ارکون: نقد مفهوم خدا
۲۱ آذر ۱۳۸۹
متن زیر نخست در شمارهی ۴۷ مجلهی کیان (خرداد و تیر ۱۳۷۸) با عنوان «نقد عقل اسلامی و مفهوم خدا» چاپ شد و سپس در پیوست کتاب «نقد عقل اسلامی» (نوشتهی محمد ارکون، ترجمهی محمد مهدی خلجی، تهران: نشر ایده، ۱۳۷۹) نشر یافت.
ارکون براى نخستین بار دیدگاه خود را دربارهى مهمترین مسألهى اندیشهى اسلامى و به طور کلى اندیشهى دینى در گفتوگویى که در آخرین کتاباش به عربى به نام «مسائلى در نقد عقل دینى» (۱۹۹۸) به چاپ رسیده است، بیان مىکند: یعنى مسألهى وجود خداوند و دریافت و تصور او در طول تاریخ. به نظر او این تصور و انگاره، تاریخمند است؛ یعنى انگارهى خدا در سدههاى میانى با انگارهى او در دوران مدرن تفاوت دارد و این دگرگونى است که موجب گسست مهم معرفتشناختى شده است. این گسست هنوز در اندیشهى اسلامى رخ نداده است و چه بسا تحقق آن، این اندیشه را به درون بحرانى شدید بغلطاند. ارکون در این گفتوگو شِمایى کلى از برنامهى خود یعنى «نقد عقل اسلامى» به دست مىدهد. مراد ارکون از واژهى «نقد» در اینجا طعن و جرح و تردید نیست، بل کشف تاریخىِ چگونگى شکلگیرى این عقل براى نخستین بار است و نیز نوع کارکرد آن در جوامع عربى و اسلامى از آن هنگام تا کنون. هدف کوشش انتقادى او برهنه و رسواسازى میراث از نظر تاریخى و اجتماعى و فلسفى است. گفتوگوى یادشده را هاشم صالح، شاگرد برجستهى ارکون و مترجم کامیاب و کاردان آثارش به زبان عربى با او انجام داده است.
——————————————————
- دکتر حسن ترابى در جایى گفته است که وضع ما خیلى بهتر از اروپائىهاست، چون خدا براى ما همه جا حاضر است، ولى در میان آنها نیست و تنها در حصار کلیسا محصور است. نظر شما دربارهى این حرف چیست؟ آن را چگونه مىفهمید؟
ارکون: در وهلهى نخست، شاید این حرف در کسانى که از این مدرنیتهى پر شرّ و شتاب خسته شدهاند، تأثیر خوبى بگذارد و حس همدلى آنها را برانگیزد. بسیارى از اروپاییان همین فقدان بُعد معنوى را در زندگى خود احساس مىکنند، چون زندگى مصرفى آنها را کاملاً در مادیات و بعُد مادى فروبرده است. وقتى آدم از زندگى مصرفى سیر شد لابد سراغ چیز دیگرى مىرود؛مثلاً اشباع روحى. افزون بر این داورى نهایى براى آنها در زمینهى مسائل اخلاقى و ارزشهاى اخلاقى بسیار دشوار شده است و مانند گذشته نیست که مرجع بالایى براى آنها به طور قاطع اعلام کند که چه چیز ممنوع و چه چیز مُجاز است؛ به همین خاطر دایرهى امور مُجاز بسى گستردهتر از ممنوعهاست، درست به عکس جوامع اسلامى ما. تقریباً مىتوان گفت در جوامع مدرن اروپایى هیچ چیز ممنوع نیست ( مثلاً به حیات جنسى آنها بنگرید). امروزه در میان برخى از لایههاى اجتماعى، یا پارهاى افراد، نوعى حسرت سوزناکانه نسبت به گذشته دیده مىشود؛ حسرت به آن اقتدارهاى پرصلابت و دائم، مثل چیزى که در قرون وسطا وجود داشت. برخى بدان زمان که حقیقت مطلق بود و نسبى نبود، حسرت مىخورند؛ آن روزگار که حقیقت، بىچون و چرا، خود را بر همه، بىاستثنا، تحمیل مىکرد؛ حقیقتى که همه در حیات هر روزه و در روابط اجتماعى به پیروى از آن مُلزم بودند.
- در قرون وسطا اوضاع به همین منوال بود…
ارکون: ولى هنگامى که این حسرت و نیازِ به بازگشت گذشته را از نزدیک بررسى مىکنیم، مىبینیم بازگشت به پشتِسر دیگر آسان نیست. دیگر نمىتوان «خدا» را در همهى مکانهاى عمومى در جامعه حاضر کرد، یعنى در همهى روابطى که میان مردم هست: روابط اقتصادى و سیاسى و قانونگذارى و… دیدید که من کلمهى خدا را داخل گیومه گذاشتم. دلیل این کار را توضیح خواهم داد. رؤیاى ما این بود که همهى این امور و روابط را بر پایهى ارزشهاى راسخ و مشترک و ثابت بنا نهیم تا در معرض تاریخمندى و تغییر و تحول نباشد و با انتقاداتى که همواره مىجوشد دچار نسبیت نگردد. در حال حاضر پرسش مطرح این است: چرا این انگارهى قرون وسطایى از جهان، دیگر در جوامع مدرن اروپایى ممکن نیست ؟ پاسخ این است که این نگرش امروزه امتناع عقلى و فرهنگى دارد. آدمى دیگر نمىتواند آن انگارهى کهن از وجود خداوند را به مثابهى مرجع مطلق شایسته و الزامآور براى همه بپذیرد. این چیزى است که مسلمانان معاصر درنمىیابند؛ زیرا نمىتوانند با پرسمان فلسفى مربوط به وجود خداوند روبه رو شوند. آنها نمىتوانند مشکل یا مسألهى خدا (Problem de Dieu) را چونان امر مسألهآفرینى (Problematique) براى ذهن طرح کنند. زیرا در این صورت به خط قرمز سئوال برخورد مىکنیم، به خطى که درگذشتن و آن سوى آن رفتن ممنوع است؛ امرى اندیشهناپذیر است. به همین خاطر این سخن حسن ترابى که مىگوید خدا پیش ما همه جا حاضر است، در واقع این حقیقت را بیان مىکند که «خدا»ى این چنینى به واقع تصور و انگارهى خاصى از خداست نه خود خدا. این انگاره که اکنون در جوامع اسلامى حاکم است از دو امر تشکیل شده: گفتمان عالمان سنتى دین + ساختار سیاسى سرکوبگرانه اى که پس از جنگ جهانى دوم در جوامع اسلامى و عربى پاگرفت. این دو عامل اساسى هستند که تصور موجود از الوهیت – خدا و امر مقدس – را در جامعههاى ما مىسازند. خدا درست به همین شکل و هیأت بر ما سلطه مىیابد نه به هیأت دیگرى. به سخن دیگر شکلگیرى تصور خداوند همواره نیازمند میانجىگرىِ زبان بشرى و نهادهاى بشرساخته و نظامهاى حقوقى بشرى ( که بشر آنها را وضع یا اجرا مىکند) است. مىبینید که من بر کلمهى بشر و بشرى تأکید فراوان مىکنم تا بر کنش تاریخ و تاریخمندى توجه داده باشم.
به این ترتیب مىبینیم که ما نمى توانیم مستقیماً به خدا دست پیدا کنیم و همواره نیازمند وساطت بشرى میان خود و او هستیم. اگر این وساطت محتوم و ناگزیر را در نیابیم، همواره به گذشتهاى که پیشتر وصف شد حسرت خواهیم برد و در آن خیالاتِ خوش و رؤیایى خواهیم ماند؛ گویى ممکن است خدا با ما به طور مستقیم سخن بگوید یا بىواسطهى چیزى در میان ما حاضر باشد. ولى مىدانیم که این امر در هیچ روزگارى رخنداده است. این وهم بزرگى است که در قرون وسطا بر اروپاى مسیحى چیره شده بود و تا امروز نیز بر جوامع اسلامى و عربى چیره است ( گواه آنهم همین گفتهى دکتر ترابى است).
حتا مىتوان گفت این تصور در قرون وسطا نیز وجود نداشته است. روزگارى که برخى اروپاییان، امروزه غبطهى آن را مىخورند – به این لحاظ که آن دوران، دوران ایدهآل شکوفایى دین و گسترش امر مقدس (یا خدا) در همه جاست. چرا؟ زیرا حتا در همان قرون وسطا نیز حضور خداوند به شکل مستقیم صورت نمىگرفته است، بلکه از مجراى وساطت فقیهان و متألهان در قلمرو اسلامى یا وساطت متألهان و سلسله مراتب کلیسا و خاخامها در مسیحیت و یهودیت حاصل مىشده است. مقصود این که به رغم وجود تفاوتهاى ظاهرى ادیان سهگانهى توحیدى با یکدیگر و اختلاف در اشکال پیدا و آئینهاى عبادى، این پدیده در همهى آنها به یکسان وجود داشته و جارى است. اینها کسانى بودند که تصور موجود از خداوند را مىساختند، همان تصورى که همهى «مؤمنان» بدان تن درمىدادند و تسلیم آن مىشدند. کلمهى «مؤمنان» را میان گیومه مىگذارم، زیرا مرادم مؤمن به معناى سنتى آن است. آنها بودند که آنچه را به نام حضور خداوند و یا آموزههاى او شناخته مىشود، شکلمىدادند و بر سراسر جامعه اعمال و تحمیل مىکردند. بنابراین، وصول به خدا (به اندیشه یا مفهوم خدا) به شکل غیر مستقیمى انجام مىگرفت؛ یعنى با واسطهى آنان. آنها هستند که تأویل مورد نظر خود را – که بستهى امکانات فکرى و علمى روزگارشان و به اندازهى دایرهى دانایى آنان بود – تقریر و تحمیل مىکنند. ولى این انگاره چنان حکومتى بر همهى مردم عوام دارد که گویى کلام خدا یا آموزههاى اوست، چنان که گویى خدا همین الآن میان آدمیان بىواسطه حاضر است. عامهى مردم واسطه را نمىنگرند و بدان توجه ندارند. نه تنها آنان، که حتا بسیارى از روشنفکران در جهان اسلام و عرب به این نکته توجه نمىکنند. پس دیگر چه انتظارى از تودهى مردمى دارید که امروزه به دست بنیادگرایان بسیج مىشوند ؟ نکتهى بنیادین همینجاست. این مسأله است که فهم آن بر توده و عامهى مسلمانان سخت دشوار است، زیرا هنوز نه به زبان عربى و نه به هیچ یک از زبانهاى اسلامى عمیقاً تحلیل نشده است.
