خطی برای پدر
۱۲ بهمن ۱۳۸۸
آرزوی همیشگی من این است که زودتر از پدرم بمیرم. اباذر از این جهت خوشبخت بود. خیال جهانی بدون او جانام را میفشارد و شلاق میکندش بر تنام. با هیچ کس به اندازهی پدرم درنیفتادهام و به هیچ کس به اندازهی پدرم مهر نورزیدهام. ساده مثلِ خودش و سخت مثل خودش. هرچه از عالم فکرِ او بیشتر دوری گزیدهام، انسانیتر او را دیدهام و هر چه زمین و سیاست میان ما فراق انداخت، دل و سویدای سرّ به او نزدیکترم کرد. بزرگترین لذتهای کودکیهایم و بالاترین آرمانهای اخلاقی جوانیهایم با او و از او بوده است. همراه او این دنیا را کشف کردهام؛ پست و بلند و زشتی و خوبیاش را. برای من این مرد همیشه بزرگ میماند؛ مثالِ مناعت طبع و عزت نفس و دوری از پلشتیها. فرزانهوار بدیها را بو میکشد و از آن کرانه میگیرد. همیشه او را «شما» خطاب کردهام، حتا در اوج تموّجِ اختلاف نظرها. «شما» را تنها برای کسی که دوستاش دارم به کار نمیبرم؛ فروگرفتهی حشمت و حرمتی باید باشم که جز این نتوانم گفت. «شما» را با چشمهای خیره بر زمین اما مسحور چهرهای ماورایی به زبان میآورم. برای من همیشه شماست؛ در غیاب و حضور و حضور غایباش؛ حتا وقتی زخمهی مخملین صدای او از دو قاره آن سوتر تار جانام را میلرزاند. فروتنیاش جز خطاب فروتنانه برنمیتابد.
باید روزی دربارهاش بنویسم؛ نه شرحه شرحه که به شرح. میگویند وقتی میشود دربارهی عشق نوشت که دیگر تاب و تب عاشقانه فرونشسته است. پس ضرورت است که روزی بسوزد این اوراق/که تاب آتش سعدی نیاورد اقلام.


