یادداشت فیس بوکی ۱) تقیه

۱ اردیبهشت ۱۳۹۴

Print
Share

۱۸ آوریل ۲۰۱۵
معادل امروزی «تقیّه»، «خودسانسوری» است؛ پنهان کردن عقیده از سر ترس باختن جان، مال یا امنیت. خودسانسوری، در نظام‌های استبدادی پایدار نه تنها به تدریج، مشروعیتی بدیهی می‌یابد که به شکلی از گفتار و حتا نوع خاصی از اندیشیدن می‌انجامد.
«تقیّه» مانند «خودسانسوری» به معنای سکوت نیست، بل‌که پنهان کردن باور و اندیشه از راه تغییر دادن شکل یا سبک گفتن یا نوشتن است، چیزی گفتن و چیز دیگر مراد کردن، صنعت‌های پیچیده‌ی ابهام و ایهام به کار بردن، استعاره‌های دور و مجازهای تازه ساختن، خرق عادت زبانی کردن، به رمز سخن گفتن، سخن را در دهان حیوان‌ها و اشیاء نهادن، چیزی گفتن و قصد متضاد آن را کردن (آن‌چه برخی ناقدان ادبی عرب «مناقضه» خوانده‌اند).
تقیه و خودسانسوری، «بلاغت» (رتوریک) خود را می‌سازد، از بُن متفاوت با اصول و اسلوب‌های بلاغی آن‌ها که آزادی بیان دارند. بلاغتِ تقیّه، بلاغت سرکوب‌شدگان، حاشیه‌نشینان، محکومان، قربانیان، زخم‌خوردگان و ضعیفان است. نوعی که سخن می‌گوییم نه تنها با سرشت سخن ما سازگار است که سرشتِ سخن ما را تعیین می‌کنند؛ امکان‌ها، محدودیت‌ها و مرزهای آن را مشخص می‌کند. خودسانسوری، تن دادن به شکلی خاص از اندیشیدن است، گونه‌ای خاص از زیستن. بلاغتِ محکومان، نه تنها اسلوبِ سخن که سبک زندگی آن‌ها را بازمی‌تاباند و شکل می‌دهد.
۲۰ آوریل ۲۰۱۵

censortextbook«تقیه»، تنها دروغ‌گفتن مشروع نیست. چنین برداشتی از جانب موافق یا مخالف تقیه، نشانه‌ی فقدان درکی تاریخی-انسان‌شناختی از «تقیه» و آگاهی از مبانی فقهی-الاهیاتی آن است.

