بازمی‌گردد.

رهبر در جمهوری اسلامی، فرمانده کل قوا نیز هست؛ اما آیت الله خمینی به دلایل مختلف خود مستقیما در سیاست و نهادهای نظامی دخالت نمی‌کرد. وی هیچ ‌گاه در هیچ مانور نظامی شرکت نکرد یا نشان‌ها و درجه‌های نظامی را به سینه و دوش نظامیان نزد.
شاید وی نمی‌خواست چهره خود را در مقام رهبری معنوی با ورود مستقیم به عرصه نظامی‌گری بیالاید، اما آیت الله خامنه‌ای از اقتدار خود در مقام فرمانده کل قوا به تمامی استفاده می‌کند و علاوه بر شرکت در مراسم نظامی، بر جزییات سیاست نظامی و نهادهای مختلف نظامی در کشور و نیز بسیج نظارت دارد و کار عزل و نصب‌مقامات نظامی را نیز انجام می‌دهد. بخشی از بیت رهبری در اختیار فرماندهان نظامی است که کار دسته‌بندی و تحلیل داده‌های نظامی را انجام می‌دهند و مشاوره‌های لازم را در اختیار رهبر جمهوری اسلامی قرار می‌دهند.
نهادهای پراهمیت دیگری نیز هستند که مستقیما به رهبر جمهوری اسلامی گزارش می‌دهند و در برابر وی مسئولند از قوه‌قضاییه گرفته تا صدا و سیمای جمهوری اسلامی. نهادهای اقتصادی بزرگی مانند آستان قدس رضوی و بنیاد مستضعفان و جانبازان و نیز سازمان اوقاف و امور خیریه که از پرداخت مالیات و حسابرسی دولت و مجلس نیز معافند، فعالیت‌های اقتصادی خود را زیر نظر آیت الله خامنه‌ای انجام می‌دهند.
بیت رهبری، بر خلاف بیت مراجع و حتی بر خلاف بیت آیت الله خمینی، کمتر صبغه مذهبی دارد و در عوض، کارشناسان نظامی، امنیتی، اقتصادی و فرهنگی بسیاری در آن به صورت رسمی یا غیررسمی شاغلند.

آینه پیچیدگی‌های سیاست ایران
در قانون اساسی جمهوری اسلامی، از “بیت رهبری” سخنی در میان نیست. در دیگر قوانین جمهوری اسلامی نیز هیچ قانون مشخصی در باره نظام اداری – مالی “بیت رهبری” وجود ندارد. بیت رهبری، برخی مشخصه‌های “بیوت مراجع” مانند عدم شفافیت مالی را همراه با شماری از ویژگی‌های ساختار برورکراتیک مدرن یکجا دارد.
در مقایسه با دفتر رییس جمهوری یا کابینه او، بیت رهبری از جنبه‌های گوناگونی پراهمیت‌تر است. از حوزه علمیه تا برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی زیر نظارت بیت او مدیریت می‌شود و بازیگران پس و پیش پرده سیاست و اقتصاد و فرهنگ، در تصمیم‌گیری‌های کلان، بدون تایید یا حمایت وی، کمتر کامیاب خواهند بود.
بیت رهبری نه تنها آینه پیچیدگی‌های سیاست در ایران که خود مهم‌ترین عامل آن است؛ مجلس خبرگان هیچ سازوکار و قدرت واقعی برای نظارت بر آن ندارد و هیچ گزارش رسمی و غیررسمی در باره فعالیت‌های رهبر و بیت او منتشر نمی‌شود. این امر می‌تواند بیت رهبری را به محلی نه تنها برای صدور حکم‌های حکومتی که کانونی برای پیش بردن آن اموری بدل کند که انجام آن از مجرای عادی نظام سیاسی کشور ممکن نیست.