بنابراین میان خداوند – جلّ و علا – و انگارهاى که بشر از او در دورهى تاریخى خاصى مىسازد، تفاوت است. هنگامى که ترابى – یا دیگر شیوخ دینى – از خدا سخن مىگوید، تلقّى و تصور و تأویل خود را از این حقیقت متعالى و فراتر از دسترس آدمى بیان مىکند و در عین حال گمان مىکند که به مجردِ بردنِ نامِ او به او دست پیدا کرده است، در حالى که مثلاً در فضاى اجتماعى، سیاسى، حقوقى و اقتصادى سودان، خدا نمىتواند جز به شکل و شمایل آداب و رسوم موجود در آن جامعه باشد. براین روى از آنچه گفتیم نتیجه مىگیریم:
خداوند در دسترس نیست، متعالى بر همه چیز است و هیچ کس نمىتواند از او، به نام او، سخن بگوید و ممکن نیست انسانى بتواند به او، به شکل مستقیم و بىواسطه، دست یابد. آنچه آدمیان انجام مىدهند این است که تصورها و برداشتهایى را از او، به تناسب جامعه و عصر خود، فراپیش مىکشند و بعد هم مىپندارند که این صورت ساختگى، خودِ خداست. به سخن دیگر: انسان نمىتواند جز با وساطتى بشرى به خداوند دست پیدا کند. این نکتهاى است که مىخواهم بر آن تأکید کنم. با ین همه، پندار عظیمى که بشر نسل در نسل در دام آن بوده (چه در عالم اسلام و چه در عالم مسیحیت) این است که خدا، خود، میان آدمیان حاضر است و نظامهاى سیاسى و حقوقى واجتماعىِ حاکم، واقعاً، آموزههاى او را بازمىنمایند.
بگذارید از زاویهى دیگرى این بحث را توضیح دهم: تا کلمهى خدا را به زبان مىآوریم باید برگردیم به آن زبانى که این کلمه با آن تلفظ شده است. چه کسى آن را گفته؟ به کدامیک از زبانهاى بشرى؟ بعد باید به تأویل این کلمه نگاه کنیم. به واقع ما به خدا جز از راه تأویل و زبان نمىتوانیم دست پیدا کنیم. باید به نخستین زبانى که خدا به واسطهى آن سخن گفت و خود را وانمود، یعنى کتابهاى مقدس، نگاه کنیم. این کتابها نیز از زبان طبیعىِ بشرى تشکیل شده و در نتیجه براى تأویل و تفسیر آنها نیاز به وساطت آدمى است. اینجاست که پروبلماتیکِ تأویل کتابهاى مقدس و شیوهى تفسیرى عالمان دینى و فقیهان و قانونگذاران طرح مىشود. سراسر تاریخ اسلام و اندیشهى اسلامى در همین جا نهفته است. مشکل این است که مسلمانان اعتقاد دارند که حرفزدن از خدا به این آسانى است که تا اسم او را بیاوریم یا به او ارجاع دهیم بتوانیم بىمیانجى به او برسیم یا در میان ما حاضر شود. این رؤیاى ایدهآلِ شیرینى است که به سدههاى میانى تعلق دارد، همان دورانى که مردم نمىتوانستند میان اسم / و مسمّا، میان کلمه / و شىء تمایز بنهند.
- ولى قرآن ما را مستقیماً به خداوند مىرساند، چون کلام خداست.
ارکون: بله. اما قرآن نیازمند تأویل نیز هست. خوب است در این جا به نظریهى معتزله دربارهى قرآن مخلوق اشاره کنم. مصیبت ما مسلمانان این است که در تاریخ، برنهادهى حنبلیان که به نامخلوقبودنِ کلام خداوند باورداشتند، پیروز شد و مقال و مقولهى معتزله یکسره حذف شد و جز براى ایام کوتاهى در پارهاى محافل عقلانىِ روشنفکرانه در روزگار مأمون، دوام و قرار نداشت. و چون برنهادهى سنتى طى ده قرن یا بیشتر حاکم بوده، نمىتوانیم وجود برنهادهى دیگرى را تصور کنیم یا امور را به نحو دیگرى فرض کنیم. برنهادهى معتزله زیر کُپهاى از حوادث تاریخى ناپدید شد و روى در لایههاى نهانى آن کشید و در نتیجه باید باستانشناسانه آن را حفارى کرد و زمین را در جستوجوى آن کَند و کاوید و آن را به یاد آورد؛ این همه از براى شکافتن و گشودن تَرَکى در دیوار فروبستهى تاریخ. این برنهاده چه مىگوید؟ خیلى ساده، این برنهاده به این باور دارد که قرآن نیازمند وساطتى بشرى است. مخلوقبودن قرآن یعنى اینکه قرآن در زبانى بشرى تحقق یافته است، یعنى زبان عربى. این نظریهاى است که مسلمانان در مدار تاریخ فراموشاش کردند. در نتیجه نمىتوان به خدا دست پیدا کرد و از او دم زد جز از راه زبانى بشرى. هر گمانى جز این، پندار و ناتمیزى است.
این به چه معناست؟ به این معناست که به مجرد به کارگیرى زبانى بشرى براى دستیابى به خداوند یا نامیدن او، خود را ناگزیر از رویارویى با همهى دشوارىها و مشکلات تأویل و تفسیر که به کیفیت شکلگیرى معنا در این زبان بشرى مىپردازد، مىبینید (دانش صرف و نحو، سبکشناسى و علم معانى و…). این مسألهاى سهل و ممتنع است. به این معنا که براى اهل نظر سهلیاب و براى سرسرىاندیشان و سرسرىبینان دیریاب و بل هرگزیاب است. چرا؟ زیرا آدمیان – و در اینجا مسلمانان – براى فهم این میانجى بشرى افزون بر موانع علمى و معرفتشناختى با حجابى روانى رویارویند. بنا بر این، من از موضعى بیرونى: اروپایى، از موضع عصر روشنگرى، سوربن و… با مسلمانان بنیادگرا درنمىپیچم تا به خود زحمت دهند و مرا به غربزدگى یا پیروى از روشهاى غربى و… متهم کنند. نه. به وسیلهى آنچه در درون میراث اسلامى وجود داشته با آنان چالش مىکنم. مسلمانان باید به مجادلهى بزرگى که اسلاف عظام آنها را در دو قرن دوم و سوم هجرى (هشتم و نهم میلادى) به خود مشغول داشته بود، بازبنگرند. باید بدان بازگردند و در آن بازاندیشند و این پرونده را بازگشایند. نمىتوان سخن سلفىگرایان معاصر را با نظریههاى فلسفى غربیان ابطال کرد. تنها مىتوان با بخش دیگرى از میراث اسلامى اعتبار آن را مورد تردید قرار داد؛ آن بخش فراموششده و حذفشده و بریده و بیرونشدهى میراث… حذف ده قرنهاى که با زور شمشیر انجام گرفت و به فروپاشى عقلانیت عربى – اسلامى در عصر زرین و شکوفان کلاسیک منتهى و منجر شد (در این باره به کتابام با عنوان اومانیسم عربى در قرن چهارم هجرى بنگرید).
- فکر مىکنید براى آنکه مسلمانان پیشرفت کنند یا دست کم براى برونشد از این هاویهاى که در آن فرو غلتیدهاند، باید در رابطهى کهن میان انسان و خدا بازنگرى کنند؟ و نیز در انگارهى قرون وسطایى از خداوند؛ انگارهى تیره، سرکوبگر و هراسآور…
ارکون: طبعاً چنین است. باید در اینجا همان کارى را انجام دهیم که نیچه با روش تبارشناسى خود براى کشف بیخ و بُنِ اخلاق مسیحى انجام داد. براى رهاشدن از هر چیزى باید ریشه و بیخ وبُنِ نخستین آن را کشف کرد و اینکه نخستین بار چگونه شکلگرفته و پدیدآمده است. روشن است که انگارهها و باورها سعى مىکنند راز و ریشهى خود را به صد حیلهى لطیف پنهان کنند تا خود را بهسان امرى طبیعى، چونىناپذیر و بدیهى نشان دهند و فراپیشنهند؛ به سان امرى که همیشه از ازل بوده و لابد تا ابد نیز به همین سیرت و سان خواهد ماند. به سخن دیگر، دست به هرکارى مىزند تا دورهى تکوین تاریخى خود را بپوشد و بر تاریخمندى خود پرده بیفکند. این کارى است که همهى عقاید و انگارههاى جزمى در همهى ادیان انجام مىدهند. به همین خاطر است که وقتى اندیشمندى نو برمىآید و مىکوشد حفارى کند و ریشهى اشیا را بکاود (یعنى اصل عقاید رسوخیافته را به دست آورد) این احساس به او دست مىدهد که مرتکب رسوایى شده یا محرمات را هتک کرده است. هر اندیشمند بزرگى در عصر خود رسوایى است، خروج از قاعده است، خلاف عرف معروف و سنت مألوف است. به همین دلیل، هرچه بیشتر در فرایند حفارى پیش مىرود و به قلمرو حقیقت نزدیکتر مىشود، احساس مىکند که به یکباره همهى نیروهاى محافظهکار و سنتى، با تمام قدرت و قوت در برابر او مىایستند تا او را از رسیدن به هدف خود بازدارند. اندیشمند در اینجا شبیه قاضى تحقیق است که در قضیهى معین یا جرم خاصى تحقیق مىکند. اگر قدرتمندانى وجود داشته باشند که کشف حقیقت به مصلحت آنها نباشد، در صورتى که قاضى بیش از گلیم خود پایش را دراز کند و از خط قرمز عبور کند، به او آسیب مىرسانند… زینهار ! زینهار ! از اینکه پیش از موقع به حقیقت نزدیک شوى !
