کتاب بی‌قراری ۴۵۱

۲۸ دی ۱۳۸۸

Print
Share/Bookmark

 

سفر؟ برای سفر کردن فقط بودن کافی است. من از روزی به روز دیگر می‌روم، انگار از ایستگاهی به ایستگاه دیگر، در قطار تن‌ام یا تقدیرم؛ خمیده، خیره به خیابان‌ها، میدان‌ها، چهره‌ و رفتار مردم، هر روز همان و هر روز دیگرگون؛ درست شبیه یک چشم‌انداز.
وقتی خیال می‌کنم، می‌بینم. مگر سفر کردن چیزی بیش از دیدن است؟ نیاز به سفر برای احساس کردن، تنها از تخیل تکیده و نزار مایه می‌گیرد.
هر جاده، حتا همین جاده‌ی ساده‌ی انتپفول (Entepfuhl) تو را به نهایت جهان می‌برد. ولی نهایت جهان، اگر گردشی دایره‌وار کنیم، همان جاده‌ی انتپفول است که از آن عزیمت آغازیده‌ایم. نهایتِ جهان، مثل آغازیدن، به واقع انگاشتِ ما از جهان است. لطفِ چشم‌انداز به آن است که ما آن را دیدنی می‌یابیم. اگر چیزی را خیال کنم، آن‌ را خلق کرده‌ام؛ اگر چیزی را خلق کنم، آن چیز می‌باشد؛ اگر آن چیز هست، پس آن را می‌بینم؛ درست شبیه یک چشم‌انداز. پس چرا سفر کنم؟ در مادرید، برلین، پاریس، ایران، چین، قطب شمال و جنوب، کجا بدونِ خودم خواهم بود؛ بدون شکل خاصِ حس‌ کردن‌ام؟
زندگی چیزی است که ما می‌سازیم. سفر، مسافر است. آن‌چه می‌بینیم، آن‌چه می‌بینیم نیست، آن‌چه هستیم است.

The Book of Disquiet, Fenrnando Pessoa, edited and translated by Richard Zenith, Penguin Books, 2003

 
, : TAGS

Sidebar