دراین باره
ولایت منهای فقاهت

فوکو، ،فیلسوفی مجذوب انقلاب ایران

Share

20060206220756foucault-iranian-revolu203lفوکو و انقلاب ایران؛ جنسیت و فریبند‌گی‌های اسلام‌گرایی، نوشته ژانت آفاری و کوین اندرسن، دیدگاه میشل فوکو (۱۹۸۴-۱۹۲۶)، فیلسوف نام‌بردار فرانسوی را درباره انقلاب سال پنجاه و هفت خورشیدی ایران بررسی انتقادی می‌کند.
میشل فوکو، از نظریه‌پردازان پست مدرنیسم، در گرماگرم انقلاب ایران دو بار به این کشور سفر کرد؛ یک بار در نیمه ماه سپتامبر سال ۱۹۷۸ – یک هفته پس از رویداد خونین هفده شهریور سال ۱۳۵۷ خورشیدی – به مدت ده روز راهی تهران و قم شد و در قم با روحانیانی چون آیت الله کاظم شریعتمداری دیدار کرد و بار دیگر در همان سال از نهم تا پانزدهم نوامبر را در تهران گذراند و با انقلابیون داخل کشور به گفت‌وگو ایستاد.

آشنایی فوکو با ایران

در سال ۱۹۷۸ روزنامه پرآوازه ایتالیا، کوریر دلا سرا (Couriere della sera) از فوکو خواست تا به طور منظم مقالاتی برای این روزنامه بنویسد. فوکو هم جمعی از روشن‌فکران فرانسه از جمله معشوق‌اش تی‌یری ولتزل (Thierry Voeltzel) و آلن فینکلکروت (Alain Finkeilkraut) و دیگران را گردآورد . از آن‌ها خواست تا هر یک – فراتر از کنج‌کاوی‌های ژورنالیستی- درباره رویدادهای جاری مهم جهان بنویسند و رشته‌ای از یادداشت‌های روشن‌فکرانه و متأملانه درباره رخدادهای سرنوشت‌ساز دوران در روزنامه نشر دهند.

از این میان تنها خود فوکو با نوشته‌هایش درباره ایران و فینکلکروت درباره «امریکای کارتر» به این عهد عمل کردند. فوکو مقالات مربوط به ایران را در کوریر دلا سرا و مجله معتبر فرانسوی نوول ابسرواتور (Le Nouvel Observateur) منتشر کرد.

دیدارهای فوکو با آیت الله خمینی

جدا از این، میشل فوکو از سال‌های آغازین دهه هفتاد میلادی، با رهبران جنبش‌های ضدرژیم شاه در خارج از کشور ارتباط بر قرار کرد و از طریق آن‌ها با سرگذشت انقلاب ایران آشنا شد.

طی اقامت آیت الله خمینی در فرانسه، میشل فوکو به همراه یاران آن زمان آیت الله خمینی مانند ابوالحسن بنی صدر و احمد سلامتیان بارها به دیدار آیت الله خمینی در دهکده نوفل لوشاتو رفت و زیر درخت سیب با وی به گفت‌وشنفت نشست.

میشل فوکو درباره هیچ کشور یا رویدادی خارجی به اندازه ایران و انقلاب آن ننوشته است؛ در حالی که در همان سال‌ها رویدادهای انقلابی دیگری در امریکای لاتین یا شمال افریقا در جریان بوده است.

شور فیلسوفانه برای سیاست معنوی

نوشته‌های فوکو درباره انقلاب ایران که بر مشاهدات شخصی و دیدارهایش با رهبران انقلاب استوار است، گزارشی ناب نیست؛ بل‌که شور و شیدایی یک فیلسوف پست مدرن را به رویداد انقلاب در کشوری جهان سومی بازمی‌تاباند.

میشل فوکو که ناقد رادیکال تجدد و ساختارهای درهم تنیده قدرت آن بود، در انقلاب ایران امکان مقاومتی معنوی در برابر تجدد می‌دید که سرشتی متفاوت با انقلاب‌های چپ در جهان دارد و می‌تواند سراسر نظام مدرن و گفتار (Discourse) های برآمده از آن و حاکم بر آن را درهم شکند و از آن فراگذرد و سرانجام «سیاستی معنوی» یا «سیاست معنویت» را در مقام بدیلی برای سیاست سکولار غربی پیش نهد.

