فقه و فلسفه

۲۸ مهر ۱۳۹۵

Print
Share

زبانِ فقه، فتوائی، آمرانه، سرراست، یک‌رویه، تک‌سویه و تأویل‌ناپذیر است؛ لابدُ از آن رو که راهنمای عمل مؤمن است و دستورنامه، نباید چنان پنهان و پوشیده در پرده‌ی ابهام باشد که جوینده‌ی معنا را در صحاریِ سراب‌ها سرگردان سازد.
با این همه، فقیهان در درون چارچوب فقهی، اهل گفت‌وگو و جرّ و جدل با یکدیگرند. فقیهان شیعه، اغلب، باور دارند که رأی فقیه، برآمده از کوشش فکری اوست که می‌تواند کاشف از مرادِ واقعی خداوند باشد یا به خطا رفته باشد. در جریانِ استنباط فقیهی برای دستیابی به حقیقتِ مراد نصوص دینی یا نیِّت واقعی شارعِ مقدّس، مفتی گرجه مُثاب است، ولی ضرورتاً مُصاب نیست؛ یعنی در خور جهدی که در کار فهمِ قانونِ الاهی روا می‌دارد، پاداشی معنوی و اخروی خواهد یافت، ولی از آن رو که انسانی عاری از عصمت و آلوده‌ی معصیت است و دور از عصر معصومانِ پیشین و محروم از حضورِ و هدایتِ معصومِ زنده می‌زید، همان فهم اوست که مرزِ بایست و نبایست‌ها را معلوم می‌گرداند و او را واجبی ورای آن‌چه درمی‌یابد نیست، که تکلیفِ هر کس به قدر و قامتِ طاقتِ اوست. بنابراین، در فقه، گونه‌ای پلورالیسم معرفتی یا تکثّر آراء و فتاوا و اختلاف و خلاف در مبانی اجتهاد به رسمیت شناخته می‌شود. فقیهان، به شرط آن‌که از مذهبی واحد باشند، هم‌پیشگانِ خویش را به سبب داشتن درک و رویکرد و فتوا و مبنایی متفاوت نمی‌نکوهند و نمی‌کوبند.
اما امان و امان از اهلِ فلسفه‌ی اسلامی. هر کدام از فیلسوفانِ گذشته‌ی ما، یافته و بافته‌اش را آینه‌ی تمام‌نمای واقعیت و عین و عیارِ حقیقت می‌انگارد. آن‌ها چنان شیفته‌ی خویش و صنعت‌کردِ خویش‌اند و عزیزش می‌دارند که به ندرت فیلسوف و متألهی می‌توان یافت که به تحریفِ حرف حریف نگراییده یا نقشِ هماوردش را با خِرِف و خُرد خواندن وی نخراشیده و بی‌ریخت نکرده باشد.
فلسفه در زادگاهِ خود، یونانِ باستان، با سقراطی رونق و رمق گرفت که گفت‌وگو را نه تنها سبکی بیانی و بلاغی که نیکوترین روشِ اندیشیدن می‌شناخت. از همین رو، فلسفه را فلسفه نامیدند، دوستداری دانائی، که یعنی دعوی دانائی جز نشانِ نادانی و گواهِ گمراهی نیست.
در مهاجرت به سرزمین‌های اسلامی، این فلسفه دگرگون شد و زبانی ساخت نه در خورندِ اندیشیدنِ فلسفی که خویشاوندِ عقیده‌ی دینی؛ جزمی، جداگر و جدل‌ناپذیر، سرشار از شیوه‌های نوآورانه‌ی پرخاش و دورباش.
زبانِ فیلسوفانِ اسلامی، هم در سنجش فلسفی هم برای گفت‌وگو، کُند و کاهل است و از مدارِ بسته‌اش راه برون‌شد نمی‌داند. اندک اندک، دیوارهای بی‌دریچه‌ی اتاقِ این زبان را عایق‌های ستبری چنان نفوذناپذیر کرده که شعله‌ی هر هم‌سخنی را در دم می‌کُشد و بر هر نقدِ پایه‌ای را سدّی سخت می‌گذارد. همه نادان‌اند و نمایندگانِ این فلسفه، همه‌دان. حق نزد آن‌ها و حقیقت از آنِ ایشان است؛ جاودانه و سراسر.