به هر روى، روش تبارشناسى ما را به طرح این پرسش وامىدارد: اندیشهى ایمان به خدا براى نخستین بار چگونه پدید آمد؟ در اینجا خوب است اشاره کنم به کتاب ژان بوتِرو به نام «زایش اندیشهى خداى واحد»؛ کتاب مقدس از چشمانداز تاریخنگار و نه از چشمانداز مؤمن سنتى (Jean Bottéro, Naissance de dieu; la bilbe et l’historian). با مطالعهى این کتاب مىتوان تفاوت میان نگرش تاریخى به عقایدى که بیشترین رسوخ را یافتهاند / و نگرش ستایشگرانهى موروثى را دریافت. پروفسور بوترو متخصص تمدن بینالنهرین – یعنى تمدن آشورى و اکادى و سومرى – و به طوراخص ادیان سامى باستانى یا ادیان باستانى خاورمیانه است. اینها ادیانى هستند که پیش از دین یهودى پدیدآمدند و اندیشهى خداى واحد متعالى را براى نخستین بار مجال زایش دادند. نویسنده در این کتاب از راه پژوهشهاى تاریخى و باستانشناختى نشان مىدهد که چگونه آدمیان از مرحلهى شرک و چندخدایى به دوران ایمان به خداى یگانهى یکتا گام نهادند. در عین حال از میزان شباهت و رابطهى شگفتآور حکایت توفان نوح در تورات با آنچه در این باره در اسطورهى کهن گیلگمش وجود دارد (حتا در جزئیات) پرده برمىدارد، با آنکه این اسطوره بسى قدیمىتر از تورات است و این خود نشانهى آشکارى بر رابطهى عمیقِ ادیان توحیدى با ادیان باستانى خاورمیانه – که پیش از آنها بودهاند – است. این کشف باستانشناختى مهم از آن روز که دانشمند انگلیسى ج. اسمیث در پایانهى قرن گذشته (دقیقاً سال ۱۸۷۰) به نتایج خود رسید، وجدان غربى را زیر و رو کرد و به این ترتیب تاریخمندى تورات به شکل قاطع و شفافى اثبات شد. این رویداد کمتر از انقلاب کوپرنیک در اخترشناسى نبود…
به حرف اولام برمىگردم. باید روش تبارشناسى را برگسترهى زبانى و فکرى عربى اعمال کرد تا دریافت که نخستین بار اندیشهى خداى واحد چگونه در آن پدیدآمده است. به سخن دیگر، باید به پانزده قرن پیشتر برگردیم؛ به دوران قرآن، آنجا که آیه مىگوید «از آنچه مىکند بازپرسى نمىشود و آنها بازپرسى مىشوند». دراین هنگام بود که اندیشهى الوهیت براى نخستین بار در زبان عربى شکل گرفت (یا اندیشهى خداى توحیدى، زیرا چندخدایى در میان عرب قبل از قرآن وجود داشت). در این دوران بود که انگارهى مشخصى از خدا و رابطهى آدمى با او و نوع این رابطه جان گرفت و ریشهدوانید. این انگاره هنوز بر ما سیطره دارد. من نمىگویم باید به این انگاره پشت کنیم، پناه بر خدا. عظمت و شکوه اسلام در توحید منزّه و مطلق آن تجلى مىیابد. من مىگویم باید آن را دوباره تأویل کنیم، یعنى به شکلى متفاوت با آنچه در قرون وسطا حاکم و موجود بود. چرا؟ زیرا انگارهى قرونوسطایى از خداوند بسیار هراسآور و ترسناک است، به گونهاى که آدمى را از حرکت بازمىدارد یا مانع از رهاشدن و آزادشدن نیروهایش و به فعلیتدرآوردن امکانات و نشان دادن هویتاش مىشود. چالش مهم در مورد بازنگرى سراسر میراث اسلامى و تأسیس تئولوژی (کلام) جدید در اسلام در همینجا نهفته است. مىدانم که کلمهى تئولوژى نگرانىهاى زیادى را برمىانگیزد و چه بسا بهتر است بگوییم تأسیس رابطهاى نو میان خدا / و انسان، میان ساحت مقدس / و سپهر دنیوى، میان عبادات / و معاملات. روشن است که تا نتوانیم از انگارهى تئولوژیک قرونوسطایىِ این رابطه رهایى یابیم، در زمینهى سیاسى و اجتماعى و اخلاقى و حتا اقتصادى آزادى نخواهیم یافت (به مسألهى ربا یا سود بنگرید و اینکه چگونه این مسأله مىتواند گردش کار در بانکها را متوقف کند). نقطهى اتصال اساسى میان تئولوژى / و سیاست، میان انگارهى رعبآور از الوهیت / و تصور حکومت مطلقه یا نظامهاى حکومتى در همین جاست. به همین دلیل است که مىگویم آزادى زمینى منوط به آزادى آسمانى است و به همین خاطر آزادسازى دینى – یا اصلاح دینى – را در نسبت با دیگر آزادسازىها – مانند سیاسى و اجتماعى و اخلاقى – در اولویت مىنشانم، زیرا این یکى است که به انواع دیگر مشروعیت مىبخشد. این یکى است که اگر با موفقیت انجام شود، این احساس را به تو مىدهد که در همهى زمینههاى دیگر نیرومندانه و فاتحانه وارد شوى. در این صورت خواهى توانست بر نیروهاى رسوبیافته در درون خود ظفریابى و جهانى را زیر نگین خود درآورى. در غیر این صورت کامیابى در هیچ گسترهاى ممکن نیست و حتى اگر پیروزىاى در کار باشد، ناگزیر شکست آن دیر یا زود از راه خواهد رسید. گرهِ گرهها و شاهْمسأله همین است.
چه تفاوتى میان اروپا / و جهان اسلام و عرب وجود دارد ؟ چرا اروپا پیشرفت و مسلمانان پس ماندند؟ زیرا اروپا فهمید چگونه از زندان این رابطهى قرونوسطایى بیرون بیاید و چگونه به جاى آن رابطهى جدیدى بنشاند که آفرینندهى اقبال به زندگى و شوق به کار باشد، بى هیچ ترسى یا احساس گناهى. اروپا اجازه داد این پرسشهاى مربوط به اندیشهى خدا و چگونگى تصور رابطه با او به صورتى طبیعى به سطح اندیشه و مناقشههاى فلسفى درآید. آنها مانند ما این پرسشها را پایمال و سرکوب نکردند. حتا کار را به جایى رساندند که برخى از اندیشمندانشان مانند نیچه از «مرگ خدا» سخن گفتند. حتا چنین عبارت قساوتآمیزى که با حساسیت تودهى مؤمنان برخورد مىکند و عبارتهایى از این دست نباید ما را بترساند، زیرا به معناى نفى خدا یا انکار ایمان به خدا نیست و تنها به معناى مرگ تبارى خاص یا شیوهى زبانى خاصى براى بیان وجود خداوند است. خداوند زندهى نامیراست. آنچه مىمیرد، آنچه واقعاً تاریخى است، انگارههایى است که آدمیان در معبر تاریخ و دورانهاى گوناگون آن از خدا ساختهاند. مشکل اینجاست که بشر نمىتواند میان خدا سبحانه و تعالى – و انگارهاى که از او به دست بشر ساخته مىشود تمایز بنهد. او در کمالِ تنزیهِ خود، خداوندِ برشدهْگوهر است و فراتر از آدمیان و عالم است. با این همه، اینها باور دارند که مىتوانند به او برسند، او را لمس کنند و او در میان آنها حاضر است، خداى شخصگونه، عامه به شخصوارگى نیاز دارند تا بتوانند به وجود خداوند ایمان بیاورند. گرانیگاهِ مشکل همین است که چگونه مىتوان انگارهى جدید از خداوند را به مؤمنان سنتى مسلمان یا نامسلمان منتقل کرد. این مشکل در مورد بنیادگرایان مسیحى و یهودى نیز جارى و صادق است.
انگارهى تیره و ترسآور و تحمیلگرانهى قرونوسطایى از خداوند و الوهیت مرده است یا اینکه باید بمیرد. چرا؟ براى اینکه مجال براى تصور دیگرى که عاشقانهتر و لطیفتر و نوازندهتر است گشوده شود. به این ترتیب، به جاى تصورى که ما را در چنگ و چنگال خود مىفشرد، تصورى روادارانه مىنشیند که ما را رها و آزاد مىکند. مىتوان گفت که انگارهى نوین از خداوند در امید تجلى مىیابد، در گشودگى بر افق امید، امید به جاودانگى، امید به آزادى، امیدبه عدالت، امید به آشتى آدمى باخودش. این خداى جهان نو و انگارهى نو است. این خدایى است که در جامعهى پیشرفتهى اروپایى اینک حضور و حکومت دارد، جامعهاى که پس از آسیا شدن زیر سنگ سنگین معرکههایى توفانى و طولانى، انگارهى خشمگنانه و ترشرویانهى خدا را به قتل رسانده است. بدین روى درمىیابیم که دریافت خداوند به اقتضاى جوامع و زمانهها تفاوت مىکند. جامعهى آزاد، پیشرفته و شکوفا خدا را موجودى آرام، روادار و بردبار مىداند. جامعهى فقرزده و فرورفته در نادانى و تنداده به هیبت و هیمنهى پدرِ سنگدل یا حاکمِ ستمپیشهى مستبد، خدا را تنگچشمى درشتخو و دُژرفتار مىبیند.
