جنبش علیه دروغ سیستماتیک

۱۶ تیر ۱۳۸۸

Print
Share/Bookmark

نه دامی است نه زنجیر، همه بسته چراییم؟
چه بند است، چه زنجیر که برپاست؟ خدایا

اعتراض‌های پردامنه‌ی مردم ایران به نتایج رسمی انتخابات ریاست جمهوری خردادماهِ اخیر، بیش از آن‌که درباره‌ی «حق» باشد، به «حقیقت» مربوط است. مردم ایران در فرصت‌های گوناگون و از راهِ نهادهای مختلف مدنی، حقوق زنان و حقوق بشر، بارها آشکارا خواستار «حق» خود شده بودند، اما هیچ یک از «حق خواهی»ها این اندازه برای نظام سیاسی در ایران دردسر نساخته بود. این بار، مسأله به امری ورای «حق» رأی دادن برمی‌گشت؛ پرسش اصلی درباره‌ی «حقیقت»ی ساده بود: «رأی من کو؟»
بسیج عمومی بر محور تقاضا برای کشف «حقیقت» یا «واقعیت»ی ساده بود. رأی‌ها چگونه شمرده شده بود و نتیجه‌ی «واقعی» آرا چه بود؟ این نخستین باری بود که در سی سال گذشته، مردم برای پاس داشتن یک «حقیقت» ساده برمی‌خاستند و نه صرفاً برای احقاق «حق» و تمنای حقوق مدنی و شهروندی و بشری بیشتر.
مراد از حقیقت در این‌جا، مفهومِ فلسفی پرسش درباره‌ی سرشت حقیقت نیست؛ بل‌که راست‌گویی و صداقت است. رژیم تمام‌خواه، خود را مالک مطلق حقیقت می‌داند و برای نگاه‌داشت انحصار و تداوم آن یک سیستم تولید می‌کند. از کتاب‌های درسی دبستان گرفته تا صدا و سیما، از نهاد روحانیت گرفته تا نیروی انتظامی و سپاه پاسداران، از تحمیل سانسور بر کتاب گرفته تا حجاب اجباری، هر کدام ضلعی از این سیستم هستند که «نظام یگانه‌ی حقیقت» و حقیقت رژیم را تولید مدام می‌کنند. صدا و سیمای انحصاری نمادِ حقیقتِ مطلقِ جمهوری اسلامی است. عکس چهره‌ی خندان و پدرانه‌ی «مقام معظم رهبری» که به اجبار باید به هر در و دیواری آویخته شود، عکس حقیقت مطلق است. عکس او «فصل الخطاب» همه‌ی عکس‌ها و حتا گوشت و پوست و استخوان واقعی شهروندان است. حقیقتِ مطلق می‌خندد و پدری می‌کند، پس همه باید بخندند و فرمان ببرند. تبلیغات، رکنِ رکین جمهوری اسلامی است. حتا هدف اصلی ساخت بمب هسته‌ای، به کاربردن آن نیست؛ بل‌که نیرومندتر کردنِ توانِ تبلیغاتی جمهوری اسلامی است. تبلیغِ قدرتِ مطلق، به شکل سیستماتیک، زبان، ذهن و جهانِ ایرانی را مسموم کرده است.
اما سیستم بدین‌جا محدود نیست. مردمی که می‌خواهند در کشوری زندگی کنند، می‌کوشند تا جای ممکن زندگی‌شان دستخوش آزار حکومت نشود. در نتیجه با آن‌که به حجاب باور ندارند، زیر برق چشم‌های دریده‌ی گشت‌های پلیس و بسیج، حجاب را رعایت می‌کنند. با آن‌که نامزد دل‌خواه خود را در میان منتخبان شورای نگهبان نمی‌یابند، ناگزیر از گزینش میان بد و بدتر می‌شوند تا بل‌که اندکی از فشار روزمره کاهش یابد. با آن‌که به اصول ایدئولوژیک نظام اعتقاد ندارند یا اساساً نسبت به آن بی‌تفاوت‌اند، چون شرط ورود به دانشگاه یا گرفتن شغل، گذر از سدّ گزینش است، تظاهر به اعتقاد می‌کنند. در یک کلام، جامعه برای زندگی کردن تسلیم سیستم و بخشی از سیستم می‌شود و با تن دادن بدان برای گریز از آسیب دیدن بیشتر، در تولید و بازتولید آن «حقیقت مطلق» مشارکت می‌کند.
جامعه خود را ناگزیر می‌بیند ریا کند، به ارزش‌های تحمیلی حکومت تن دردهد، در مراسم رسمی ملال‌آور شرکت کند، حکومت را از خود خشنود نگاه دارد به این امید که امنیت و آسایش و مزایای مادی و مالی آن تأمین شود و چنگال حکومت کمتر در تن آن فرورود. در نتیجه نه تنها حکومت به مردم دروغ می‌گوید که مردم نیز به حکومت دروغ می‌گویند و به خود نیز.
جامعه به سادگی در برابر سازوکارهای گوناگون زور و فشار حکومت مقاومت نمی‌کند. حکومت نفت، دادگاه، بسیج، زندان، پول، موقعیت اجتماعی، بهره‌مندی مادی و اعتبار مذهبی دارد. آدمیان هم معمولاً دوست دارند ساده زندگی کنند. حتا به بهای زیر پا گذاشتن حقیقت خاص خود، با آگاهی از دروغ و زورورزی حکومت، امنیت و آسایش و تنعم خود را به خطر نیندازند. جامعه تا زمانی که تصور می‌کند ولو با ظاهرسازی و پنهان‌روشی می‌تواند حداقلی از حقوق بشری و شهروندی خود را پاس دارد، با آن درنمی‌افتد. هنگامی جامعه به مقاومت برانگیخته و وادار می‌شود که احساس کند دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و همه چیز را حکومت به یغما برده است.
