یادداشت فیس‌بوکی ۵) احوال زندگی

۷ اردیبهشت ۱۳۹۴

Print
Share

۹ ژوئن ۲۰۱۵

گذشته‌ نه مثل کتابی معمولی، منسجم و منطقی، که شکل کتابی مقدس به یاد می‌آید، شبیه یک وحی‌نبشته: آیه آیه، بریده بریده، جسته و گریخته، با سکته‌ها و سکوت‌های بسیار بینِ سوره‌ها و سطر‌ها.
آدم خودش را – درست مثل کتابی مقدس – آمیزه‌ای از حکایت و حک شده بر آینه‌هایی مجازی می‌شناسد؛ بعضی قصه‌ها چون راهزنی شب‌رو، بارها به بارگاه ذهن شبیخون می‌زنند، قصه‌هایی دیگر، به سانِ میهمانی شرم‌رو، شتاب‌زده دیر می‌رسند و آسیمه‌سر برمی‌خیزند؛ از وسط ماجرا تعریف می‌شوند و همان میان هم از میانه‌ی میدان محو می‌شوند؛ قصه‌هایی نیز، عدل، در نقطه‌ی عطف جاده، تنها سه نقطه‌ بر زمین می‌چینند و بی‌ودیعه و وداعی، در شن‌زارهای شور فراموشی فرومی‌شوند. ثانیه‌هایی از صحنه‌های نمایش زندگی با ریزترین جزئیات، در رگ و ریشه‌ی خاطره، در مسیر جریانِ جذاب جاودانگی، جارزنان، می‌دوند و در عوض، دوره‌هایی دور از دائره‌ی زندگی نیز هست که یگانه گواهِ بودن‌شان، چند حسّ حرام‌شده و بیهوش و چند استکان چایِ استعاره‌های جوشیده و ننوشیده است.
آدم هویت‌اش را هرس‌شده و هموار به یاد ندارد. روزی، چهره‌ی گذشته‌، رنگارنگ نظر می‌آید و روزی دیگر به رنگِ پریدگی؛ گاهی نه تنها متفاوت با دیروز که در تناقض با همیشه : به آوای آیه‌هایی بلند یا کوتاه، گاهی تنها آه – ناگهان، نیِ قلم از نونی، نوا و نیرو می‌گیرد، الف و لام و میمی به هم می‌چسبند، حروفی مُقطّع اما قاطع می‌سازند که فقط خود آدم می‌داند یعنی چه. گویی رازهایی در گذشته است که دل نه طاقت نهفتن‌‌اش را دارد نه تاب گفتن. از باغ الفبایش دو سه شاخه حرف عجیب و گنگ‌اش را می‌بُرد و دل‌بخواهی کنار هم می‌چیند؛ انگار که رازی را نشان کرده و علامتی برای گذشته گذاشته که باد، بنیاد یادش را از ریشه نکَند؛، مثل نخی که دور انگشتی می‌بندیم تا یادمان نرود، عصر، موقع برگشتن به خانه، چه چیزی سر راه می‌خواستیم بخریم؛ نشانه‌ای میان ما و ما که هیچ کس از آن سر درنمی‌آورد. نامه‌هایی که فرستنده و گیرنده‌اش یکی است؛ سّری که باید فاش گفت، اما نه در گوش دیگری.
آدم زندگی‌اش را مثل قصص انبیاء تعریف می‌کند: گاهی خشمگین است و کلمه‌ها، کریه و کدر، زمخت و شلخته‌، مثل گدازه‌هایی از کفِ داغ زبان سَر می‌ریزند و گاهی گویی در اوج امواج خوشی، مانند سواری که اسب‌اش روی نوک سُم‌ها می‌رقصد، واژه‌ها به کیهان می جهند و سپس رهیده و لمیده و سبک‌سیر، بر سرسره‌ی ستاره‌های دنباله‌دار به سمت سفیدی کاغذ می‌سُرند، نرم و گرم از شادی و شور.
بعضی وقت‌ها هم عبارت‌ها عین عنکبوت ملالت‌اند، خشکیده و خسته، یا مثل زنجموره‌ی لولای زنگ‌زده‌ی فلزِی دری که، یک‌نواخت، باز و بسته می شود و زبری ذهن را سوهان و سُنباده می‌ساید.
آدم تاریخ‌اش را روایت می‌کند، مثل پیامبری در حرارت حرای کوهی تنها؛ روایتی نه به نظم و نسقِ متنی تاریخی که به روشنا و ژرفای اسطوره‌ای اصیل؛ با نگین نورانی مبالغه‌هایی بلیغ، در فاصله‌هایی فصیح، که چون لؤلؤ و مرجان، تلألؤ جان دارند در نهفتِ هفت دریا؛ آن‌جا که نهنگان میان طور سینا و طنین صور اسرافیل، طناب تأویل می‌بافند.