- بگذارید مسألهى دیگرى را طرح کنم. شما طرح جامع خود را نقد عقل اسلامى نام نهادهاید. منظورتان از «نقد عقل اسلامى» چیست ؟
ارکون: بازسنجى انتقادى و ارزیابى دوبارهى سراسر میراث اسلامى از پیدایش قرآن تا امروز. من میان سه یا چهار دورهى اساسى فرق مىگذارم: ۱) مرحلهى قرآن و شکلگیرى اولیهى اندیشهى اسلامى ۲) عصر کلاسیک، یعنى دوران عقلانیت و شکوفایى علمى و تمدنى ۳) دوران مَدرَسى (scholastique)، تکرارها و نشخوارها که عصر انحطاط هم نامیده مىشود ۴) دوران نوزایش عربی در قرن نوزدهم تا دههى پنجاه این قرن. شاید بتوان مرحلهى دیگرى را نیز در مقام مرحلهى پنجم اضافه کرد، به نام «جنبش ملى » (عبدالناصر ۱۹۵۲-۱۹۷۰) و بعد از آن «انقلاب اسلامى» (۱۹۷۰ تا کنون). با این همه بگذارید تنها به سه مرحلهى نخستین بپردازیم، زیرا اینها مراحلى هستند که عقل اسلامى در آنها تأسیس شده و تبلور و رسوخ یافته است. همواره باید اولویت را به مرحلهى تأسیس و سرچشمهها داد. اگر این دوران فهم نشود هیچ چیز در دوران کنونى فهم نخواهد شد.
نخست: مرحلهى قرآن و سرچشمههاى تکوین (یعنى از سال اول تا سال یکصد و پنجاه هجرى یا ۷۶۷-۷۲۲ میلادى). این مرحله را در کتابام «قرائتهایى از قرآن» پژوهش کردهام و در آنجا آوردهام که واژهى «عقل» به هیأت مصدرى در مصحف نیامده است. آنچه هست یا عبارتهاى استفهامى است مانند: افلاتعقلون؟ افلایعقلون؟ یا جملههایى از این دست: صمّ بکم عمى فهم لایعقلون… پس از تحلیلى طولانى به این نتیجه رسیدم که عقل در نصّ قرآنى جایگاه ویژهاى دارد و در همهى متون اسلامىِ پس از آن نمىتوان نمونهاى براى آن یافت و این به صورتبندى زبانى خاص قرآن بازمىگردد که از بُن با صورتبندى زبانى حدیث یا کتابهاى فقه و علم کلام و فلسفه و… فرق مىکند. صورت بیانى قرآن صورت بیانى کتابهاى مقدس پیشین مانند تورات و انجیل را به یاد مىآورد. قرآن مانند آنها ژانرهاى گفتارى زیر را به کار مىبرد: گفتار نبوى، گفتار تشریعى، گفتار گزارشى و حکایتگرانه (انّا نقصّ علیک احسن القصص) گفتار حکمى (حکمتها و امثال و مواعظ ) گفتار سرودى و تسبیحى ( تسبیح و تهلیل و ترتیل). جنبهى ابداعى، رمزى، و استعارىِ جوشان در گفتار قرآنى بر جنبهى منطقى و عقلانى، استدلالى و برهانى استوار بر حجت و حجتآورى غلبه دارد. جاى فهم و ادراک حسى و عاطفى در قرآن، قلب است نه سر. به این معنا که مفهوم عقل در قرآن از حساسیت و خیال و شعور جدا نیست. همچنین معنا بیش از آنچه از طریق مفاهیم استدلالى و منطقى وحى شود از راه مجاز و مَثَل و حکمت و رمز وحى مىشود.
گفتار قرآنى چنان مىنماید که گویى از دل مىجوشد و لبریز است از زندگى هر روزى و رویدادهاى جارىِ کنش تاریخىاى که محمد طى بیست سال آن را رهبرى کرد. در نتیجه عقل موجود در قرآن عقل عملى و تجربى است؛ یعنى معطوف به رویدادها و مشکلات هر روزى و واکنش به آنهاست. این عقل جوشان و خروشان است، درست مانند زندگى. عقل سردِ تأملگر و استدلالى و برهانى به شیوهى مثلاً گفتار فلسفى نیست. به همین دلیل دانش تفسیرىاى که تأثیرپذیرفته از فلسفهى ارسطویى، بعدها در بصره و بعد در بغداد پدید آمد، مفهوم عقل به معناى منطقى و استدلالى را بر قرآن فرافکنى کرد. این خطاست، چون چنین چیزى در قرآن نیست. مسلمانان معاصر نیز درست در همین دام افتادند و حتا در قرآن به دنبال اتمشناسى گشتند!… این قرائتِ فرافکنانهى قرآن است، نه قرائت همزمانى قرآن. چیزى را بر قرآن فرامىفکند که در آن نیست. به اصطلاح زبانشناسان امروزى قرائت من قرائت همزمانى (Synchoronic) است. به این معنا که همه چیز را فراموش مىکنم و آن را در دورهى قرآن قرار مىدهم، یعنى در محیط عربى و بدوى و شهرى قرن هفتم میلادى. این نقص قرآن نیست که مفهوم ارسطویى یا فلسفى مدرن عقل و نیز اکتشافات علمى و فیزیکى جدید را دربرنداشته باشد. قرآن کتاب دینى عظیمى است، نه کتابى در دانش جغرافیا یا تاریخ یا اتم یا زیستشناسى و… ولى غیرتمندى افراطى مسلمانان موجب مىشود که دوست داشته باشند همهى اینها در قرآن وجود داشته باشد.
اکنون وقت آن رسیده که مسلمانان قرآن را «قرائت» کنند تا به حقیقت آن راه یابند و چیزى که نمىخواهد بگوید بر دهان آن ننهند. وقت آن رسیده که از فرافکنى شهوات و امیال سیاسى خود بر قرآن دست بردارند تا آن را پیش از هر چیز کتابى دینى بدانند و نه چیزى دیگر. موسم آن است که آن را در بافت زبانى واقعى آن که بر نمادهاى درخشان و استعارههاى زیبا و جوشان استوار است، ببینند؛ نمادها و استعارههایى که خرد را خیره مىکند. سرّ بُهت قریشیان همین بود؛ با آنکه با محمد دشمن بودند و به او تهمت مىبستند که شاعر و دیوانه است. در نتیجه گفتار مجازى یا رمزى را نمىتوان به معنایى یکسویه تقلیل داد و مانند فقیهان و متکلمان و مفسران کلاسیک در قالبهاى جامدى زندانى کرد؛ کارى که آنها در دوران خود براى پاسخ به نیازهاى جامعهى خود انجام مىدادند. ولى آنها چون معناى استعارى را به معناى واژگانى تحویل مىکردند، باور داشتند که به تمام معنا دست پیداکردهاند، در حالى که چنین نبود، آنها تنها معنا را محدود کرده بودند و به نسلهاى بعدى چنان وانمودند که گویى تنها معناى ممکن است. آیات تشریعى به تنهایى براى گواهى براین امر کافى است.
- ولى قرآن آکنده است از عباراتى همچون: افلاینظرون؟ افلایعقلون؟ افلایتدبرون؟… آیا این به معناى فراخوانى به خرد و خردورزى نیست ؟
ارکون: بله، ولى نه به معناى ارسطویى یا مدرنِ عقل. باید در نظر بگیریم که عقل تاریخ و صیرورت تاریخى دارد. به این معنا که درگذر زمانه و به مقتضاى امکانات هر دوران و ابزارهاى علمى و فنى آن دگرگون مىشود. عبارت «افلا تعقلون» که در قرآن بسیار تکرار مىشود، به این معناست که آیا عجایب خداوند را در آفرینشاش نمىبینید ؟ چرا به من ایمان نمىآورید؟ آیا میان نشانهها و رمزهایى که به شما مىنمایم پیوندى برقرار نمىکنید؟ آیا خدایتان را بر اینهمه نعمتى که ارزانىتان کرده سپاس نمىگزارید؟ و… در نتیجه معناى اولى – یا همزمانى – واژهى عقل در قرآن صِرف ربط و پیوند است؛ یعنى ایجاد رابطهاى معین یا دیدن این رابطه میان دو چیز: آسمان و تعالى، زمین و نعمتهایى که خدا روزى کرده، آذرخش و خشم و جبروت خالق و… این عقل به معناى تحلیل مفهومى و منطقى پدیدارها نیست. اینها امورى است که بعدها به قلمرو اسلامى وارد شد، یعنى بعد از ورود فلسفهى یونان و منطق ارسطو به گسترهى زبانى و فرهنگى عربها. نگرش عقل در قرآن متمرکز بر کلام است، یعنى بر نشانهها و آیهها و نمادها نه بر خود واقعیت. گویى گفتار قرآنى سراسر جهانى از نشانهها و نمادهاست و مانند عقل فلسفى یا عقل شیمى یا فیزیک یا زیستشناختى به تحلیل مستقیم واقعیت محسوس مادى کارى ندارد. به همین دلیل وجود واژههایى مانند آسمان، زمین، خورشید، ماه، آذرخش، ستارگان و… در قرآن نباید ما را بفریبد، زیرا اینها به خودى خود مراد نیستند، یعنى به معناى فیزیکى خود مراد نیستند، بل به معناى رمزى و استعارى به کاررفتهاند. اینها در مقام نشانههایى دالّ بر عظمت و قدرت خالق نشستهاند. آذرخش و برق در اینجا پدیدارهایى فیزیکى نیستند که تن به تحلیلى علمى دهند، نشانهاى بر امرى دیگرند، بر جبروت خالق. به این معنا کیهان و جهان، سراسر، مخزنى از نشانهها و نمادهایى مىشوند که تسبیح مىگویند خداى را.