نظام توتالیتر برای حفظ و تداوم رژیم حقیقت خود، تنها دروغ نمی‌گوید؛ بل‌که دروغ را سیستم‌مند می‌کند و نهادهایی پیچیده برای تلقین و ترویج دروغ می‌سازد. دروغ‌گویی و وارونه‌نمایی شالوده‌ی یگانه‌ی رژیم‌هایی مانند جمهوری اسلامی است. سی سال است که در این نظام، جای قاتل و مقتول و ضارب و مضروب عوض می‌شود، آیت الله خامنه‌ای می‌گوید مسئولیت کشته شدن تظاهرات‌کنندگان به عهده سازمان‌دهندگان تظاهرات است نه پلیس که آنان را می‌کشد. مسئولیت قتل به عهده مقتول است نه قاتل؛ چون مقتول مقاومت کرده است نه در برابر کشته شدن که در برابر دروغ حاکم. پس مقاومت راستین علیه حکومت، تلاش برای زیستن در قلمرو حقیقت و ستیز با آگاهی کاذب است.
برانداختن دروغ سیستماتیک تنها با براندازی نظام سیاسی یا حتا از میان بردن رسانه‌ها یا نهادهای آن حاصل نمی‌شود. برای از میان بردن آگاهی کاذب، سالوس فراگیر، بیگانگی ذهن با زبان و زندگی دوگانه و چندلایه، جهدی دراز و پیچیده نیاز است. جامعه و حکومتِ دموکراتیک آن نیست که مردم برای آن‌که «خود»شان باشند، هزینه‌های سنگین پرداخت کنند. در این‌گونه جامعه، برای راست‌گویی لازم نیست کسی قهرمان یا شهید شود. ساختار دموکراتیک آن است که راست‌گویی هنجار غالب زندگی و رفتار است و و برای زیستن عادی نیازی به نهان‌گروی، تقیه و تظاهر نیست. به عکس، در ساختار دموکراتیک، دروغ‌گو محروم و مبغوض، طرد و ترک می‌شود.
اگر اعتراض‌های موجود به تدریج به جنبشی مدنی بدل شود و آگاهانه از دگردیسی به انقلاب پرهیز کند، می‌تواند گامی به سوی براندازی دروغ سیستم‌مند بردارد. انقلاب سیاسی، غلیان فاجعه‌آمیز ناخودآگاه و احساس ناعقلانی است که باری جز بی‌باری و حاصلی جز ویرانی نخواهد نداشت. این اضطراب و هیجان باید در قالب جنبشی سازمان‌یافته با ایده‌ای روشن از خواست‌هایی مدنی قرار گیرد تا بتواند آگاهانه، سنجیده و خردمندانه، برنامه‌ای بلندمدت برای خود تصویر کند. بدونِ تدوین این برنامه و سازمان‌یابی، همه‌ی این انرژی‌های فوران‌یافته در خیابان یا افتاده به زندان، در مدتی کوتاه به تیر دستگاهِ سرکوب جمهوری اسلامی دچار می‌شود. حتا اگر این نیروی رهاشده در فضای عمومی بتواند نظم مستقر را بلرزاند و به‌هم ریزاند، معلوم نیست کدام آینده‌ی مبهم و مغشوش را جایگزین آن خواهد کرد.
جنبش مدنیِ آینده، ناگزیر است طرحی روشن از نظام و مبانی تازه‌ی اخلاق اجتماعی و اخلاق سیاسی پیشِ دید داشته باشد تا بتواند روابط و مناسبات اجتماعی و سیاسی در ایران را دگرگون کند. در این طرح، باید مفاهیمی چون «حقیقت»، «عدالت»، «آزادی» و «همبستگی اجتماعی» به شکلی متفاوت از میراث انقلاب سال پنجاه و هفت تعریف و تبیین شود. انقلابی‌ها می‌دانند چه نمی‌خواهند، اما نمی‌دانند چه می‌خواهند. جنبش‌گران مدنی می‌دانند چه می‌خواهند و درست به همین دلیل با آن‌چه نمی‌خواهند می‌ستیزند.
چالش دشوار جنبشی که بالقوه می‌تواند پدید آید، چیزی بیش از براندازی جمهوری اسلامی یا نهاد ولایت فقیه است. جایگزین آگاهی کاذب و دروغِ نظام‌مند جمهوری اسلامی، وفاداری نهادساز و سازمان‌یافته و برنامه‌مند به حقیقت است. بزرگ‌ترین دروغ در سی سال گذشته خود مفهوم «انقلاب» است. انقلاب، سودازدگیِ آرمان‌شهری است که گمان دارد با نفی نظم موجود می‌تواند بهشتی روی زمین بیافریند. جنبش مدنی کامیاب، حرکتی است که پیش از هرچیز فارغ از توهم درباره‌ی خود، گذشته، اکنون و آینده است و مشت سوداهای آرمان‌شهری را وامی‌کند. صبوری و بصیرت، راه استقرار صداقت و حقیقت است. انقلاب همه‌چیز را ویران می‌خواهد و نقطه‌ی آغاز ساختن را پس از نابودی همه چیز می‌گذارد. اما جنبشی مدنی سرمایه‌های گذشته و موجود را پاس می‌دارد و می‌داند که آغازی در میان نیست؛ همان‌سان که پایانی نیز بر خواستِ آزادی و حق نیست
————
این نوشته به درخواست مجله‌ی اینترنتی روزنامه‌نگاران ایرانی پدیدآمد.

 
, : TAGS

Sidebar