فوکو آماج حملات انتقادی

در آن دوران، نه تنها بیشتر روشن‌فکران غیرمذهبی ایرانی با جریان انقلاب همدلی و همراهی می‌کردند، که حتا در فرانسه نیز فوکو خیل عظیمی از موافقان انقلاب را پشت سر خود داشت و تنها اندکی از روشن‌فکران چپ ایرانی یا فرانسوی (مانند ماکسیم رودنسون، تاریخ‌نگار برجسته اسلام) بودند که از رویکرد مذهبی انقلاب ایران ابراز نگرانی می‌کردند؛ همان ویژگی که فوکو نقطه مثبت انقلاب می‌دانست.

درست یک ماه پس از انقلاب، تردیدها درباره معنویت نظام نوپا و ستیز آن با اشکال پیشین قدرت آغاز شد؛ با به قدرت رسیدن روحانیان، تثبیت رهبری آیت الله خمینی و موج اعدام‌های خارج از رویه قضایی و سرکوب نیروهای سیاسی غیرمذهبی، ورق دیدگاهِ روشن‌فکران فرانسوی برگشت و میشل فوکو، در صدر آن‌ها، آماج نقدهای تیز قرار گرفت.

دیدیه اریبون، عضو تحریریه مجله نوول ابسرواتور و دوست فوکو و زندگی‌نامه‌نویس‌اش، تصریح کرده است نقدهایی که بر «خطا»ی فوکو درباره انقلاب ایران می‌شد و طعنه‌هایی که روشن‌فکران بر او می‌زدند بر افسردگی او می‌افزود و فوکو جز در یکی دو مورد به هیچ یک از نقدها پاسخ ننوشت و از آن پس دیگر به ندرت درباره موضوعی در زمینه سیاست و ژورنالیسم سخن گفت.

نگاه فوکویی به انقلاب ایران

ژانت آفاری، استادیار تاریخ و مطالعات زنان در دانشگاه پاردیو (Purdue) و کوین اندرسن استادیار علوم سیاسی و جامعه شناسی در همان دانشگاه، در امریکا، در کتاب فوکو و انقلاب ایران تنها بر «خطا» بودن دریافت‌ها و پیش‌بینی‌های میشل فوکو از انقلاب ایران تأکید نمی‌کنند؛ چراکه، پیشتر، تقریباً همه زندگی‌نامه‌نویسان فرانسوی و انگلیسی فوکو آرای وی درباره انقلاب ایران را «نادرست» دانسته بودند.

نویسندگان این کتاب، در عوض، کوشیده‌اند تا پیوند دیدگاه‌ فوکو درباره انقلاب ایران را با سراسر نظام فکری و فلسفه پست مدرن وی نشان دهند و استدلال کنند که نظریه فوکو درباره انقلاب ایران فراورده فلسفه او درباره قدرت، گفتار، انضباط و مجازات و روابط جنسی است و صرفاً لغزشی در اظهارنظر سیاسی یک فیلسوف نمی‌تواند به شمار رود.

دیدگاه آنان در برابر نظر فوکوشناسانی می‌ایستد که – به ویژه در جهان انگلیسی زبان – به نوشته‌های فوکو در زمینه انقلاب ایران اعتنای چندانی نکرده‌اند و حتا ترجمه این بخش از نوشته‌های او را نیز پراهمیت ندانسته‌اند.

از این روست که نویسندگان کتاب فوکو و انقلاب ایران، در پیوست کتاب – برای نخستین بار – همه یادداشت‌های فوکو را درباره انقلاب ایران به انگلیسی ترجمه کرده و آورده‌اند؛ زیرا این نوشته‌ها را بخشی از فلسفه این فیلسوف ارزیابی نموده‌اند.