خوب است مسلمانان از خواب برخیزند، چشم بگشایند، قرآن را با دیدهاى دیگر بخوانند و آن را در دوره و محیط خاص خود بگذارند تا بتوانند حقیقت آن را دریابند. براین روى، دیگر به خود این اجازه را نخواهند داد که اندیشههاى دوران خود و دغدغهها و دلمایهها و نظریهها و ایدئولوژىهاى دوران خود را بر آن فرافکنى کنند. قرآن نه کتاب فیزیک است نه کتاب شیمى، نه جامعهشناسى نه اقتصاد. نه نظام اقتصادى خاصى را ایجاب مىکند و نه نظام سیاسى خاصى را. اینها امورى هستند که به آدمى واگذارشدهاند تا طبق قوانین دانش اقتصاد و جامعه و سیاست آنها را حل کند. قرآن پیش از هر چیز گفتارى دینى است و با بلاغتى تمام از موضوعات اساسى آدمى مانند مرگ و زندگى، دیگرسراى و نکورفتارى، عدالت و همسایهدوستى و… سخن مىگوید. همچنین مبانى و اصول اخلاقىاى در آن هست که صبغهاى جهانى دارند مانند آن آیهاى که مىگوید: «هر که ذرهاى نیکى کند ]پاداش[ آن را مىبیند و هر که ذرهاى بدى کند ]پادافره[ آن را مىبیند». آیا این اصل اخلاقى به تنهایى کافى نیست که همهى سلوک و رفتار تو را سمتوسو بخشد و شخصیت تو را در جامعه شکل دهد ؟
- مرحلهى دوم نقد عقل اسلامى چه ؟
ارکون: مرحلهى دوم مرحلهى کلاسیک است که از سال ۱۵۰ آغاز مىشود تا سال ۴۵۰ هجرى، یعنى از ۷۶۷ تا ۱۰۵۸ میلادى (این تاریخها تقریبى است). این دوران، دوران رویش و بالندگى عقلانیت است و به قول تاریخنگاران «عصر زرین» تمدن عربى – اسلامى. در این دوره، عقل اسلامى براى نخستین بار رودرروى عقل بیگانهاى قرار مىگیرد، رودرروى عقل یونانى و فلسفى مىایستد. به یارى و میانجى ترجمهها از پایانهى قرن دوم هجرى / هفتم میلادى، متون مهم اندیشهى یونانى در زبان عربى به وفور یافت مىشد. پژوهش چگونگى پیدایش عقلانیت عربى – اسلامى در این دوره کار بسیار دشوارى است. باید محیط روانى آن دوران را بشناسیم تا بتوانیم بفهمیم چگونه این عقلانیت از میان جدال با معرفت اسطورهاى و خیالخانهى دینى (l’imaginaire religieux)حاکم سربرآورده است. معرفت عقلانى از زهدان معرفت اسطورهاى (بدوى، استعارى یا رمزى) برمىآید. همهى اینها با تحول همهسویهى تمدن عربى – اسلامى همراه و همپیوند است: اقتصادى، اجتماعى، فنى، علمى و فلسفى. به طور خاص، جدال عقل تحلیلى مستقل را در جنبش معتزلیان مىتوان دید و بعد به طور اخص و بیشتر در نهضت فیلسوفان و دانشمندان (یعنى طبیعى دانان). در این روزگار بود که شخصیتهاى بزرگى چون کندى، جاحظ، رازى، توحیدى، فارابى، ابنسینا، مسکویه و ابنرشد از دامان تمدن اسلامى برون آمدند. مىتوان گفت شخص ژرفاندیشى مانند جاحظ مثلاً در سطح بالایى از عقلانیت قرار داشته است. اگر بگوییم که او به ولتر شبیه است مرتکب زمانپریشى ( Anachronism) نشدهایم، زیرا او نیز تا جایى که زمانهى او و امکانات آن به او اجازه مىداده، با سبک سخرهگرانه و زیبا و نمایشگونهى خود به ستیز با عقاید جزمى و خرافى رفته است. به همین دلیل مىتوان گفت که او خردباورى بزرگ بوده است.
دراین دوران بود که گسترهى فرهنگ عربى – اسلامى شاهد درگیرى تند و تیز دو حریف و رقیب اساسى بود: مقلدان یا محدثانى که با علوم دینى سروکار داشتند / خردگرایانى که با علوم بیگانه یا به تعبیر آن زمان «دخیله» (وارداتى) دمخور بودند. تعبیر علوم دخیله تعبیرى هجوآمیز است که از سوى دشمنان اندیشهى یونانى مانند ابنقتیبه به کارمىرفت و ما را به یاد مقولهى «تهاجم فرهنگى»اى که امروزه نقل برخى محافل ایدئولوژیک عربى – اسلامى است مىاندازد. وقتى به مناقشهها و مجادلههاى نظرى آن دوران در مقایسه با دوران خودمان نگاه مىکنیم، به یاد این ضربالمثل عربى مىافتیم: «ما اشبه اللیلة بالبارحة» (امشب چه شبیه دیشب است). موضع سختگیران در برابر دانش یونانى در آن دوران درست مانند موضع بنیادگرایان امروزى در قبال دانش اروپایى و روشهاى آن است. بدین ترتیب، این پدیدهاى نو نیست و ریشه در اعماق تاریخ دارد. این چالش نه تنها نظرى و انتزاعى بود که حتا از تمایز اجتماعى روشنى نیز حکایت مىکرد. وراى این جدال، ستیز میان دو گروه (اگر نگوییم دو طبقه) اجتماعى دیده مىشود. گروه روشنفکران و کسانى که از لحاظ مادى در رفاه نسبى قرار دارند / و گروه عوام که تحت تأثیر محدثان و واعظان و ائمهى مساجدِ به ویژه محلههاى فقیرنشین قرار دارند. ائمهى این مساجد با ایراد خطبههاى جمعه مثلاً صورت ساده و سادهانگارانهاى را از دین به دست مىدهند، صورتى تهى از هر گونه پیچیدگى تئولوژیک یا عقلانى. این نزاع به ویژه در اوج پیروزى معتزله در سایهى خلیفه مأمون (۸۱۳ ه – ۸۳۳ م) خود را نشان داد. روشن است که مأمون عقیدهى معتزله را به شکل رسمى آن را پذیرفت و به آن نزدیک شد و با دشمنان آنها به ویژه اهل نقل و تقلید، یعنى حنبلیان مبارزه کرد. چه بسا این دوره تنها مرحلهاى بود که خردباوران در تاریخ اسلام پیروز شدند و حتا فراتر از آن، ایدئولوژى نظام را تشکیل دادند.
چالش دیگرى که در تاریخ اسلام در نحوهى به کارگیرى عقل تأثیر گذاشت، چالش میان اهل اجتهاد / و اهل تقلید است. این تضاد نیز بازتاب تمایزى اجتماعى – ایدئولوژیک در عرصهى واقعیت بود. شکوفایى اجتهاد در عصر پاگرفتن قدرت مرکزى و بالندگى خلافت عربى – اسلامى در بغداد بود. چیرگى تقلید همراه بود با ازهمگسیختگى قدرت مرکزى و شکلگیرى حکومتهاى محلىِ همستیز و ورود به دورانى که ما آن را عصر انحطاط مىنامیم. وقتى نویسندگان به رسم معمول از گشایش باب اجتهاد / و بستگى آن سخن مىگویند، براى اشاره به این دو مرحلهى متمایز است. در دل دورهى نخست بود که اندیشهى اسلامى نطفه بست و به دست امامان مؤسس، یعنى امامان مذاهب بزرگ مانند تشیع و تسنن و اباضیه زاده شد. دورهى دوم، دوران بازگویى طوطىوار آموزههاى آنان است، تکرار و نشخوار آنها در زوایاى دینى و مدارس و خانقاهها. از اینجا به بعد است که جهان اسلام شب یلداى خود را آغاز مىکند.
- و این مرحلهاى است که شما آن را دوران مَدرَسى مىنامید؛ دوران تکرار و تقلیدى که شبیه عصر مسیحیت قرون وسطاست ؟
ارکون: بله و این مرحلهاى است که ما مسلمانان معاصر وارثان آن هستیم و در نتیجه اسلامى که امروزه بر ما حاکم است، اسلام عصر کلاسیک و آفرینشگر و روینده و بارور و سرشار از شور و شرِّ بحث و جدل در مسایل اعتقادى و گشوده بر کوشش و اجتهاد نیست، بلکه اسلام ادوار تلخِ تکرار و تکرار و تکرار و شرحِ شرحِ شروح است. دشوارى وضعیت کنونى ما و ناتوانى ما در مهار آن از اینجا مایه مىگیرد. ما دچار دو گسست وحشتناک هستیم: گسست از دورانى که پربارتر و زایندهتر از الان بود، یعنى از میراث کلاسیک و گسست دیگرى با بهترین دستیافتههاى مدرنیتهى اروپایى از قرن شانزدهم تا امروز. در نتیجه این عجب نیست که ما در سایههاى تاریک بیفتیم ویا در ناتوانى تیرهاى رها شویم. ما ناگزیریم که همزمان در دو جبهه بجنگیم: جبههى احیاى رابطه با میراث فلسفى و عقلانى حاکم در دوران کلاسیک و بازشناسى و بازخوانى آن و جبههى جبران تأخیر و تقصیر نسبت به تمدن اروپایى (فاصله و تفاوت تاریخىاى در حدود سىصد چهارصد سال). دورهى مدرسى مانند حجابى ضخیم در برابر چشمانمان مىایستد و ما را از دیدن آنچه در تاریخ ما در شش قرن نخست هجرى رخ داده وامىدارد و نیز مانع پیوند و ارتباط طبیعى با مدرنیتهى اروپایى مىشود (به مواضع و دیدگاههاى محافظهکاران و بنیادگرایان معاصر در مورد مدرنیته و نوع ارزیابى آنها بنگرید).