از گذشتگان دور به ابن سینا بنگرید که در شفا و اشارات، از یورش و خروش بر خصمان، هیچ خش و خستگی بر قلم‌اش نمی‌نشیند. سرفصل‌هایی از این دست نه اندک‌اند: «وهم و تنبیه» (=پندار و بیدارگری)؛ که یعنی اگر چون من نیندیشی در ظلماتِ اوهام گرفتاری.
ابن سینا در جائی از دیدار با مردی در همدان می‌نویسد که درباره‌ی کلی طبیعی رأی جز نظر او داشته است. به جای ثبت نام و نشانی از آن ناشناس، به ریشخند ریش و سالِ عمر وی می‌پردازد، بی‌ هیچ پرهیز و پروا: «در همدان درازریشی سال‌خورده دیدم…:» (و قد رأیت فی همدان، رجلاً غریز السنّ، کثیر المحاسن).
یا اسفار اربعه‌ی ملاصدرا را ببینید که چه سان یکایک کلمات‌اش چون طبق‌های یقین و طبله‌هایی سنگین‌اند. در آغاز کتابی که در «حکمتِ متعالیه» است، مخالفان را «کورانی ناتوان از دیدنِ انوار و اسرار حکمت» لقب می‌نهد و خفاشانی خفیف و خوار می‌خواند.
باری، اگر بخواهیم نمونه‌ای برای گفتمان‌های تکثّرپذیر و گشوده به دیگری یا فضاهای چندگانه و گونه‌گونه را در سابقه و سنُتِ تاریخی‌مان سراغ بگیریم، کاوش در قلمرو فقه سودمندتر و ثمربخش‌تر است تا فلسفه (و عرفان).
فقه، منبع مهم، اما نادیده‌گرفته‌شده‌ای، برای نگاشتنِ تاریخِ اجتماعی و سیاسی ماست، اما فلسفه به دشواری می‌تواند چنین کارکردی داشته باشد. میدانِ فقه، پر است از بُریده‌ها و بُراده‌های کلان و کوچک تصاویری از تاریخِ جامعه، مناسباتِ فرودستان و فرادستان و طبقات اجتماعی مردم با یکدیگر. کمتر کنج و کناری از زندگی مسلمانان را می‌توان یافت که ردّ و اثری از آن در رساله‌های فقهی بر جا نگذاشته باشد. حتا از خلوت خانه، برای پژوهنده‌ی تاریخ، بر سپیدی میانِ متن‌ها و سیاهی سطور فقهی، حتا از پستوی زنان و بستر زناشوئی مردمان نیز سایه‌‌هایی، گرچه پریده‌‌رنگ، بازشناختنی و بازیافتنی است. پویائی جهانِ اجتماعی مسلمانان در بابی نیست که بازنتابیده باشد.
جائی که تنُوع و تعدّد مشی و منش انسان‌ها به چشم نمی‌خورد، ملکوت خداست و جدا از مملکتِ آدمیان. انسانِ تنها، دروغ است؛ همواره «انسان‌ها» بوده‌اند و هستند. هر برداشت و دریافتی از جهان بشری که در آن«انسان‌ها» غایب‌اند و پُرشماری و بسیاری راه و رسم‌شان مسکوت و مخفی است، نه در نظر دری می‌گشاید نه در عمل راهی.
فقه دانشی انسانی و فلسفه‌ی اسلامی، تاریخ‌گریز، بی‌چهره و سرد است؛ یک‌سره بیگانه با آدمیزادگانی که گوشت و پوست و استخوان دارند و زندانیِ زمان و زمین و مکان و امکان‌اند. شاید یکی از علل عجز و علیلی فلسفه‌ی اسلامی در روزگار معاصر همین باشد؛ انباری انباشته و انبوه از انگاره‌های انتزاعی ایستا که اکنون جز گره‌هایی بر کیسه‌ای تهی نیستند. اگر در سده‌ی بیستم میلادی، این فلسفه توان و توشی نمایشی برای ترساندن دیگراندیشان داشت، حالا به‌سانِ دندان‌های پیر و پوسیده، به زردی چرک گراییده و ساییده گشته، و برای فخرفروشی و جلوه‌گری ایدئولوژیک نیز رنگی بر رخ‌اش نمانده است.
(گفتن ندارد که این یادداشتِ کوتاه، در پی بحثی همه‌جانبه در سنجش فقه و فلسفه نیست و تنها به طرح نکته‌ای کم‌تر بیان‌شده بسنده می‌کند.)

 
, , : TAGS

Sidebar