تقیه، یعنی کتمان عقیده برای حفظ جان، امنیت و مال. طبیعی است که چنین رفتاری، در شرایطی معنادار است که در بیان عقیده، خطر و ضرری تحمل‌ناپذیر وجود دارد. بنابراین، چنین عقیده‌ای باید از آنِ اقلیت محکوم باشد، نه اکثریتِ حاکمی که ترس و مانعی برای گفتن چیزی ندارد. شگفت نیست که در تشیع، تقیه برجسته است نه در تسنن که قرن‌ها مذهب اکثریت حاکم بوده است. اهل سنت، نیازی به کتمان عقیده نداشته‌اند که تقیه را مشروعیت ببخشند. هم‌چنین، یهودیان که اغلب در جامعه‌ای غیریهودی و تحت آزار و تعقیب می‌زیستند، بیش از مسیحیان نیاز به باورپوشی داشته‌اند.
تقیه، جنبه‌ای فردی دارد و سویه‌ای باهمستانی یا مربوط به جماعت (community). در دورانی که باهمستان یا جماعتی در اقلیت است، حفظ جان و مال اعضای آن، مسأله‌ای فردی نیست، بل‌که ضرورتی برای تداوم و بقای خودِ باهمستان است. در دورانی که شیعیان، سخت تحت سرکوب و ستم قدرت‌های حاکم بودند، با اظهار عریان عقائدشان چه بسا برای همیشه از میان می‌رفتند؛ هم‌چنان که بسیاری فرقه‌ها و مذاهب در قرون اولیه‌ی اسلام، دوام نیافتند و در غبار تاریخ گم‌شدند. به سخن دیکر، در تقیه، منفعتی عام درنظر بوده نه فقط سودجویی شخصی. شیعیان و معتزلیان بلاغتی خاص آفریدند تا سخن خود را در پرده و در خور گوش اهل راز بگویند.
با این‌همه، مسأله‌ی «تقیه» را در چارچوبی فراتر نیز می‌توان دید. فیلسوفان قدیم، از جمله فیلسوفان اسلامی باور داشتند که حقیقت امری است نه در اندازه‌ی فهمِ عوام. فارابی می‌گفت باید سخن به معما و رمز گفت «تا دانش به دست نااهل‌ نیفتد و دگرگون نشود و از دسترس کسی که قدر علم نمی‌داند و آن را در جای خود به کار نمی‌گیرد، دور باشد.» (تلخیص نوامیس افلاطون)
چنین دیدگاهی در تصوف و عرفان نیز وجود داشته و ملامت‌هایی که عارفان بر حلاج به دلیل فاش کردن راز می‌کرده‌اند پرآوازه است.
لئو اشتراس در آثار خود به این تمایز میان عوام/خواص و علم باطنی و علم ظاهری اشاره‌های فراوان دارد از جمله در کتاب «آزار و تعقیب و هنر نوشتن». این نوع نگرش به «حقیقت» و بیان آن، ویژه‌ی سنت اسلامی نبود و در سنت‌های دیگر نیز جریان و مشروعیت داشت.
طبیعی است که غرض، دفاع از «تقیه» نیست. «تقیه» استراتژی گفتار و نوشتار در جهان پیشامدرن است. پیش از داوری درباره‌ی آن با نگاه اخلاق کانتی باید آن را در بستر تاریخی خود شناخت.

 

۲۰ آوریل ۲۰۱۵
در باب تقیه، نکته‌ای دیگر هم گفتنی است. تأکید فقیهان شیعه بر مشروعیت تقیه دلیلی دیگر جز آن‌چه در یادداشت پیش آوردم نیز داشته است: توجیه تقیه به آن‌ها کمک می‌کرده که ناسازگاری میان روایت‌های رسیده از امامان شیعه را حل کنند. یکی از دشواری‌های پیش روی هر فقیه، حل تعارض میان روایت‌هاست. در جایی که فقیهان باور داشتند راویان دو یا چند روایت ناسازگار با هم، ئقه (مورد اطمینان) هستند و اشکالی در ضبط و ثبت حدیث وجود ندارد، دست به دامان اصل تقیه می‌شدند؛ زیرا از نظر آنان امامان شیعه خردمند و حکیم بودند و نمی‌توانستند رفتاری را جایی واجب و همان را جایی دیگر حرام بدانند. از آن‌جا که تناقض‌گویی کار انسانی حکیم نیست، اختلاف روایت‌ها باید با تقیه توضیح داده شود. در جایی که روایتی مطابق نظر اهل سنت است، احتمال تقیه می‌رود و هر جا مخالف آن‌هاست، طبیعتاً نظر واقعی امام است.
این توجیه البته از نظر علمی امروزه بی‌ارزش است، چون، در مطالعات تاریخی-انسان‌شناختی و روایت‌شناختی، ناسازگاری در روایت‌های شفاهی، یک‌سره، طبیعی به نظر می‌آید. این ناسازگاری به معنای ناسازگاری منطقی نیست، بل‌که اساساً به دلیل جهل ما از سیاق تاریخی گفتار شفاهی به آسانی نمی‌توان آن را ناسازگاری نامید. درست همین مسأله درباره‌ی قرآن نیز صادق است. نصر حامد ابوزید در واپسین کتاب خود شرح می‌دهد که چگونه فقیهان تکنیک‌ها و مفهوم‌هایی را ابداع می‌کردند تا آن‌چه را به نظرشان ناسازگاری در آیات قرآن می‌آمده، حل کنند. معضل اصلی آن است که فقیهان با گفتاری شفاهی به مثابه‌ی متنی نوشتاری برخورد می‌کنند و تفاوت میان منطق آن دو را درنمی‌یابند.

 
, , : TAGS

Sidebar