- عقلى که در دوران مَدرسى حاکم بود، از چه سنخ عقلى بود ؟
ارکون: روشن است که عقل بستهاندیش بود؛عقلى که عملاً اندیشهى فلسفى را یکسره حذف مىکرد. من تمنطَقَ تَزَندَقَ (هر که منطق بورزد، کافرکیش شده است). عقلى در پیوند با آموزههاى مذهبى معین و اقلیمى خاص (مذهب مالکى، حنبلى، حنفى، شافعى، اباضى، امامى…) هر مذهبى هم در میدان رقابت دچار نوعى انزواى غیورانه و ذاتى فروبسته و خودبسنده است. گسست عظیم و شبه مطلق میان اسلام سنى / و اسلام شیعى پس از قرن سیزدهم میلادى اتفاق افتاد و این دو چنان به هم پشت کردند که گویى به دو جهان یا دو میراثِ سراسر متفاوت و متمایز تعلق دارند. این در حالى است که این دو از یک ریشه روییده و از درون یک تاریخ سربرکرده بودند. از این به بعد است که ندارى و نادانى و فرورفتن در جِیْب تنهایى اوج مىگیرد و شدت حساسیتهاى فرقهاى و مذهبى به منتهاى خود مىرسد. امروزه ما میراثخواران همهى اینها هستیم و در نتیجه وظیفهى ما سنگین و راه ما بلند و کار ما بسیار و دشوار است. افق آزادى و رستگارى هنوز دور مىنماید. به این ترتیب بود که خرد اسلامى به سبب و به تناسبِ تنگى و تیرگى شرایط اجتماعى و اقتصادى و هراس از تهاجم خارجى و داخلى، زار و نزار گشت. به رغم آنکه عقل در عصر کلاسیک آزاد و زاینده بود و مجادلههاى اعتقادى جارى و جوشان بود، به ناگهان در عصر انحطاط ممنوع و تهنشین شد. صِرف اندیشهورزى جرم و گناه تلقى شد. مردم از یکدیگر بریدند و هر یک سر در لاک عقاید خویش بردند و در غار کهف پندارهاى خویش به خوابى عمیق و طولانى فرورفتند… خوابى که هنوز از آن برنخاستهایم… یا شاید بشود گفت در ابتداى بیدارشدن هستیم…
- با شنیدن سُمضربهى اسبان جنگجویان فاتح، در قرن نوزدهم بیدار شدیم، در عصر «نوزایش عربى»…
ارکون: بله. از اینجا به بعد مرحلهى چهارم عقل اسلامى و سرنوشت و تحولات آن در جهان اسلام آغاز مىشود. عقل سنتى در آغاز کار به سختى به هوش آمد، چون شوک مدرنیته شکننده و کوبنده بود. بعد نرمنرمک به آن عادت کردیم. دوست دارم میان دو امر تمایز بیافکنم: مدرنیتهى مادى / و مدرنیتهى عقلى و فکرى. مدرنیتهى مادى در بسیارى از کشورهاى اسلامى راه یافته، به ویژه در کشورهاى ثروتمند آن، ولى مدرنیتهى عقلى است که به شکل دردناکى از میان ما غایب است. براى جامعهى اسلامى ثروتمندى این امکان هست که همهى انواع تکنولوژى و دستگاههاى پزشکى و کامپیوتر و سیستمهاى اطلاعاتى را وارد کند، با این حال ما آنها را مدرن نمىدانیم، چرا؟ زیرا مدرنسازى عقل هنوز صورت نگرفته یا فقط اقلیتى از نخبهگان از آن بهره بردهاند. علت پیروزى بنیادگرایان هم همین است. اگر مدرنیتهى عقلى در ارض اسلام پیروز مىشد، سرنوشت بنیادگرایان شبیه سرنوشت همهى جنبشهاى گذشتهپرست و افراطى در کشورهاى اروپایى مدرن مىشد، یعنى در بهترین حالت ۱۰% یا ۱۵%. صِرف حضور انبوه آنها در خیابان به این معناست که مدرنسازى فکرى هنوز به کام خود نرسیده و راه آزادى ما هنوز دراز و دور است.
- منظورتان از مدرنیتهى عقلى و فکرى چیست ؟
ارکون: مرادم مجموعهى دستاوردهاى تئولوژیک و علمى و فلسفىاى است که از قرن شانزدهم به این سو در اروپا به وجود آمد و گسست آشکارى را با فضاى عقلى قرون وسطا سبب شد. با انقلاب لوتر و اعتراض شدید و پرآوازهى او در آغاز قرن شانزدهم گسستى تئولوژیک حاصل شد. با انقلاب کوپرنیک و اکتشافات گالیله در گسترهى اخترشناسى، گسستى معرفتشناختى به وجود آمد و نگرش ما به کیهان و جهان دگرگون شد و از انگارهى بسته و کرانمندى که از جهان وجود داشت و از دورانهاى کهنِ یونانى – رومى تا اواخر قرون وسطا بر آدمى حکومت مىکرد / به انگارهى باز و بىکرانِ جهان گذر کردیم (کیهان گشوده و بىکران است و زمین سیارهى کوچکى از میان سیارههاى بىشمار آن است و آنگونه که بشر قدیم طى قرنها و قرنها گمان مىکرد، کانونِ کیهان نیست و خورشید نیست که بر گرد زمین مىگردد، بل به عکس است و…). سپس اکتشافات علمى و گشایشهاى فلسفى بعدى در قرن هجدهم – عصر روشنگرى – و پس از آن در کار آمدند. گسست عظیمى با الاهیات مسیحى یا بگو چیرگى او بر حقیقت مطلق و در انحصارگرفتن آن حاصل آمد. شاید بتوان گفت که قهرمانان این گسست علمى – فلسفى کسانى ازقبیل دکارت، گالیله، کوپرنیک، نیوتن، اسپینوزا، لایبنیتس در قرن شانزدهم و هفدهم و کانت، هگل، مارکس، نیچه، فروید، آینشتاین در قرون بعدى هستند. آنگاه مدرنیته دنباله یافت و در قرن بیستم ریشه دوانید و با دانشهایى مانند فیزیک و بازتابهاى فلسفى آن و حتا الاهیات مترتب بر آن استقرار یافت. این سرگذشت ماجراجویانهى عقل در غرب است و این دستاوردهاى آن است که با شتابى تند آنها را برشمردیم. عقل اسلامى در هیچیک از این دستآمدهها هیچ نقشى نداشته است. یکسره بیگانه با آن مانده، مانند بیکارهاى درپیادهروى خیابان تاریخ… ببین ما در چه حالایم! چه شکاف گستردهاى ما را از آنها جدا مىکند… وقتى مىگویم عقل اسلامى منظورم عقل عربى و عقل ترکى و عقل ایرانى و عقل پاکستانى و افغانستانى و… همهى اینهاست. مرادم همهى جهان اسلام است. دشوارى وضع ما در برابر غرب و عدم توازن نگرانکنندهى ما از همینجا نشأت مىگیرد. قوىِ پیشرفته مىخواهد بر ضعیفِ پسمانده سلطه یابد و در جهان جایى براى ناتوان واپسمانده نیست.
اندیشهمندان بزرگى مانند طه حسین در دهههاى بیست و سى این قرن تلاش کردند روش زبانشناسى تاریخى را به قلمرو فرهنگ عربى راه دهند. واکنش عقل مدرسى(محافظهکار) تند و تیز بود تا آنجا که آنها ناگزیر شدند از دستاوردهاى فکرى خود عقبنشینى کنند و حتا اشک توبه و پشیمانى بریزند. عالمان سنتى دینى که نمایندگان این عقل متحجر هستند اینها را تهدیدى براى نگرش کهنه به امور دیدند و چون اکثریت را تشکیل مىدادند، توانستند صداى آنها و اخلافشان را خاموش کنند.
- بعد چه شد ؟
ارکون: بعد از آن دفتر مرحلهى «لیبرالیستى » یا مرحلهى «نوزایش» که از سال ۱۸۸۰ تا ۱۹۵۰ دنباله یافته بود، بسته شد. مىبینید که من این دو کلمه را درون گیومه مىگذارم، زیرا آنها را صرفاً کوششى براى جبران مافات و پیوستن به کاروان تمدن مدرن مىدانم. متأسفانه این مرحله به دلایل بسیارى نتوانست کامیاب شود. چه بسا مهمترین این دلایل این باشد: غلبهیافتن ضرورت جنگ با خارج بر جنگ با داخل یا ضرورت آزادسازى خارجى بر آزادسازى داخلى. به این ترتیب ایدئولوژى مبارزه براى رویارویى با تهدیدها و تحدىهاى خارجى، یعنى امپریالیسم و استعمار و اسراییل شکل گرفت. عقل ستیزهگر به جاى عقل لیبرال نشست، به دلایلى که در دوران خودش قابل توجیه بود، زیرا اولویت اول و ضرورت قطعى به شمار مىرفت. این عقل ستیزهگر دو صورت به خود گرفت: شکل قومى و ملى از سال ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ و شکل اسلامىِ بنیادگرایانه از سال ۱۹۷۰ تا امروز. این عقل ستیزهگر، هم با عقل لیبرال فرق مىکند و هم با عقل سنتىاى که هنوز بر دانشکدههاى علوم دینى و شریعت و الازهر و نجف و زیتونهى تونس و قرویین در فاس و… حاکم است.
عقل ستیزهگرى که در ایدئولوژىِ مبارزه علیه خارج تجسم مىیابد، از چند عنصر ساخته شده است: اندیشههاى انقلاب سیاسى بورژوازى فرانسه، اندیشههاى انقلاب اجتماعى براى کسب «دمکراسىهاى مردمى»اى که در اتحاد جماهیر شوروى و کشورهاى سوسیالیستى رایج و حاکم بود. مشکل این عقل در اینجاست که مىخواهد ایدئولوژىاى را به کشورهاى عربى و اسلامى وارد کند که در آن نروییده و با نیازهاى آن تناسب ندارد. چرا ؟ زیرا جوامع اسلامى و عربى شاهد آن جنگ و جدالهاى فرهنگى – اجتماعى بارورى که در جوامع غربى طى دو قرن اتفاق افتاد، نبودهاند. انتقال ایدئولوژى مارکسیسم به جامعهى روستایى فقیرى که هنوز زیرساخت آن عوض نشده و انقلاب صنعتى در آن رخ نداده، چه معنایى دارد ؟به این ترتیب این اندیشه بیش از آنکه رهایىبخش باشد، راهزن است. ازاین پس بود که گفتمان ضد استعمار تا زمانى که استعمار در جوامع عربى و اسلامى وجود داشت مشروع و موجه ماند، منتها پس از رهایى از استعمار امرى انتزاعى شد و به هیچ امر محسوسى ارجاع و اشاره نمىکرد. به این ترتیب گفتمان عربى نفخ کرد و تا درجهى زیادى ایدئولوژیک شد و از واقعیت و حرکت حقیقى آن فاصله گرفت.