لازم نیست این جامع الحکایات را همیشه یا هرگز از اول خواند؛ باری می‌توان باری و بارها هر بار، جنوب کتابِ جامع را به جناق سینه‌ تکیه داد، سرانگشت‌ها را در جانب شمال‌اش فروبرد، بازش کرد، تیر و تور مژگان را در برکتِ برکه‌ی برگه‌ای از کتاب افکند، عقیقِ حرفی یا عتیقِ آیه‌پاره‌ای صید کرد، آن‌ها را با رشته‌ی زلال زمزمه‌ی مزامیری آشنا به هم زنجیر کرد و بر گردن زمان آویخت؛ و بعد، جوشی جاری از دلهره را با نردیان نفس‌هایی نمناک و نالان، به باریک‌نای تاریکِ نای فروفرستاد – یا عطر عبارتی عنبرین را چنان در مشام پراکند که پژواک هجی هر حرف در گنبد زبرجدین ذهن، هزار هزار بار بچرخد و بپپیچد. بعد آدم بنشیند، به دیوار دم‌کرده‌ی دالانی توبه‌تو تکیه زند، پرده‌ی پلک‌ها را پایین بکشد و آهسته آهسته با آهنگِ سمفونی سایه‌ها، ساکن سکوت کنج قطارِ خیال، در خواب، به سمت سرزمینی ناشناخته روان شود.

۲۴ آوریل ۲۰۱۵
دوستی برایم نوشته بود به این مضمون که ترسی از مرگ ندارد، ولی تصور بیماری آزارش می‌دهد.

فکر می‌کنم گاهی از بس سعادت را در عافیت تعریف کرده‌ایم و زندگی بی‌آزار و آسیب را ستوده‌ایم، قدر تعب و تیمارهای تن و روان را نمی‌شناسیم. کسی به استقبال عذاب نمی‌رود، همان‌طور که کسی خود زندگی را نیز برنگزیده و به پای خود به این جهان نیامده و تنها یک روز چشم درون باز کرده و دیده که زندگی بر گردن افتاده است. نیز کمتر کسی به استقبال عشق یا مرگ می‌رود؛ هر دو ناگهان کنار یا روبه‌روی آدم ظاهر می‌شوند، در غروبی نمور یا ظهری پرنور که برق تند آفتاب، رنگ‌ها را به هم آمیخته است.
رنج یک‌راست به خود زندگی پیوند دارد؛ موقعیتی استثنایی است برای فهم زندگی؛ فرصتی برای درگیر شدن با آن؛ غربالی که اولویت‌های ریز را می‌ریزد و اولویت‌های درشت را بالا، پیش چشم می‌آورد و نگه می‌دارد؛ به آدم می‌گوید کیست و زندگی تاکنون برایش چه معنایی داشته، چه کسانی و چه چیزهایی برای او مهم بوده‌اند، در حالی که نبوده‌اند، و کدام‌ها نبوده‌اند، ولی به واقع بوده‌اند.
رنج رستگاری است؛ مایه‌ی رستن از غفلت و توهم؛ گسترش مرزهای آگاهی و خودآگاهی. مشقّت تن، حواس پنج‌گانه را بیدار می‌کند، خود حسّ و حاسّه‌ی ما را برای ما مسأله‌ساز می‌نماید. ناگهان شروع می‌کنیم به دیدن چیزهایی که پیش‌تر نمی‌دیدیم، شنیدن آوازهای نرم و زیری که به گوش‌مان نمی‌آمد. دست‌مان ناگهان زبری و پرنیانی کنج اشیاء را از نو حس می‌کند. مثل کودکی که جهان را تازه کشف می‌کند و از یافته‌های لحظه به لحظه و روز به روز خود دم‌به‌دم شگفت‌زده می‌شود و از شوق و هیجان نفس‌اش بند می‌آید، رنج نیز دریچه‌ای می‌گشاید برای کشف جهانی که سال‌ها در آن زیسته‌ایم و گمان می‌بردیم آن را می‌شناسیم. رنج ما را به آغاز می‌برد، به کودکی، به آن شگفت‌آوردن‌های فیلسوفانه برای پرسیدنِ پرسش‌های بنیادی، ساده و اصیل.
رنج، رکن مهمِ سعادت است، وقتی رستاخیزی برمی‌انگیزد در ادراک ما از خود، دیگری و جهان. رنج توانایی ما را برای لذت بردن به شکل پیش‌بینی‌ناپذیر و فروگیراننده‌ای می‌افزاید؛ ناگهان می‌بینیم از خُردک‌ چیزهای روزمره که بارها و هزارها تجربه‌ی آن را داشته‌ایم، به طرز بی‌سابقه‌ای لذت می‌بریم. نانِ جهان، زیر دندان درد نو می‌شود؛ طعم زیتون و سرمای ملایم برف روی زبان‌مان جشن نوروز می‌گیرند.
رنج بخش جدایی‌ناپذیرِ آدمیت ماست. آن‌چه از آن باید هراسید، نه رنج، که نگزاردن ارج رنج و امکاناتی است که سخاوت‌مندانه پیش روی ما می‌گذارد برای آغازیدن زندگی‌ای سراسر دیگر. رنج، می‌تواند شالوده‌ای برای زیستن زندگی اندیشیده و سنجیده باشد.

 
, : TAGS

Sidebar