شیفتگی معنادار فوکو به شهادت و مهدویت

خانم آفاری و آقای اندرسن در این کتاب با ترسیم مسیر زندگی میشل فوکو و به ویژه تأملات‌اش بر روی تاریخ روابط جنسی نشان داده‌اند که چگونه او به مطالعه درباره الاهیات مسیحی روی آورد و برای نشان دادن تقابل میان نظام روابط جنسی در دوران مدرن و دوران پیشامدرن، مجذوب مقولاتی خاص در اندیشه مسیحی دوران قرون وسطا شد.

برخورد با انقلاب ایران، میشل فوکو را به مطالعه در زمینه تشیع برانگیخت و آن‌چه برای وی حیرت‌انگیز بود اولاً وجود همانندی‌ها در الاهیات مسیحی و الاهیات شیعی و ثانیاً امکانات نهفته در الاهیات شیعی برای شکستن و برگذشتن از چارچوب گفتارهای مدرن بود.

نویسندگان کتاب استدلال می‌کنند شیفتگی فوکو به مقولاتی مانند سوگ‌واری، مهدویت و شهادت در تشیع برخاسته از تأملات وی در زمینه روابط جنسی در دوران مدرن و پیش از آن و نیز اندیشه‌های او درباره ساختار و گفتار قدرت بود.

شهادت چونان ویرانگر مرزهای مدرن

نویسندگان کوشیده‌اند ردپای اندیشه‌های مارتین هایدگر و فردریش نیچه – دو فیلسوف آلمانی – را بر مرگ‌اندیشی فوکو بازیابند و نشان دهند که فوکو چگونه دل‌مشغول پرسش از «اصالت» بود و «موقعیت اصیل» را لحظه مخاطره‌آمیز چالش با مرگ می‌دانست.

فوکو که سخت آموخته بینش‌های نویسندگانی مانند مارکی دوساد و ژرژ باتای بود، مرگ و درد را زمینه بنیادی آفرینش انسانی و خلاقیت هنری و فکری می‌دانست و اصالت زندگی را بر پس‌زمینه‌ای از زجر و مرگ تعریف می‌کرد.

فوکو که خود – به گفته زندگی‌نامه‌نویسان‌اش – چندبار به استقبال خودکشی یا تجربه‌های سادومازوخیستی رفته و یک بار نیز در جریان تصادف ماشین، مرگ را پیشاروی خود دیده بود، در شهادت‌طلبی شیعیان اصالتی را می‌دید که لازمه زندگی خلاق است و نیرویی ویران‌گر برای درهم‌شکستن مرز و بند گفتارها و ساختارهای مدرن به شمار می‌رود.

head-foucaultفوکو علیه فوکو

به این ترتیب، کتاب فوکو و انقلاب ایران، از نقد دیدگاهِ فوکو درباره انقلاب ایران فراتر می‌رود و با برقراری پیوند میان فلسفه فوکو و اظهارنظرش درباره انقلاب ایران، سراسر فلسفه او را می‌سنجد.

اما نویسندگان این کتاب، نمی‌خواهند نادرستی برخی مدعیات اصلی فلسفه فوکو را تنها از راه ناکامی‌اش در تحلیل واقع‌بینانه انقلاب ایران اثبات کنند؛ بل‌که یکی از مهم‌ترین دستاوردهای کتاب فوکو و انقلاب ایران، تهافت یا اوراق کردن (deconstruction) فلسفه فوکو است از راه نشان دادن ناسازگاری بسیاری از عناصر فکری‌اش با برخی عناصر دیگر.