- و الان ؟
ارکون: الان اگر بگذارند آخرین مسألهى آزادى ملى حل شود (یعنى مشکل فلسطین) و پدیدهى استعمار آخرین دستدرازىهاى خود را به پایان برد (یعنى اشغال اسراییلىها)، عربها و به طور کلى مسلمانان خود را براى نخستین بار رویاروى خود مى بینند و به یکباره همهى مشکلات زبانه مىکشد: اول مشکل توسعه، دوم مشکل آزادىهاى سیاسى و دموکراتیک، مشکل تشکیل جامعهى مدنىِ منسجم و یکدست و بهمپیوسته. در این هنگام است که دوران جهاد اکبر آغاز مىشود، یعنى جهاد با نفس درونى. در این زمان است که ایدئولوژى مبارزه بىاهمیت مىشود و عقل انتقادى لیبرال سر خود را برمىافرازد تا حقوق خود را واپس گیرد و اینهنگام است که عقل انتقادى مىتواند بر عقل ایدئولوژیک حتا در شکل بنیادگراى کنونى آن غلبه یابد. دراین هنگام است که رویارویى عظیم خود با خود شکلمىگیرد، یعنى رویارویى بخش مدرنگرِ هر یک از جامعههاى اسلامى و عربى با بخش سنتى آن و از میانهى این رویارویى ثمربخش – و گاه عنیف – است که راه آینده زاده و یافته مىشود. معرکهى توسعه و دستیابى به آزادى و بناى نهادهاى دموکراتیک در جامعه آسانتر از مبارزه با دشمن خارجى نیست.
- روى این حساب، اگر ما باشیم و خودمان، چه وظیفهى فورىاى بر دوش داریم ؟
ارکون: وظیفهى فورى ما این است که سراسر میراث اسلامى را در پرتو تازهترین روشهاى زبانى و تاریخى و جامعهشناختى و انسانشناختى (یعنى مقایسه با دیگر میراثهاى دینى و به ویژه آنچه در غرب مسیحى پدیدآمد) بازخوانى کنیم و سپس ارزیابى فلسفى فراگیرى از این میراث به دست دهیم تا عناصر مردهى آن که مانع حرکت هستند، نمایان شود و نیز عناصرى که مىتواند در بنیانى نو دوباره به کار آید شناخته شود. مسلمانان مىخواهند برخیزند، عربها مىخواهند حرکت کنند، به راه بیافتند. این حقیقتى انکارنشدنى است. ولى هربار خود را شدیداً طنابپیچ شده به عقب مىبینند. بازدارندههاى درونى آنها از حرکت چیست؟ این گرههاى ناپیدایى که نمىگذارد آنها با خود و با زمانهى خود آشتى کنند، چیست ؟ اینها نوع پرسشهایى است که امروزه باید طرح شود. به نظر من در آنچه به من مربوط مىشود، همواره در گذشته تطبیق روش تاریخى بر میراث اسلامى پشت گوش انداخته مىشد و اولویت را به جنبشهاى آزادىبخش ملى و مبارزه با خارج مىدادند. همانطور که گفتم این امر موجه و مقبول بود ولى طبعاً فرایند آزادسازى درونى را به تأخیر انداخت، چون نمىتوان دو فرایند را همزمان انجام داد. نمىتوان در حالى که میراث و سنت، ابزارى مقدس و برتر در مبارزه و جهاد به شمارمىرود آن را نقد تاریخى کرد. در نتیجه تطبیق این روشهاى مدرن بر قرآن، حدیث، فقه، تفسیر، علم کلام، ادبیات بدعتگذاران (علم فرق، ملل ونحل)، شریعت و سیرهى نبوى و… تا کنون به تأخیر افتاده است. مىدانیم که آزادسازى درونى کاملاً به این فرایند بستگى و پیوند دارد، زیرا نمىتوانى رها شوى مگر آنکه حساب خود را با گذشتهات تصفیه کنى و ریههاى گذشته را از هواى تازه پُر کنى.
عملاً همهى اینها به چه معناست ؟ به معناى آن است که تصویرى تاریخى از دوران اسلام نخستین و مرحلهى شکلگیرى مصحف و دولت مدینه و خلافت و… به دست دهیم (درست همانگونه که تاریخنگاران غربى در مورد مسیحیت اولیه و شخصیت یسوع و شکلگیرى تاریخى انجیلها انجام مىدهند). همچنین باید سیرهى پیامبر و شخصیت صحابهى برجسته در پرتو دانش تاریخ جدید نور بگیرد تا عناصر تاریخى آنها از عناصر خرافى و ستایششدهى آنها جدا شود. این تصویر تاریخى وقتى کامل شد، تازه وارد نزاع با تصویر قدسانى و دستنخوردهاى مىشود که طى قرون متمادى تکوین یافته است. این چالش خلاّق میان دو نگرش به تاریخ: نگرش تاریخى و واقعگرایانه / و نگرش ایدهآلیستى و موروثى است که بدیل جدید را مىزاید. بنابراین، کسى از من بدیل پیشینى طلب نکند. بدیل آماده نیست، بلکه در خلال کار و از دل ستیزهها و همکنشى با واقعیت موجود برمى آید. تصور کنید ما دو کتاب و نه یک کتاب از سنت و میراث خود داشته باشیم: یکى قصهى سنت را طبق نگرش کهنه و معروف حکایت مىکند و دیگرى طبق نگرش تاریخى جدید. در واقع این تنها کتاب اول است که در کتابفروشىها یافت مىشود و کتاب دوم هنوز در انتظار کسى است که آن را بنویسد. نسلهاى آینده حتماً آن را خواهند نوشت، زیرا نیاز مادرِ اختراع است و امروزه نیاز، سرسختانه خود را نشان مىدهد. اگر کتاب دوم را در دست داشتیم، تصویر سنتى چگونگى تکوین مصحف / و تصویر تاریخى آن، تصویر سنتى شریعت / و تصویر تاریخى آن، تصویر سنتى کسى مانند على / و تصویر تاریخى او در برابرمان نقش مىبست. در این هنگام میان بُعد تاریخى / و بُعد اسطورهاى و خیالى وجدان اسلامى توازن و تعادل برقرار مىشد. اکنون غلبهى نیمه مطلق با سنت و نگرش غیرتاریخى به امور است. ساحت عربى یا کتابفروشىهاى عربى و اسلامى آکنده از کتابهاى سنتىاى است که نگرش سنتى به میراث را رسوخ و رواج مىدهند. یک کتاب پیدا نمىکنید که نمایندهى نگرش تاریخى و عقلانى باشد. در چنین وضعى چگونه توقع دارید بنیادگرایان موفق نشوند؟ همین وضع را با کشور اروپایىاى مانند فرانسه یا آلمان مقایسه کنید. در آنجا وضع کاملاً به عکس است. کتابهاى سنتى دربارهى میراث وجود دارد، ولى باید چراغ دستت بگیرى و و آنها را پیدا کنى. باید به کلیساها بروى و در آنجا از کتابهاى اعتقادى سراغ بگیرى؛کتابهایى که نگاه ایمانى – ستایشگرانه به مسیح، مریم عذراء، حواریون و تاریخ مقدس و… دارند. در حالى که کتابهایى که نگرش تاریخى – علمى را عرضه مىکنند ویترین کتابفروشىهاى کلان را آکندهاند و همه جا مىتوانى به آسانترین وجه آنها را پیداکنى. با چنین وضعى عجب نیست که وجدان تاریخى در غرب بر وجدان اسطورهاى غلبه یافته است. چقدر کتابهاى معتبر دربارهى شخصیت یسوع ناصرى به شیوهى تاریخى از قرن نوزدهم تا کنون نوشته شده است ! اصلاً قابل شمارش نیست! چقدر کتابهایى که همهى دستاوردهاى دانش تاریخ و باستانشناسى را به کار گرفتهاند تا نزدیکترین تصویر را از پیدایش مسحیت در منتهاى دقت عینى بدهند! هر کدام به تنهایى به زبان فرانسه یا آلمانى یا انگلیسى کتابخانهى عظیمى را تشکیل مىدهند.
دردناکانه، این امر در کتابخانهى اسلامى یافت نمىشود. در این کتابخانه تنها یک کتاب دربارهى میراث وجود دارد؛از مغرب اقصا بگیر تا شمال سوریه و عراق؛ طبعاً به اشکال گوناگون و در هزاران نسخه، ولى دورنمایهى آنها یکى است و نوع نگرش آنها به امور صدها سال است که هیچ تغییرى نکرده است. به این صورت است که آزادسازى وجدان اسلامى از درون میّسر مىشود نه از بیرون، آنطور که برخى از کوششها در جهت «احیاى سنت» در سه دههى اخیر، تهیدستانه و ناکامانه، باورداشتند و انجام دادند. تفاوت اساسى میان آنها و کوشش من در «نقد عقل اسلامى» در همین جا نهفته است.
- نظر شما دربارهى شکوفایى کنونى جنبشهاى بنیادگرا چیست ؟ برخى از ناظران خارجى دلیل این امر را این مىدانند که اسلام در ذات خود سختگیر و متعصب است، یا اینکه مسلمانان نمىتوانند متعصب نباشند…
ارکون: نه. نه. این درست نیست. سبب سختگیرى و افراط کنونى پیش از هر چیز به عوامل دموگرافیک و اقتصادى و سیاسى و فشارهاى خارجى برمىگردد. پیش از آنکه از دین سخن بگوییم، باید به وضعیت جامعه نگاه کنیم. جامعه است که دربارهى هر امرى تعیینکننده است نه دین. به عبارت دیگر این جامعه است که چگونگى دیندارى و دستاویزى به دین را تعیین مىکند. اگر جامعهاى فقیر و پرجمعیت و سرشار از مشکل باشد در دیندارى خود افراط خواهد کرد. این امر در مورد مسیحیت نیز جارى است (وضعیت مسیحیت را در اروپا تا قرن نوزدهم بررسى کنید، همچنین وضع کنونى آن را در یوگسلاوى صرب یا روسیه یا بولونى بنگرید). بنابراین تعصب و خشونت مختص به اسلام نیست، تاریخ گذشتهى اروپا پر از دادگاههاى تفتیش عقاید و جنگ ادیان است. حافظهى روشنفکران غربى نباید تا این اندازه ناتوان شده باشد. خشونت پدیدهاى انسانشناختى است و در احشاى هر فرد و جامعه وجود دارد (وقتى مىگوییم انسانشناختى است یعنى انسانى است) و هنگامى که در جامعهاى مشکلات بر هم انباشته مىشوند و راهحل یا امیدى به آن یافت نمىشود و احتقانِ آن به نهایت مىرسد و سرکوب سیاسى بیداد مىکند، منفجر مىشود و در این میان زبان دینى را براى توجیه انفجار خودش به کار مىگیرد، چون چیزى غیر از آن در دست ندارد. این حال و روز جوامع اسلامىاى است که مانند دولتهاى غربى، در سنت دینى خود بازنگرى نکردهاند و فرهنگ اینجهانى مدرن در آنها رسوخ نیافته است. در غرب وقتى کارفرمایان به کارگران ستم مىکنند، آنها هم منفجر مىشوند، اما زبان اعتراض و مالیات و خواستهاى اجتماعى را به کار مىگیرند نه زبان مسیحى را؛ به یک دلیل ساده و آن اینکه در جامعهاى که دیرى است سکولار شده، دیگر مسیحیت در مقام مرجع اساسى اعتبار ندارد. در نتیجه جنبشهاى اسلامى، اسلام را به صورت ایدئولوژى به کار مىگیرند نه به مثابهى دین یا امرى روحانى.
وقتى نوشتهها و آثار آنها را مىخوانى هیچ تأکیدى بر ارزشهاى روحانى اسلام نمىبینى. هر چه تأکید هست بر مشکلات اجنماعى و اقتصادى و سرکوب سیاسى و استبداد حاکمان است. نوشتههاى آنان سیاسى است با غلاف و لعابى از زبان و ادبیات دینى سنتى، زیرا این تنها چیزى است که مىتواند تودهها را بسیج کند و به حرکت وادارد. تودهها تقریباً غیر از این چیزى نمىدانند، از کودکى با اینها پرورش یافته و بالیدهاند و اینها ریشه و شاخه و ساقهى هویت او را مىسازد. وقتى از دانشجویان دانشگاه نظر آنها را دربارهى رویدادهاى جارى مىپرسیدم، بیشتر آنها به من مىگفتند: «مىخواهیم مسلمان باشیم (به معناى بنیادگرایانهى آن) زیرا در جامعهى خودمان جزو طردشدگانیم و غربیان هم در صدد بهرهکشى از ما هستند، اسلام هویت ماست». به این ترتیب مىبینیم که حتا روشنفکران نیز به عناصر عمیق هویت خود و ریشهها بازمىگردند. وقتى مىدانیم که اندیشهى فلسفى در ارض اسلام پس از مرگ ابن رشد (یعنى از هشت قرن پیش) از میان رفته و حذف شده، چگونه مىتوانند به اسلام فرهنگى و غیربنیادگرا و گشوده و روادار بازگردند ؟ تنها اسلامى که در میانه هست اسلام بنیادگراست، این اسلامى است که خانه و مدرسه و مسجد و حتا صفحهى میراث فرهنگى روزنامههاى بزرگ را نیز پر کرده است. اگر کسى بخواهد به اسلام برگردد به اسلام بنیادگرا بازمىگردد، یعنى به اسلامِ ابن تیمیه و شیوخ، نه به اسلام معتزله یا ابن رشد… چه رسد به اسلامى نو، مدرنشده و تهى از رسوبات قرون وسطا ؟ آن کجا و ما کجا ؟ خیلى دور از دسترس است…
به مسألهى عوامل دموگرافیک و نقش آنها در انفجار جنبشهاى رادیکالِ کنونى برمىگردم. مىدانى که شمار جمعیت کشورهاى اسلامى پس از استقلال سه برابر شده است ؟ در سال ۱۹۶۰ جمعیت مصر چقدر بوده است ؟ بیست میلون نفر. الان بیش از شصت میلیون شده است. جمعیت قاهره یکمیلیون نفر بوده است. الان بیش از ده میلیون نفر شده است. چه کسى مىتواند نیازهاى بیست میلیون نفر را در کشورى فقیر برآورده سازد ؟ جنبشهاى بنیادگرا در کار آمدند تا این نقص را پرکنند و به مناطق متروک و مورد اهمال دولت خدمات اجتماعى دهند. در الجزایر نیز چنین است. بدین روى، اسلام تودهگرایى ظهور کرد که سراپا بسیج شده و آماده، انتقام را فریاد مى کند؛ اسلامى که همهى بیکارهگان و جوانان خوار و خردشدهاى که هیچ امیدى ندارند – یعنى بخش عظیمى از جامعه – را بسیج مىکند. به نظر من اینها از دو سو قربانى نظام ستمگر هستند: داخلى و خارجى. نخبههاى ملى که پس از استقلال براى برآوردن نیازهاى مادى و معنوى مردم کارى از پیش نبردند، همانطور که در طرحهاى توسعه واصلاح هم شکست خوردند. حتا مىتوان گفت اینها بودند که راه را براى ظهور این جنبشها که امروزه با آهن و آتش با آنها مىجنگند، هموار کردند. یاد مىآورم وقتى را که براى شرکت در کنفرانس ادوارى «اندیشهى اسلامى» پس از سال ۱۹۶۹ به الجزایر رفته بودم. کنفرانس دست بنیادگرایان بود و قدرت رسمى هم از آنها حمایت مىکرد. هیچ کس جرأت نداشت از گرایش فلسفى انتقادى در اسلام سخن بگوید و دیگران را به تأسیس آن دعوت کند. بنابراین چگونه ممکن است که رویکرد بنیادگرا و بسندهگر به یقینیات خودش پیروز نشود ؟…
- در حال حاضر عوامل خارجى چه نقشى دارند ؟
ارکون: متأسفانه استراتژى دولتهاى بزرگ (دولتهاى غربى) در تسهیل کارها کمکى نمىکند. تبادل اقتصادى با دولتهاى جنوب همواره به سود آنها صورت مىگیرد و قیمت نفت و مواد اولیه را نیز آنها تعیین مىکنند. به این ترتیب از اختلال توازنى که در این کشورها رخ مىدهد و احوال مردم بىسامان این سامان روز به روز نکبتبارتر و فقرآلودهتر مىشود، باکى ندارند و آن را مىپذیرند. در عین آنکه آنها را به نادانى و تاریکى و تعصب و خامى متهم مىکنند، هیچ قدمى در بهبود وضع اقتصادى آنها برنمىدارند. شما به یقین مىدانید که افراطگرایى عقبنشینى نمىکند، مگر آنکه معیشت این آدمیان روى به بهبودى نهد. این گواه غیبت درناک حس انسانى – اگر نگوییم اخلاقى – در روابط بینالمللى است. آنگونه که برخى توهم دارند، مسلمانان از سر عشق به تعصب و افراطورزى نیست که دست به تعصب و افراط مىزنند، بلکه از سر گرسنگى، ستمبُردگى و خوار و خفیفشدگى است.
در سالهاى اخیر غربىها اعلام کردهاند که با تنها با کشورهایى داد و ستد خواهند کرد که به حداقل حقوق بشر و دموکراسى در حکومت پایبند باشند. مىدانیم آنها در دههى شصت و هفتاد با نظامهایى دادو ستد مىکردند که هر روز این حقوق را پایمال خواست استبدادى خود مىکردند. حتا مىتوان گفت اینها هنوز شیوهى پیشین خود را دارند، اگرچه شاید اینجا و آنجا اندکى بهتر شده باشد. وقتى از سردمداران اروپایى سبب این امر را مىپرسى مىگویند: «مىخواهى چه کار کنیم ؟ اینها مشکلات داخلى است و ما نمىتوانیم در مسایل داخلى آنها دخالت کنیم، به ویژه آنکه متهم به استعمارگرى هستیم !». چنین است که نظامهاى دیکتانورى مىمانند و مردمشان. خودخواهى غرب اینجا نیز خودش را نشان مىدهد. وقتى از بازرگانان عرب مىپرسى چرا در کشور خودتان که سزاوارتر است سرمایهگذارى نمىکنید ؟ جواب مىدهند: «انتظار دارى در کشورى ناامن که نمىدانیم حکومتاش تا کى سرپاست سرمایهگذارى کنیم ؟ ما که نمىتوانیم سرمایههاى خودمان را به خطر بیاندازیم». در نتیجه آنها ثروت خود را به کشورهاى سرمایهدارى که داراى اقتصاد نیرومند و قانونهایى تضمینشده هستند، مىبرند و بدین سان در کشورهاى شمال، غناست که بر غنا افزدوه مىشود و فقر و فقر و فقر است که خون کشورهاى جنوب را مىمکد و آنها را به نابودى مىکشاند، بعد به تو مىگویند: تعصب، ترور، اسلامگراها.