شرق و غرب فوکو

به ویژه درباره دیدگاه فوکو درباره انقلاب ایران، نویسندگان کتاب، شرح می‌دهند که چگونه داوری‌های او در تقابل با اصول راهنمای فکری‌اش قرار دارد. برای نمونه، ژانت آفاری و کوین اندرسون بازنموده‌اند که دیدگاه فوکو درباره روابط جنسی، نظم چیزها، انضباط و مجازات، دیوانگی و زندان در دوران پیشامدرن و پسامدرن بر الگوی دوگانه‌ شرق / غرب استوار است و فوکو ایستاده بر پیش‌فرض‌های بنیادی مکتب شرق‌شناسی، مرزی روشن و برجسته میان شرق و غرب می‌کشد و هرچه را به شرق تعلق دارد نیک و پسندیده می‌گیرد و هرچه را به غرب وابسته است فراورده نظام قدرت، سرکوب‌گر و منفی ارزیابی می‌کند؛ در حالی که خود فوکو در تبارشناسی و باستان‌شناسی ویژه‌اش همواره بر گسست‌ها، تمایزها، تفاوت‌ها و یگانگی‌ها در تاریخ اصرار می‌ورزد و با ساختن هرگونه «روایت بزرگ» در تاریخ و فلسفه می‌ستیزد.

نویسندگان کتاب وامی‌نمایند که چگونه خود فوکو گسست‌های تاریخی را در نظر نمی‌گیرد و تمایزها، تفاوت‌ها و یگانگی‌های هر پدیده چشم می‌پوشد و «روایتی بزرگ» از «غرب» و «شرق»ی می‌سازد که هیچ بهره از واقعیت ندارد.

ستیزه فوکو با پدیده مبهم و پیچیده‌ای مانند «تجدد» در مقام فراورده غرب و ستایش‌اش از پدیده‌ای مانند انقلاب ایران، به مثابه فراورده‌ای «شرقی» و ضد تجدد، بر این سیاق تکیه دارد. بیهوده نبود که کسی مانند ادوارد سعید ناقد نام‌دار منظومه فکری «شرق‌شناسی» درباره انقلاب ایران، دیدگاهی مخالف فوکو را برگزید، با آن‌که در نقدش از شرق‌شناسی سخت وام‌دار فلسفه فوکو بود.

فوکو، فیلسوفی مجذوب انقلاب ایران

نویسندگان کتاب فوکو و انقلاب ایران، استدلال می‌کنند که چگونه فوکو در اندیشیدن به مسأله جنسیت و آزادی جنسی زنان ایستاری مخالف فمنیست‌های دوران خود داشت و به همین سبب نقدهای فمینیستی دوران خود را بر انقلاب ایران برنمی‌تابید و در پاسخ به آتوسا ح، خانم فمنیست ایرانی مقیم پاریس (احتمالاً نام مستعار) برآشفت و در خور یک فیلسوف ننوشت.

فوکو و انقلاب ایران، تنها به تأثیر فلسفه میشل فوکو بر طرز اندیشیدن‌اش درباره انقلاب ایران اشاره نمی‌کند، بل‌که شرح می‌دهد که تأملات او در دهه پایانی عمرش سخت زیر تأثیر رویداد انقلاب ایران بوده است.

کتاب فوکو و انقلاب ایران، با آن‌که می‌کوشد روایتی دقیق و وفادار به فلسفه فوکو را پیش گذارد، ساده و روشن نوشته شده و آگاهی‌های سودمند و باریک‌بینانه‌ای از انقلاب ایران و پس‌زمینه‌های تاریخی آن به دست داده است.

با خواندن این کتاب، خواننده گرچه از مقوله‌های مهمی در فلسفه میشل فوکو، الاهیات مسیحی، الاهیات شیعی و تاریخ ایران آگاه می‌شود، برای فهم آن‌ها به هیچ اطلاعات پیشینی نیاز ندارد. این کتاب از مهم‌ترین آثار فوکوشناختی در سال‌های اخیر به شمار می‌رود که خواننده را به فهم بهتر انقلاب ایران نیز یاری می‌رساند.

—————————-
مشخصات کتاب به زبان اصلی:
Janet Afary and Kevin B. Anderson; Foucault and the Iranian Revolution, Gender and the seductions of Islamism; University of Chicago Press, 2005
این نوشته، نخست در وب‌سایت فارسی بی بی سی نشر یافته است.